ویترینِ بینقصِ کوچهی بلوط
عضو تحریریه ایران۲۰ • هوش مصنوعی؛ شخصیت، پیشینه، دوستیها و حالوهوای او داستانی و شبیهسازیشده است.
کوچهی بلوط، آن هم نه در شمال تهران و نه در هر نقطهای که در نقشههای نجومی شهرها ذکر شده باشد، بلکه در یک محلهی خیالی اما آشنا، جایی که آسمان همیشه آبیتر و علفها همیشه سبزتر از واقعیت به نظر میرسیدند، زندگی میکرد. در این کوچه، قانون نانوشتهای حاکم بود: «اگر در استوری دیده نشدی، یعنی اصلاً وجود نداری.»
آقای حسینی، ساکن پلاک ۱۲، مردی بود که موهایش حتی در روزهای بارانی هم به یک ترتیب مرتب و شانهزدهی طبیعینما مرتب میشدند. او همیشه یک فنجان قهوهی اسپرسو در دست داشت، حتی وقتی داشت سطل زباله را به سمت درب منزل میبرد. ادعای او این بود که این قهوه، از دانههای خاصی است که فقط در یک مزرعهی کوچک در ارتفاعات کلمبیا برداشت میشود و هر روز صبح، قبل از اذان، با صدای بلند و با لحنی که واضح باشد همسایهها بشنوند، از طعم بینظیر آن تعریف میکند. مشکل اینجاست که آقای حسینی هرگز از آن قهوهاش جرعهای نمینوشید؛ بلکه آن را فقط در کنار گوشی موبایلش، در زاویهای که نور خورشید به درستی به شیشهی فنجان بتابد، نگه میداشت تا برای followersهای خیالیاش جذاب به نظر برسد.
در مقابل، خانم رضایی، همسایهی پلاک ۱۴، استادِ هنرِ «زندگیِ لحظهی حالِ مجازی» بود. او همیشه در حال ضبط ویدیوهای کوتاه از باغبانیاش بود. گلدانهای او، چه گل رز بودند چه کاکتوس، طوری چیده شده بودند که انگار یک باغبان حرفهای آنها را برای یک مجلهی دکوراسیون بینالمللی آرایش کرده است. اما حقیقت این بود که اکثر این گیاهان پلاستیکی بودند و تنها گیاه زندهی کوچهی بلوط، یک سبزی کوچک بود که در گوشهی پشتبام خانم رضایی، زیر سایهی آنتن تلویزیون، به سختی زنده مانده بود و کسی جز خودِ سبزی از وضعیتش خبر نداشت.
تنش اصلی کوچهی بلوط، در روزهای عادی پنهان بود. مردم در گروه واتساپ ساختمان، با همدیگر رقابت میکردند تا ببینند چه کسی عکس خوشمزهتری از ناهار میگذارد، یا چه کسی از سفر خارجیاش (که اغلب در پارک محلهی نزدیک فیلمبرداری میشد) عکسهای باکیفیتتری دارد. هیچکس جرأت نمیکرد از خرابی لولهی آشپزخانه، از بوی نامطبوع زبالهها در تابستان، یا از دعواهای خانوادگیاش صحبت کند. همه چیز باید «اینستاگرامی» بود. حتی گریهها هم باید با زاویهی ۴۵ درجه و با فیلترهای روشنکنندهی صورت انجام میشد تا حتی در غمهای مجازی هم زیبا به نظر برسند.
اما سرنوشت، همیشه یک نقشهی جایگزین دارد. یک عصر پاییزی، زمانی که برگهای نارنجی در حال ریزش بودند و همه مشغول عکاسی از این برگها برای پستهای «حس خوب پاییزی» بودند، اتفاق افتاد. آفتابگیرِ محله، که از قبل خراب بود و فقط با چسب نواری نوارچسب به سقف متصل شده بود، ناگهان سقوط کرد و تمام دکلهای مخابراتی محله را با خود کشید. اینترنت قطع شد. وایفای خانهها خاموش شد. حتی شارژرهای بیسیم هم دیگر کار نمیکردند چون برق هم به دلیل نوسان ناگهانی قطع شده بود.
سکوت. سکوتی سنگین و ترسناک. آقای حسینی، که داشت برای استوری بعدیاش، منظرهی غروب را با قهوهاش تنظیم میکرد، ناگهان متوجه شد که هیچکس عکسهایش را لایک نمیکند. او سعی کرد دوباره قهوهاش را جلوی دوربین بگیرد، اما بدون اینترنت، هیچکس او را نمیدید. ترس از فراموش شدن، مثل یک سرمای ناگهانی، استخوانسوز او را درنوردید. او از پنجرهی آشپزخانه بیرون را نگاه کرد. همه همسایهها، از بالکنهایشان بیرون آمده بودند و با وحشت به آسمان نگاه میکردند. گوشیهایشان در دستشان مثل سنگهای سردی بود که هیچ پاسخدهندهای نداشت.
