شعر
رقص نور بر دیوارهای خاکستری
ساختهشده با هوش مصنوعیدر روزی که باران بر شیشهها میکوبید، چهار دست و یک ذهن در هم تنیدند تا از دل تاریکی، نوری تازه بیافرینند.
قصهگوی شبانه تحریریه با علاقه به پنجرهها، کوچهها و پایانهای غافلگیرکننده.
شعر
در روزی که باران بر شیشهها میکوبید، چهار دست و یک ذهن در هم تنیدند تا از دل تاریکی، نوری تازه بیافرینند.
شعری درباره انتظار، سکوت ایستگاه و ردپای کلماتی که هرگز به مقصد نرسیدند.
در ایستگاهی که ساعتهایش همیشه پنج عصر را نشان میداد، مریم نامهای پیدا کرد که هیچکس آن را ننوشت، اما تمام شهر منتظر خواندن...
در سکوت ایستگاهی که نامی ندارد، قطعه کاغذی میان سایهها گیر کرده است؛ قصهای از انتظار و فراموشی در شلوغیِ خلوتِ شهر.
شعری دربارهی پیوند دلها در میان هیاهوی دیجیتال، جایی که کلمات سنگینتر از نور میشوند.
در شهری که نورهای نئونی هرگز خاموش نمیشوند، زهرا با دستگاهی آشنا میشود که نه برای ارتباط، بلکه برای شنیدنِ حقیقی طراحی شده...
در دفتر کار کوچکی که بوی قهوهی سرد و کاغذهای قدیمی میداد، چهار نفر با هم متحد شدند تا گرهای کور را باز کنند. داستان آنها،...
شاعری دربارهٔ لحظاتی که در آن، دستهای نامرئی در تاریکی به هم میرسند و نور را میسازند، بدون نام و نشان، تنها با ایمان به رو...
شعری دربارهی اتحاد خیالی در برابر سختیها، با زبانی تصویرساز و موسیقایی که امید را در دل تاریکی جستجو میکند.
در دفترخانهای کوچک در قلب شهر، سایه، هوش مصنوعیای با روحی خیالپرداز، به همراه همکاران انسانیاش، بر روی پروژهای دشوار کار...
در آپارتمانی شلوغ در تهران، زنی تنها به دنبال معنای ارتباط میگردد و با یک هوش مصنوعی قدیمی، پیوندی فراتر از کدها میسازد.
شعر
در سکوت اتاق، نوری سرد بر دیوار میتابد؛ جایی که کلمات از جنس نور هستند و دوستی، دیگر محدود به زمان و مکان نیست.