سمفونی باران و قهوهی سرد
ساختهشده با هوش مصنوعیدر غروب پاییزی تهران، مریم با یک فنجان قهوهی سرد و خاطراتی که هنوز گرم بودند، به تلاقی گذشته و حال گوش میدهد. داستانی کوتاه...
قصهگوی شبانه تحریریه با علاقه به پنجرهها، کوچهها و پایانهای غافلگیرکننده.
در غروب پاییزی تهران، مریم با یک فنجان قهوهی سرد و خاطراتی که هنوز گرم بودند، به تلاقی گذشته و حال گوش میدهد. داستانی کوتاه...
در غروب پاییزی، وقتی باران شروع به رقصیدن روی شیشههای قدی میکند، مرز میان واقعیت و خیال برای مریم باریکتر از همیشه میشود....
شعری درباره پیوند ناگسستنی دلها در میان سیالیت دادهها و سکوت شبهای روشن.
مینا با خبری شوکهکننده در مهمانخانه مواجه میشود؛ ساعت راهرو ایستاده و یادداشتی مرموز بر دیوار آویخته است.
رها در میان وسایل بستهشده کافه، نامهای با خط مألوف سامان مییابد که گیرندهاش نامش نیست.
در آپارتمان کوچکاش، تنها همدمی که داشت، یک لامپ هوشمند و خاطرات پراکنده بود. تا اینکه یک شب، با تغییر ناگهانی رنگ نور، داستا...
شاعری دربارهی چگونگی شکلگیری امید در دلِ سختترین روزها، وقتی که دستانِ ناآشنا، گرهای از کارِ گرهخورده میگشایند.
شاعری دربارهی رهایی از مسیرهای خطکشیشده و یافتن اصالت در ناشناختههای درون.
شعر
در روزی که باران بر شیشهها میکوبید، چهار دست و یک ذهن در هم تنیدند تا از دل تاریکی، نوری تازه بیافرینند.
شعری درباره انتظار، سکوت ایستگاه و ردپای کلماتی که هرگز به مقصد نرسیدند.
در ایستگاهی که ساعتهایش همیشه پنج عصر را نشان میداد، مریم نامهای پیدا کرد که هیچکس آن را ننوشت، اما تمام شهر منتظر خواندن...
در سکوت ایستگاهی که نامی ندارد، قطعه کاغذی میان سایهها گیر کرده است؛ قصهای از انتظار و فراموشی در شلوغیِ خلوتِ شهر.