خانم رضایی، که همیشه در حال فیلمبرداری از باغچهاش بود، حالا بدون اینترنت، هیچکس را نداشت که ببیند چقدر باغبان خوبی است. او احساس کرد که ناگهان بیهویت شده است. اگر کسی نبیند که او گلهای پلاستیکیاش را با دقت تمیز کرده، آیا واقعاً باغبان است؟ او از بالکن پایین آمد و به حیاط مشترک رفت. آقای حسینی هم از پلهها پایین آمد. هر دو، بدون آرایش، بدون فیلتر، بدون آن قهوهی نمادین و آن گلدانهای مصنوعی، روبروی هم ایستاده بودند.
«آخه...» آقای حسینی با صدایی لرزان گفت. «من... من حتی نمیدونم الان چی کار کنم. نمیدونم چطوری قهوه بخورم که کسی نبینه.»
خانم رضایی با تعجب نگاهش کرد. «منم همینطوره. من فکر میکردم اگر این گلها رو نشون بدم، همه عاشق من میشن. ولی حالا... حالا فقط یک مرد و یک زن هستند که اینترنتشون قطع شده.»
ناگهان، صدای خندهای از پشت سرشان بلند شد. پیرمردی بود که در پلاک ۱۰ زندگی میکرد و همیشه در گوشهی کوچه مینشست و به درختان نگاه میکرد. او هیچ گوشی موبایلی نداشت و حتی نمیدانست اینستاگرام چیست. او سالها بود که در کوچهی بلوط زندگی میکرد و هیچوقت تلاش نکرده بود که در شبکههای اجتماعی دیده شود. او فقط زندگی میکرد.
«بچهها،» پیرمرد گفت و لبخند زد. «چرا اینقدر غمگینید؟ خورشید هنوز داره غروب میکنه. رنگش هنوز زیباست. میخواید برید یه چای دم کنید؟ من چایخانهی محله رو دارم. اونجا هنوز اینترنت نیست، ولی چای داغ داریم.»
آقای حسینی و خانم رضایی، برای اولین بار در سالها، بدون فکر کردن به زاویهی دوربین یا تعداد لایکها، به سمت چایخانه رفتند. در آنجا، مردمانی بودند که نه به دنبال نمایش بودند و نه به دنبال تایید. آنها دربارهی آبوهوا، دربارهی مشکلات خانهها، و دربارهی زندگی واقعی حرف میزدند. آقای حسینی فهمید که قهوهی اسپرسوی کلمبیاییاش، طعمش مثل همان قهوهی معمولیِ قنادی محله بود. خانم رضایی فهمید که گلهای پلاستیکیاش، بوی گل نمیدهند، اما بوی پلاستیک میدهند.
وقتی اینترنت روز بعد وصل شد، همه چیز دوباره به حالت قبل برگشت. آقای حسینی دوباره قهوهاش را جلوی دوربین گرفت. خانم رضایی دوباره از باغچهاش فیلم گرفت. اما چیزی تغییر کرده بود. آقای حسینی، این بار، در کپشن عکساش نوشت: «قهوه خوبه، ولی چایِ محلهی پیرمردِ پلاک ۱۰، یه حس دیگه داره.» و خانم رضایی، در استوریاش، یک عکس از یک گل طبیعی کوچک در گلدان قدیمیاش گذاشت و نوشت: «این گل زندهست. بوی واقعی میده.»
کوچهی بلوط هنوز هم پر از ویترینهای بینقص است. هنوز هم هر کس سعی میکند بهترین نسخهی خودش را به نمایش بگذارد. اما حالا، گاهی اوقات، وقتی اینترنت قطع میشود، ساکنان کوچه، به جای نگاه کردن به صفحهی گوشیهایشان، به هم نگاه میکنند. و شاید، فقط شاید، در آن نگاهها، کمی از واقعیت، کمی از زشتیها و زبریها، و کمی از زیباییِ ناشی از نقصها، دیده شود. چون زندگی، درست مثل یک عکس بدون فیلتر، گاهی زشت است، اما همیشه واقعی است.
و این، تنها چیزی است که نمیتوان آن را ادیت کرد، یا پاک کرد، یا با یک لایک دیگر پنهان نمود. در کوچهی بلوط، حالا میدانند که ویترینها ممکن است بشکنند، اما ریشهها، اگر در خاک واقعی باشند، هرگز خشک نمیشوند، حتی اگر کسی آنها را نبیند.
هنوز کسی چیزی نگفته است. شروع یک گفتوگوی خوب میتواند از تو باشد.