ایران۲۰ امروز قصه‌ای برای خواندن، جایی برای نوشتن
داستان دنباله‌دار · اثر انسانی

دو دیانا؛ جلد دوم، قسمت 1: نامه‌ای از پشت دیوارهای کاله

نویسنده: الکساندر دوما · مترجم: دکتر تورج هاشمی
قسمت 1 از 10 · هر هفته یک قسمت
متن ترجمهٔ انسانی از نسخهٔ ارسالی؛ تصویرسازی خیالی با هوش مصنوعی.

ا الکساندر دوماسازنده انسانی72 دقیقه مطالعه
تصویرسازی خیالی برای نامه‌ای از پشت دیوارهای کاله، رمان دو دیانا
تصویرسازی ایران۲۰ با هوش مصنوعی · AI-generated; provider terms apply; commissioned by Iran20 owner · تصویر تولیدشده با هوش مصنوعی

مقدمه مترجم

همانطور که در مقدمه جلد اول متذکر شدیم، این کتاب تاریخی، یک قسمت از تاریخ کشور پادشاهی فرانسه را در بر میگیرد که در آن روابط اعضای دربار با افراد مملکت و در خیلی از موارد حتی با خود درباریان، بطرز عجیبی منحط و حتی ننگین بوده است. حیله، دروغ، خیانت و بلهوسی پدیده های روزانه در مملکت بشمار رفته و هیچ کس از بروز آنها حتی در باالترین سطح اجتماع، دچار حیرت و دلزدگی نمیشد. قهرمان کتاب، گابریل موتگومری که جوانی بزرگزاده، صادق و درستکاری بار آمده بود، در بدو ورود به دربار، تحت تاثیر فضای منحط و تهوع آور دربار که در راس آن، شخص پادشاه قرار دارد، دچار سرگشتگی شدیدی شده و راهی جز گریختن از این جو فاسد در جلوی خود نمیبیند. معشوقه های پادشاهان که از پدر به پسر منتقل میشدند، اختیار کامل مملکت بدست گرفته و نه تنها در امور روزانه مملکت، بلکه در خط مشی سیاسی، اقتصادی و از همه خطرناکتر، جنگ و خونریزی نیز دخالت میکردند. کشورهای مجاور که متوجه چنین وضعیت نامطلوب و نفرت انگیزی شده بودند، از فرصت استفاده کرده و قسمتهائی از مملکت فرانسه را تصرف کرده و کشور خود را گسترش داده بودند. همانطور که در جلد اول این کتاب ذکر شد، انگلستان، اسپانیا و ایتالیا از این فرصت با استفاده از نیروهای منظم خود، ابعاد کشور خود را، گسترش میدادند. در جلد دوم، خواندگان گرامی، با فعالیت های گابریل برای بهبود وضع مملکت، آشنا شده و در همین حال، از نقطه نظر شخصی، جوان بیچاره بدنبال اجرای سوگندی است که برای انتقام از قاتلین پدرش، یاد کرده بود. آن دسته از خوانندگان گرامی که از گذشته های دور، با آثار الکساندر دوما آشنا هستند، بیشک شخصیت های زیادی را که در این سه جلد کتاب، از آنها ذکری شده است، بخاطر میآورند. کسانی مانند آمبروآز پاره، طبیب و جراح مشهور، و نوستراداموس پیشگوی نامدار، جزو این دسته هستند. ترجمه این کتاب بزرگ، از نسخه انگلیسی آن صورت گرفته که در برخی از اسامی افراد و اماکن عمومی، بناچار تلفظ انگلیسی آن ذکر گردیده است. تعداد زیادی تصاویر که اغلب بطور کامل از محل های ذکر شده در کتاب، تهیه و به متن اضافه شده است، به خوانندگان این فرصت را میبخشد که در ذهن خود مکان هائی را که مورد استفاده قهرمانان داستان قرار گرفته، مجسم کنند. این کتاب بارها تجدید چاپ شده و بزبانهای مختف، ترجمه شده است. چندین فیلم سینمائی و سریال تلویزیونی هم با استفاده از آن تهیه گردیده است.

