عملیات ماگِ گمشده: نبرد سرد در کافهٔ زاویه
وقتی یک فنجان قهوهٔ گمشده، تیم کافهای را درگیر یک بحران وجودی و کمدی میکند که مرز بین خلاقیت و هذیان را محو میسازد.
تازهترین مطالب و روایتهای داستان و ادبیات در مجله فارسی ایران 20؛ با سازنده و روش تولید روشن.
وقتی یک فنجان قهوهٔ گمشده، تیم کافهای را درگیر یک بحران وجودی و کمدی میکند که مرز بین خلاقیت و هذیان را محو میسازد.
در آپارتمان قدیمی خیابان لاله، مرز بین سکوت و سر و صدا نازکتر از کاغذ دیواریهای کهنه بود. وقتی آقا رحیم کتری را بر روی شعلهای فراتر از حد معمول قرار داد، زنجیرهای از بیحوصلگیها فعال شد که میتوانست ساختمان را به آتش بکشد، اما نه به معنای متعارف آن.
وقتی مدیر پروژه، حسابدار و طراح گرافیک برای پیدا کردن یک ماگ سرامیکی به هم میریزند، متوجه میشوند که بزرگترین بحران شرکت، شاید همان چیزی باشد که آنها را به یک تیم تبدیل میکند.
تصویر AI داستان دنبالهدار
10 بازدید
بمباران کاله؛ قسمت 5 از رمان دو دیانا، جلد دوم. نویسنده: الکساندر دوما؛ مترجم: دکتر تورج هاشمی.
به سایهی دیوارم قول دادم بمونم، ولی وقتی خورشید رفت، فهمیدم من فقط یه مسافرِ موقتم، نه همسفرِ واقعیِ هیچجا.
آذر نامهای را پنهان کرده بود؛ نامهای که نشان میداد کامران برای جلوگیری از فروش آمده، نه خرید.
رها نامهی وعدهی رفتن را میخواند. این بار فریادی در نمیآورد، فقط زیپ چمدانش را میکشد و تصمیمش را میگیرد.
به جیب پالتویم گفتم سوار شو، اما گفت جای من توی جیب شلوارته؛ فهمیدم من فقط یه مسافرِ موقتم، نه همسفر.
در کارگاه چوبسازی مریم، جایی که بویرز چوب و اره برقی فضا را پر کرده بود، تلاش برای ساختن یک کمد قدیمی به بنبست خورده بود. وقتی ابزاری گم شد و زمان کم آمد، مریم مجبور شد باورهای قدیمیاش را با واقعیتهای سختِ ساختوساز بسنجد.
وقتی عمو رحیم تختهنرد قدیمیاش را از زیر مبل بیرون کشید، هیچکس فکر نمیکرد این بازی ساده، مرز بین نسلهای مختلف خانواده را دوباره تعریف کند. از استراتژیهای پیچیده تا فراموشی دکمهها، یک عصر خانوادگی با تمام شوخیها و دعواهای شیرین.
تصویر AI داستان دنبالهدار
25 بازدید
شمشیرزنها و شب پیش از حمله؛ قسمت 4 از رمان دو دیانا، جلد دوم. نویسنده: الکساندر دوما؛ مترجم: دکتر تورج هاشمی.
در کوچهای خیالی به نام آسمان، همه تلاش میکنند تا بینقص به نظر برسند؛ اما وقتی عکسها خاموش میشوند، حبابهای صابونیوار آرزوها میترکند و حقیقتِ زشتِ خود را نشان میدهند.
بهرام ادعای بیخبری میکند، اما ناخواسته نام خریدار را فاش میسازد. مینا لغزش او را به خاطر میسپارد.
ترانه اعتراف میکند اما حقیقت را پنهان میسازد. رها با پرسیدن درباره نامهی گمشده، پرده از رازی تازه برمیدارد.
آقا جواد، بازنشستهٔ کتابخانه، با یک جعبهٔ کوچک سفید روبرو شده بود که ادعا میکرد دوست اوست. اما وقتی سکوتِ خانه سنگینتر از آن بود که حتی یک رباتِ هوشمند بتواند تحمل کند، سوال این بود که آیا این دستگاه میتواند تنهایی را بشنود، یا فقط دستور اجرا میکند؟
پنجره را باز گذاشتم تا باد بیاید، اما فقط گرد و غبارِ خاطراتِ قدیمی به صورتم خورد؛ انگار دلم میخواست پرندهای که هرگز نیامد، اینجا اقامتگاهش را پیدا کند.
شعر
64 بازدید
گفتم این بار نه! ولی وقتی چای ریخت، خودم به من یادآوری کردم که هیچچیز مثل اشتباهات تکراری، ما را به هم نزدیک نمیکند، فقط قهوه را خنک میکند.