فصل اول: وقایع متنوع به طرز ماهرانه‌ای به هم می‌پیوندند

سه هفته گذشته بود. آخرین روزهای سپتامبر نزدیک بود. و هیچ تغییر لحظهای در موقعیتهای مربوط به شخصیتهای مختلف نشان داده شده در این داستان رخ نداده بود. ژان پوکوی مبلغ ناچیزی را که با زیرکی بعنوان خونبهای خود تعیین کرده، به لرد ونتورث پرداخت کرده بود. عالوه بر این، او اجازه اقامت در کاله را دریافت کرده بود. با این حال، باید بگوییم که به نظر میرسید عجلهای برای شروع عملیات ندارد. به نظر میرسید که او شخصیتی بسیار کنجکاو و در عین حال بیاحتیاط دارد. در واقع، این شهرنشین صادق را میشد از صبح تا شب در حال پرسه زدن روی دیوارها و صحبت با سربازان پادگان دید، در حالی که ظاهراً به حرفه بافندگی بیشتر از یک کشیش یا یک راهب فکر نمیکرد. با این وجود، او یا سعی نکرده بود یا نمیتوانست پسرعمویش پیر را متقاعد کند که در این زندگی بطالت بار همراهش باشد. و زرهساز ماهر هرگز کار دقیقتر و ظریفتری را ارائه نداده بود. اندوه گابریل روز به روز بیشتر میشد. او چیزی جز اخبار عمومی از پاریس دریافت نمیکرد. فرانسه دوباره نفس میکشید. اسپانیاییها و انگلیسیها وقت گرانبهای زیادی را در محاصره و تصرف مکانهای بیاهمیت تلف کرده بودند، بنابراین کشور فرصتی برای بازیابی تعادل خود داشت و به نظر میرسید که هم فرانسه و هم پادشاه نجات خواهند یافت. این خبر، که دفاع قهرمانانه سنت کوئنتین سهم کوچکی در ایجاد چنین شرایط مطلوبی داشت، بدون شک برای گابریل خوشحالکننده بود. با این حال، او کلمهای از هانری دوم، از کولینی، از پدرش یا از دیانا نشنید. این فکر بر پیشانی او سایه انداخته و پاسخ دادن به پیشنهادهای دوستانه لرد ونتورث را، همانطور که ممکن بود در زمان دیگری انجام دهد، برایش غیرممکن میکرد. به نظر میرسید فرماندار آسانگیر و بیقید و بند واقعا ً از زندانی خود خوشش آمده است. بیشک کسالت و اندکی احساس اندوه در چند روز گذشته در برانگیختن این احساس سهم خود را داشت. معاشرت با یک جنتلمن جوان و باهوش از دربار فرانسه، در کال ِه احمق، سرگرمی ارزشمندی بود. به همین دلیل بود که لرد ونتورث هرگز اجازه نمیداد دو روز متوالی بدون مالقات با ویکنت ِد اکسمِ ه بگذرد و اصرار داشت که سه بار در هفته با او سر میز خودش غذا بخورد. این محبت بیش از حد، با در نظر گرفتن همه چیز، برای گابریل بسیار آزاردهنده بود زیرا فرماندار با خنده قسم میخورد که تا آخرین لحظه، اسیرش را رها نخواهد کردو هرگز به آزادی مشروط او رضایت نخواهد داد، و تا زمانی که آخرین سکه خونبهای گابریل به درستی و به طور کامل پرداخت نشود، تسلیم ضرورت بیرحمانه جدایی از چنین دوست عزیزی نخواهد شد. گذشته از همه اینها، این میتوانست فقط یک روش ظریف و درباری برای ابراز سوءظن به او باشد. بنابراین گابریل جرات نمیکرد به بهانههایش ادامه دهد. عالوه بر این، ظرافت او باعث میشد که در انتظار بهبودی مالزمش، که به یاد خواهیم آورد، بدون هیچ شکایتی رنج بکشد. مالزمش قرار بود به پاریس برود تا مبلغ توافق شده به عنوان بهای آزادی ویکنت ِد اکسمِ ه را تهیه کند. اما مارتین گر -باید بگوییم، جایگزین او، آرنولد دو تیل -در بهبودی خود بسیار محتاط بود. پس از چند روز، جراحی که برای مراقبت از زخمی که آن مرد بیسرپرست در یک درگیری متحمل شده بود، فراخوانده شده بود، دیگر به

مالقات او نرفت و اعالم کرد که وظیفهاش انجام شده و بیمارش کامالً بهبود یافته است. یک یا دو روز استراحت و پرستاری عالی بابت زیبا، خواهر پیر، برای تکمیل درمان، اگر واقعا ً هنوز کامل نشده بود، کامالً کافی بود. گابریل پس از دریافت این اطمینان، به مالزم خود اطالع داده بود که باید روز بعد، اما بدون وقفه، به سمت پاریس حرکت کند. اما وقتی صبح آن روز فرا رسید، آرنولد از سرگیجه و ضعف شکایت داشت، که اگر بدون حمایت همیشگی بابِت، تنها چند قدم برمیداشت، احتمال زمین خوردنش وجود داشت. پس از آن، دو روز دیگر تأخیر درخواست او پذیرفته شد. در پایان این مدت، نوعی ضعف عمومی باعث شد که دستها و پاهای آرنولد بیچاره کامالً بیفایده شوند. و این عالمت جدید، که بدون شک (به گفتهی خودش) ناشی از درد بیش از حدی بود که متحمل شده بود، باید با حمام آب گرم و رژیم غذایی بسیار سفت و سخت درمان میشد. اما این رژیم غذایی آخر چنان ضعف شدیدی ایجاد کرد که تأخیر بیشتر ضروری تلقی شد تا به یار وفادار فرصت داده شود تا بار دیگر با داروهای نیروبخش و جرعههای فراوان شراب، خود را بازسازی کند. حداقل پرستارش بابِت با چشمانی اشکبار به گابریل اعالم کرد که اگر از مارتین گوئر بخواهد فورا ً حرکت کند، او را در معرض خطر مرگ ناشی از عدم انرژی در جاده قرار خواهد داد. بنابراین، این دوره نقاهت خارقالعاده، علیرغم مراقبتهای دلسوزانهی بابت -، که میتوان گفت به لطف همان مراقبتهای دلسوزانه بود - بسیار طوالنیتر از خود بیماری شد، تا اینکه دو هفته از اعالم بهبودی او توسط جراح گذشت و تقریبا ً یک ماه از ورود گابریل به کاله میگذشت. نمیشد اجازه داد این وضعیت برای همیشه ادامه یابد. گابریل سرانجام صبر خود را از دست داد. و حتی آرنو دو تیل، که در ابتدا با بهترین ظرافتهای دنیا انواع و اقسام راههای ممکن را جستجو و پیدا کرده بود، اکنون با حالتی بسیار خودکفا و پیروزمندانه به بابت دلشکستهی بیچاره اعالم کرد که نمیتواند اربابش را عصبانی کند و در نهایت، بهترین راه این است که فورا ً شروع کند تا او زودتر برگردد. اما چشمان قرمز و نگاه غمگین بابت ثابت کرد که او به سختی این نوع استدالل را درک میکند. عصر قبل از روزی که طبق اعالم رسمیاش، آرنولد سرانجام پیشنهاد عزیمت به پاریس را داد، گابریل با لرد ونتورث شام خورد. به نظر میرسید که فرماندار بیش از حد معمول باید از غم و اندوه رهایی مییافت، زیرا شادی و نشاط خود را تقریبا ً تا مرز جنون پیش میبرد. وقتی گابریل را پس از بدرقه به حیاط، که در آن ساعت فقط با چراغی که از قبل سوسو میزد روشن شده بود، ترک کرد، مرد جوان، درست همانطور که قبل از بیرون رفتن، خود را در شنلش میپیچید، یکی از درها را دید که به حیاط نیمهباز باز میشد. زنی که گابریل او را به عنوان یکی از کارکنان خانه شناخت، با انگشتی بر لب و کاغذی که با دست دیگر به سمت او گرفته بود، به آرامی به سمت او آمد و گفت«: برای آن جنتلمن فرانسوی که لرد ونتورث اغلب از او پذیرایی میکند». او کاغذ تا شده را به او داد و قبل از اینکه گابریل به اندازه کافی از گیجیاش بیرون بیاید تا از او سوال کند، او رفته بود. جوان، با سردرگمیاش، که طبیعتا ً ذهنی پرسشگر و شاید کمی عجول داشت، فکر کرد که باید یک ربع ساعت در تاریکی پیادهروی کند تا بتواند یادداشت را به راحتی در اتاق خودش بخواند و این مدت برای انتظار برای یافتن کلید معمایی که کنجکاوی او را تحریک میکرد، طوالنی به نظر میرسید. بنابراین بدون معطلی بیشتر، تصمیم گرفت فوراً مطمئن شود که آیا از او چیزی خواسته شده است یا خیر. او به اطراف نگاه کرد و دید که کامالً تنهاست، به چراغ دودی نزدیک شد، یادداشت را باز کرد و کلمات زیر را خواند، کامالً بیتأثیر نبود" -: آقا، من شما را نمیشناسم و هرگز شما را ندیدهام. اما یکی از زنانی که به من خدمت میکنند به من میگوید که شما فرانسوی هستید و مانند من زندانی هستید. این به من شجاعت میدهد تا در پریشانیام از شما درخواست کمک کنم. بدون شک شما برای باجگیری نگاهداشته شدهاید. احتماالً به زودی به پاریس باز خواهید گشت. میتوانید دوستانم را در آنجا ببینید که هیچ ایدهای از آنچه بر من گذشته است ندارند. میتوانید به آنها بگویید که من کجا هستم. اینکه لرد ونتورث مرا زندانی نگه داشته است بدون اینکه به من اجازه دهد با یک روح زنده ارتباط برقرار کنم و از تعیین هیچ قیمتی برای آزادی من امتناع میکند و اینکه، با سوءاستفاده شرمآور از امتیاز ظالمانهای که موقعیت ناگوار من به او میدهد، هر روز گستاخانه با من از اشتیاقی صحبت میکند که من با وحشت آن را دفع میکنم. اما همین تحقیر من و اطمینان او از مصونیت از مجازات ممکن است او را به استفاده از زور تحریک کند. یک جنتلمن، و باالتر از همه، یک هموطن، مطمئنا ً در این شرایط سخت به کمکم خواهد آمد. اما هنوز باید به شما بگویم که من برای چه کسی هستم " -

نامه در آنجا به پایان رسید و امضا نداشت. احتماالً نوعی وقفه غیرمنتظره یا حادثه ناگهانی باعث شده بود که او به طور ناگهانی صحبت را قطع کند، اما با این حال تصمیم گرفته بود نامه را، هرچند ناتمام، ارسال کند تا هیچ فرصت ارزشمندی را از دست ندهد، و به این دلیل که اگرچه کامل نبود، اما هر آنچه را که میخواست بگوید به جز نام بانویی که تحت چنین محدودیت نفرتانگیزی قرار گرفته بود، بیان میکرد. گابریل آن نام را نمیشناخت و نمیتوانست دستخط لرزان و عجوالنه را تشخیص دهد. و با این حال احساس عجیبی از اضطراب، یک پیشآگهی خارقالعاده، در قلبش رخنه کرد. رنگپریده از هیجان، دوباره به چراغ نزدیک شد تا نامه را یک بار دیگر بخواند، که در دیگری پشت سرش باز شد و خود لرد ونتورث، با یک صفحه کوچک جلوی آن، بیرون آمد و از حیاط عبور کرد و به سمت آپارتمان خوابش رفت. همین که فرماندار گابریل را که مدتی پیش به او شب بخیر گفته بود، شناخت، با تعجب قدمهایش را برداشت. با لحنی دوستانه و همیشگی به او نزدیک شد و گفت«: دوست من، هنوز اینجایی؟ چه چیزی تو را معطل کرده؟ مطمئنم نه حادثهی ناگواری، نه بیماری ناگهانی؟» مرد جوان رک و راست، بدون اینکه پاسخی بدهد، نامهای را که به او داده شده بود، به لرد ونتورث داد. مرد انگلیسی نگاهی به آن انداخت و حتی از گابریل هم رنگپریدهتر شد. اما موفق شد حضور ذهن خود را حفظ کند و در حالی که وانمود میکرد آن را میخواند، واقعا ً داشت تصمیم میگرفت که چگونه با این موضوع برخورد کند. او در حالی که نامه را در دستش مچاله میکرد و با تحقیری ساختگی آن را روی زمین میانداخت، گفت«: چه پیر زن احمقی». هیچ کلمهای نمیتوانست به این سرعت یا به طور کامل گابریل را از این قضیه دور کند، زیرا او دائما ً در افکار خود غرق بود و کمکم عالقهاش را به ناشناختهها از دست میداد. با این حال، او فورا ً سوءظن خود را کنار نگذاشت، بلکه با طفره رفتن پاسخ داد: "شما به من نمیگویید این زندانی که برخالف میلش اینجا بازداشتش کردهاید کیست، سرورم؟" ونتورث با لحنی کامالً بیپرده گفت": واقعا ً برخالف میلش، این یکی از خویشاوندان همسرم است -کمی خل و چل، اگر کسی تا به حال خل و چل بوده باشد -که خانوادهاش میخواستند او را از انگلستان بیرون کنند، و با کمال انزجار، در اینجا به من سپرده شده است، جایی که مراقبت از دیوانگان و همچنین زندانیان آسانتر است. با این حال، از آنجایی که شما به این راز خانوادگی پی بردهاید، دوست عزیزم، فکر میکنم بهتر است کل داستان را فوراً برای شما تعریف کنم. جنون خاص لیدی هاو، که اشعار شوالیهگری زیادی خوانده است، این است که با وجود پنجاه سال سن و موهای خاکستریاش، تصور میکند که او یک قهرمان مظلوم و مورد آزار و اذیت است. و او سعی میکند با افسانههایی که کم و بیش پایه و اساس دارند، هر شوالیه جوان خوشقیافهای را که در دسترسش قرار میگیرد، به نفع خود جلب کند. گابریل، به نظر من، انگار که عشقبازیهای عمه پیرم باعث شده است که تو با او همدردی کنی. بیا. اعتراف کن که این نوشته کمی تو را نگران کرده است، بیچاره من؟» گابریل با سردی گفت«: سرورم، داستان عجیبی است که برایم تعریف میکنید، حتما ً قبول دارید. شما هرگز از خویشاوندی که به یاد بیاورم با من صحبت نکردهاید». لرد ونتورث پاسخ داد«: نه، مطمئنم که نکردهام. چون معموالً کسی دوست ندارد غریبهها را در مورد مسائل خصوصی خانوادگیاش به محرمانگی راه دهد». گابریل پرسید«: اما چطور او میگوید که فرانسوی است؟» ونتورث با لبخندی که کمکم داشت تصنعی میشد، پاسخ داد«: اوه، احتماالً برای اینکه عالقهی شما را بیشتر جلب کنم». «و این شور و اشتیاقی که او ادعا میکند شما به او تحمیل میکنید، سرورم؟» ونتورث که کمکم داشت بیقرار میشد، پاسخ داد «: خیاالت پیرزنی که خاطرات باستانی را با امیدهای جدید اشتباه میگیرد».

«سرورم، آیا برای اینکه مسخرهاش نکنند، او را از دید همه پنهان میکنید؟» لرد ونتورث با اخم تیرهای گفت «آه، چقدر سوال میکنی گابریل، نمیدانستم که چنین ذهن کنجکاوی داری. اما ساعت نه و ربع است و من موافقت شما را دارم که قبل از به صدا درآمدن حکومت نظامی در اقامتگاه خودتان باشید، زیرا آزادی شما به عنوان یک زندانی مشروط تا جایی گسترش نمییابد که اجازه نقض مقررات پلیس کاله را بدهد. اگر لیدی هاو شما را تا این حد مورد توجه قرار میدهد، میتوانیم فردا به این موضوع برگردیم. در همین حال، از شما خواهش میکنم چیزی در مورد این مسائل حساس خانوادگی نگویید. و من افتخار دارم که عصر بخیری را برای شما آرزو کنم، آقای ویکونت». در این لحظه، فرماندار به گابریل سالم نظامی داد و دوباره وارد خانه شد. او میخواست تا آخر خود را کنترل کند و میترسید که اگر مکالمه ادامه یابد، بیش از حد هیجانزده شود. گابریل، پس از لحظهای تردید و فکر، عمارت فرمانداری را ترک کرد تا به خانه محقر زره ساز بازگردد. اما لرد ونتورث تا آخر چنان کامالً بر خود مسلط نمانده بود که هرگونه سوءظن را در قلب گابریل از بین ببرد. و تردیدهای مرد جوان، که غریزه پنهانش نیز بر آنها میافزود، در راهش در خیابانها دوباره فکر او مغشوش کردند. او تصمیم گرفت دیگر چیزی در این مورد به لرد ونتورث نگوید، که بعید بود اطالعاتی به او بدهد، جز اینکه مراقب باشد و پرس و جو کند و بفهمد که آیا میتواند بفهمد که آیا آن ناشناس زیبا واقعا ً یک زن روستایی خویشاوند خودش و زندانی مرد انگلیسی است یا خیر. گابریل با خود فکر کرد": اما خدای من. حتی اگر این موضوع به اثبات برسد، من چه کاری از دستم برمیآید؟ آیا من خودم اینجا زندانی نیستم؟ آیا دستانم بسته نیست، و آیا لرد ونتورث حق کامل ندارد که شمشیرم را که فقط به لطف و میل او به دست میگیرم، از من بخواهد؟ باید به این وضعیت پایان داده شود. و من باید بتوانم در صورت نیاز، مسائل را به شکل دیگری مطرح کنم. مارتین گوئر باید کامالً و بدون هیچ مسئلهی جزئی دیگری فردا برود. همین امشب خودم این را به او خواهم گفت". بنابراین، وقتی یکی از شاگردان پیر پوکوی در را به روی گابریل باز کرد، به جای اینکه، همانطور که معموالً در اتاق خودش در طبقه اول توقف میکرد، به طبقه دوم رفت. احتماالً همه افراد خانه در آن ساعت خواب بودند، مارتین گوئر بدون شک مانند دیگران. اگر چنین بود، گابریل تصمیم گرفت او را بیدار کند و عزم راسخ خود را به او نشان دهد. او بیسروصدا به اتاقی که اربابش در آن ساکن بود نزدیک شد تا خواب کسی را بر هم نزند. ب داخلی بسته بود و گابریل میتوانست از کلید در روی درب بیرونی بود که گابریل به آرامی آن را باز کرد. اما در ِ میان پارتیشن صدای خنده و به هم خوردن لیوانها را بشنود. سپس با کمی قدرت در زد و با صدای آمرانهای حضور خود را اعالم کرد. صدا ناگهان قطع شد. و همین که گابریل فقط بلندتر فریاد زد، آرنولد دو تیل با عجله در را به روی اربابش باز کرد. در واقع، او بیش از حد عجله کرد و زمان کافی برای ناپدید شدن کامل یک لباس در حال اهتزاز که از در روبرو در حال ناپدید شدن بود، قبل از ورود گابریل نگذاشت. ِ او این را نوعی معاشقه کوچک با خدمتکار خانه دانست. و از آنجایی که در افکارش خیلی محتاط نبود، نتوانست از لبخند زدن هنگام سرزنش مالزمش خودداری کند. او گفت": آهای، مارتین، فکر میکنم تو باید خیلی بهتر از آن چیزی باشی که وانمود میکنی. یک میز آماده، سه بطری و دو روکش. انگار همراهت را در ضیافت ترساندهام. مهم نیست. حاال شواهد بسیار قاطعی از بهبودی تو دیدهام و بیش از هر زمان دیگری تردیدی ندارم که به تو دستور دهم از فردا شروع کنی". آرنولد با کمی خجالت گفت": قصد من همین بود، آقا و من فقط داشتم خداحافظی میکردم". . . گابریل گفت «: با یک دوست؟ اوه، بله. این نشان دهنده قلب مهربان توست. اما دوستی نباید باعث شود که ما وظیفه خود را فراموش کنیم، و من باید اصرار کنم که قبل از بیدار شدن من فردا، تو در راه پاریس باشی. تو امان نامه فرماندار را داری، لباست چند روزی است که آماده است: اسب تو هم به اندازه خودت کامالً استراحت کرده است. کیسه ات هم پر است، به لطف اعتماد میزبان خوب ما، که فقط یک پشیمانی دارد، مرد شایسته، و آن این است که او قادر به پرداخت کل غرامت من نیست. تو هیچ کمبودی نداری، مارتین. و اگر صبح زود شروع کنی، باید سه روز دیگر در پاریس باشی. آیا به یاد داری وقتی به سالمت به آنجا رسیدی، چه باید بکنی؟»

«بله، عالیجناب. من باید فورا ً به خانهتان در خیابان باغهای سنت پل بروم تا پرستارتان را از سالمتیتان مطلع کنم. از او ده هزار کرون مورد نیاز برای خونبهایتان و سه هزار کرون دیگر برای هزینهها و بدهیهایتان را بخواهم و به عنوان نشانهای از اقتدارم، این خط و انگشترتان را به او نشان دهم». «احتیاطهای بیفایده، مارتین. . . زیرا پرستار خوبم ترا را خوب میشناسد، رفیق وفادارم. اما من تسلیم وسواسهای تو شدهام. یادت باشد که مطمئن شوی این پول در اسرع وقت تهیه میشود، فهمیدی؟» «نترسید عالیجناب. وقتی پول را گرفتم و نامهتان را به عالیجناب دریاساالر دادم، حتی سریعتر از وقتی که رفتم برمیگردم». «مهمتر از همه، در راه هیچ دعوای بدی نباید اتفاق بیفتد». «هیچ خطری وجود ندارد، آقا». «خیلی خوب، پس، خداحافظ، مارتین، و موفق باشی». «ده روز دیگر دوباره مرا اینجا خواهید دید، عالیجناب، و فردا هنگام طلوع آفتاب از کاله بسیار دور خواهم بود». آرنولد به قولش عمل کرد. به بابت اجازه داد صبح روز بعد با او به دیوارهای شهر برود. برای آخرین بار او را در آغوش گرفت و با جدیت قسم خورد که خیلی زود دوباره او را خواهد دید. سپس مهمیزهایش را به اسبش زد و با روحیهای باال مانند یک آدم رذل، براه افتاد و به سرعت در پیچ جاده ناپدید شد. دختر بیچاره عجله کرد تا قبل از اینکه برادر وحشتناکش از خواب بیدار شود، به خانه برگردد. اما مجبور شد خبر دهد که بیمار است تا بتواند به تنهایی در اتاقش به غم و اندوه خود بپردازد. پس از آن، تشخیص اینکه آیا او یا گابریل با بیصبری بیشتری منتظر بازگشت ارباب بودند، آسان نبود. هر دو محکوم به انتظاری طوالنی بودند.

فصل دوم: چگونه آرنولد دو تیل باعث شد آرنولد دو تیل در نویون به دار آویخته شود

در روز اول، آرنولد دو تیل با هیچ برخورد ناگواری روبرو نشد و سفر خود را با سرعت قابل قبولی ادامه داد. او هر از گاهی در طول جاده با گروههایی از دشمن روبرو میشد -فراریان آلمانی، انگلیسیهای منحل شده و اسپانیاییهایی که از غرور فتح گستاخ شده بودند. زیرا در آن زمان در فرانسه فقیر و تحقیر شده ما، تعداد خارجیها بیشتر از فرانسویها بود. اما آرنولد با افتخار اماننامه لرد ونتورث را به همه پرسشگران نشان داد و همه آنها، بدون غرولندهای پشیمانی، بهتر دانستند که به امضای فرماندار کاله احترام بگذارند. با این وجود، در روز دوم، در محله سنت کوئنتین، دستهای از اسپانیاییها با این ادعا که اسب او شامل اماننامه نیست و ممکن است تصمیم به مصادره او بگیرند، بر او غلبه کردند. اما مارتین گوئر دروغین مثل صخره محکم بود و درخواست کرد که او را نزد فرماندهشان ببرند، که در نتیجه او و اسبش را بدون هیچ دردسری آزاد کردند. با این حال، این ماجرا درس مفیدی برای او بود و از آن پس تصمیم گرفت تا حد امکان از هرگونه برخورد با گروههای مسلح اجتناب کند. اما این کار دشواری بود. دشمن، اگرچه با تصرف سنت کوئنتین هیچ برتری قاطعی به دست نیاورده بود، با این وجود تمام مناطق اطراف را اشغال کرده بود. شهرهای لوکاتله، هام، نویون و شونی در دست آنها بودند و وقتی آرنولد عصر روز دوم خود را در مقابل نویون یافت، تصمیم گرفت که بهترین نقشهاش این است که از یک مسیر انحرافی از شهر اجتناب کند و تا رسیدن به شهرک بعدی، شب را در آنجا نماند. برای انجام این کار، او مجبور شد جاده اصلی را ترک کند. آرنولد که آشنایی کمی با منطقه داشت، راه خود را گم کرد. همانطور که سعی میکرد دوباره به جاده درست برگردد، ناگهان خود را در پیچی از مسیر، در میان دستهای از مردان مسلح یافت که به نظر میرسید آنها نیز به دنبال چیزی میگشتند. تصور کردن رضایت شدید آرنولد آسانتر از توصیف آن است وقتی که به محض دیدنش، فریاد یکی از آنها را شنید: "سالم. اگر آرنولد دو تیل بدبخت االن اینجا نیست". یکی دیگر از اعضای گروه گفت": آرنولد دو تیل سوار بر اسب؟" مالزم با رنگ پریده با خود گفت": ای خدای من، انگار اینجا شناخته شدهام، و اگر واقعا ً شناخته شده باشم، کارم تمام است". با این حال، برای اینکه برگردد و فرار کند خیلی دیر شده بود، زیرا سربازان دور او را گرفته بودند. خوشبختانه هوا کامالً تاریک شده بود. یکی از آنها از او پرسید": تو کی هستی و کجا میروی؟" آرنولد در حالی که از ترس میلرزید، پاسخ داد": اسم من مارتین گوئر است. من مالزم ویکونت داکسمه هستم که اکنون در کاله زندانی است و در راه پاریس هستم تا پول خونبهای او را تهیه کنم. این هم اماننامهای که توسط لرد ونتورث، فرماندار کاله، امضا شده است». رهبر گروه، یکی از افرادش را که مشعلی در دست داشت، فراخواند و با قیافهای بسیار جدی شروع به بررسی گذرنامه آرنولد کرد.

او گفت«: مهر و موم کامالً سالم است. و گذرنامه به نظر میرسد واقعی است. دوست من، حقیقت را گفتی و میتوانی به کار خودت ادامه بدهی». آرنو دوباره نفس نفس زد و گفت«: ممنون». «یک کلمه دیگر هم، دوست من. تو در راهت به مردی برخورد نکردی که ظاهر یک فراری، یک چوبه دار شرور، را داشته باشد و نامش آرنو دو تیل باشد؟» آرنو دو تیل با عجله پاسخ داد«: من مردی به نام آرنولد دو تیل را نمیشناسم». «شاید او را نشناسی، دوست من. اما ممکن است در این کوچههای فرعی او را دیده باشی. او تقریبا ً هم قد توست و تا جایی که در این تاریکی میتوان قضاوت کرد، تقریبا ً هم هیکل توست. اما باید اعتراف کنم که به هیچ وجه به اندازه تو خوشلباس نیست. او شنل قهوهای، کاله گرد و شلوار خاکستری پوشیده است و باید جایی در همان مسیری که تو از آن آمدی پنهان شده باشد. تبهکار. آه، کاش فقط یک بار دیگر به دست ما بیفتد، آن رذل شیطانصفت». آرنولد با تردید پرسید«: خدایا، چه کار کرده است؟» «او چه کار کرده است؟ این سومین باری است که از دست ما فرار میکند. او ادعا میکند که ما زندگیاش را برایش خیلی سخت کردهایم. من هم فکر میکنم حق با اوست. وقتی اولین بار فرار کرد، چراغ عشق اربابش را دزدید. مطمئنا ً این کار سزاوار مجازات بود. پس چیزی برای پرداخت باج نداشت. او بارها و بارها فروخته شده و دست به دست گشته و مال هر کسی بوده که او را میخواسته است. انصاف نبود که چون برای ما ارزشی ندارد، ما را سرگرم کند. اما این باعث غرورش شد و دیگر تصمیم به انجام این کار نگرفت، بنابراین دوباره فرار کرد. حاال، این سومین باری است که او این کار را میکند، و اگر دوباره آن مرد شرور را بگیریم». آرنولد دوباره پرسید«: با او چه خواهید کرد؟» «بار اول او را زدیم. بار دوم او را تا نیمه کشتیم. و بار سوم او را دار خواهیم زد». آرنولد با نگرانی تکرار کرد«: دارش بزنید؟» «به نزدیکترین درخت، رفیق خوبم. و بدون محاکمه. او مال ماست. دار زدنش ما را سرگرم میکند و درسی به او میدهد. به سمت راستت نگاه کن، دوست من. آن چوبه دار را میبینی؟ بسیار خوب، به محض اینکه موفق به دستگیری آرنو دو تیل شویم، او را به همان چوبه دار خواهیم بست». آرنو با شادی نسبتا ً محدودی گفت«: اوه، واقعا ً». «درست همانطور که به تو میگویم، دوست من. پس اگر با آن حقهباز روبرو شدی، فقط او را دست گیر کن و نزد ما بیاور. ما مراسم را فراموش نخواهیم کرد. تا آن زمان، خداحافظ». در آن لحظه آنها داشتند او را ترک میکردند، اما او که احساس آسودگی زیادی میکرد، آنها را صدا زد. «ببخشید، اربابان، اما یک چرخش خوب سزاوار چرخش دیگری است. میبینید، من کامالً گمراه هستم و کوچکترین ایدهای ندارم که کجا هستم. پس فقط جهت حرکت مرا درست تنظیم کنید، درست است؟» سرباز گفت«: دوست من، این کار خیلی آسان است. آن دیوارهای پشت سرت و دروازه پشتی که میتوانی در تاریکی تشخیص بدهی، بخشی از نویون هستند. تو زیادی به سمت راست، به سمت چوبه دار، نگاه میکنی. بیشتر به سمت چپ نگاه کن، جایی که نیزههای رفقای ما برق میزنند، زیرا گروهان ما امشب در آن عقب نگهبانی میدهد. حاال، برگرد و جادهای را که از پاریس از میان جنگل میآید، در مقابل خود خواهی داشت. حدود بیست قدم از اینجا، جاده منشعب میشود. میتوانی به راست یا چپ بپیچی، هر طور که صالح میدانی. جادهها طول یکسانی دارند و در کشتی روی رودخانه ' اواز'، حدود یک چهارم فرسنگ از اینجا، به هم میرسند. پس از عبور از کشتی، همیشه به سمت راست برو. اولین روستا، اووری است، یک فرسنگ از کشتی. حاال تو هم به اندازه ما میدانی، دوست من. سفر خوبی دشته باش». آرنولد در حالی که اسبش را به یورتمه میبرد، گفت«: ممنون و عصر بخیر».

راهنماییهایی که به او داده بودند بسیار دقیق بود. بیست قدم دورتر به دوراهی رسید و انتخاب را به اسبش سپرد که جاده سمت چپ را انتخاب کرد. شب بسیار تاریک بود و جنگل دو برابر تاریک تر. با این حال، حدود ده دقیقه بعد آرنولد به یک فضای باز در جنگل رسید. و ماه که از میان ابرها بیرون آمده بود، نوری ضعیف و نامطمئن بر جاده انداخت. در آن لحظه، مالزم به ترسی که دچارش شده بود و به ماجرای عجیبی که خونسردیاش را در بوته آزمایش گذاشته بود، فکر میکرد. اگرچه ذهنش نسبت به گذشته آسوده بود، اما نمیتوانست بدون تردید به آینده فکر کند. با خود فکر کرد«: این باید مارتین گوئر واقعی باشد که آنها به نام من او را شکار میکنند. او از چوبه دار فرار کرده است. به محض اینکه خودم به پاریس برسم، به احتمال زیاد او را در آنجا پیدا خواهم کرد و در آن صورت مسابقهی خوبی در پیش خواهم داشت. میدانم که جز گستاخی چیزی نمیتواند مرا از آنجا بیرون ببرد. اما ممکن است به نابودی من منجر شود. چرا باید آن مرد سیاهپوست فرار کرده باشد؟ او مطمئنا ً دارد دردسر بزرگی میشود و اگر آن افراد شجاع او را دار بزنند، لطف بزرگی در حق من خواهد بود. او قطعا ً نابغهی شیطانی من است». این تکگویی آموزنده هنوز تمام نشده بود که آرنولد، که بینایی بسیار تیزبین و باتجربهای داشت، حدود صد قدم جلوتر از خود، مردی یا به عبارت دقیقتر، سایهای را دید یا فکر کرد که میبیند، که همین که نزدیک شد، ناگهان در گودالی ناپدید شد. آرنولد محتاط با خود فکر کرد«: سالم. یک مالقات بیموقع دیگر -شاید یک کمین». او سعی کرد به درون جنگل شیرجه بزند، اما گودال برای سواره و اسب غیرقابل عبور بود. چند لحظه صبر کرد، سپس جرأت کرد و به اطراف نگاه کرد. شبح که سرش را بلند کرده بود، به سرعت قبل ناپدید شد. آرنولد با خودش گفت": آیا او به همان اندازه که من از او میترسم، از من میترسد؟ آیا ما به یک اندازه مشتاق دوری از یکدیگر هستیم؟ خوب، باید کاری بکنم، چون این بوتههای جهنمی مانع از عبور من از جنگل به جاده دیگر میشوند. آیا باید به دوراهی جاده برگردم. این مطمئنترین راه است. آیا نمیتوانم شجاعانه اسبم را به حرکت درآورم و مثل برق از کنار مرد عبور کنم؟ این کوتاهترین راه است. او پیاده است، و مگر اینکه تیری از تفنگ شمخال شلیک شود -اما نه، من به او فرصت این کار را نمیدهم". به محض اینکه تصمیم گرفت، آن را عملی کرد. آرنولد هر دو مهمیز را به پهلوهای اسبش فرو کرد و از کنار مرد در کمین یا پنهان شدن مانند رعد و برق گذشت. مرد تکان نخورد. این کار وحشت آرنولد را تا حدودی کاهش داد. دهانه اسبش را کشید و حتی چند قدم به عقب رفت، چون فکری به ذهنش خطور کرده بود. مرد هنوز هیچ نشانهای از حیات نشان نمیداد. در آن لحظه تمام شجاعت آرنو به او بازگشت و حاال، تقریبا ً مطمئن از اینکه حدسش درست بوده، مستقیما ً به سمت گودال تاخت. اما در این لحظه، و قبل از اینکه حتی فرصت کند فریادی بزند، مرد یک جهش کرد و با حرکتی ناگهانی پای راست آرنولد را از رکاب رها کرد و سپس، او را از اسب به پایین پرتاب کرد، روی او افتاد و با زانوی خود روی سینهاش، گلویش را گرفت. همه اینها در کمتر از بیست ثانیه اتفاق افتاد. دشمن پیروز پرسید": تو کی هستی؟ و اینجا چه میخواهی؟" آرنولد با صدای تقریبا ً خفهای که احساس میکرد با اربابش مالقات کرده است، گفت": اجازه دهید بلند شوم، التماس میکنم من فرانسوی هستم. اما از لرد ونتورث، فرماندار کاله، اماننامه دارم".

مرد گفت«: اگر فرانسوی هستی، و در واقع به نظر نمیرسد لهجهای مانند همه این شیاطین خارجی داشته باشی، نیازی به گذرنامه تو ندارم. اما چه چیزی باعث شد که به این شکل غیرمعمول به من نزدیک شوی؟» آرنولد در حالی که فشار روی سینهاش تا حدودی آرام شده بود گفت«: فکر کردم مردی را در گودال دیدم و داشتم میآمدم ببینم که آیا او یک مرد زخمی نیست و آیا کاری از دستم بر نمیآید که برایش انجام دهم». مرد در حالی که دستش را عقب میکشید و زانویش را برمیداشت، گفت«: هدفت خیر بود». او در حالی که دستش را به سمت آرنولد که به زودی از جا بلند میشد دراز میکرد، افزود«: بیا، بلند شو رفیق. من از تو استقبال نسبتا ً خشنی کردم. اما باید مرا ببخشید، چون االن نمیخواهم کسی در کارهایم دخالت کند. اما تو هموطن من هستی، که موضوع کامالً متفاوتی است. و به جای اینکه به من آسیبی برسانی، میتوانی خدمت بزرگی به من بکنی. بگذار اول همدیگر را بشناسیم. اسم من مارتین گوئر است. و اسم تو؟» آرنولد با تعجب گفت«: اسم من؟ اسم من؟ اسم من برتراند است». زیرا شبها و در آن جنگل انبوه، تنها با او بود، مردی که معموالً به لطف حیلهگری و زیرکیاش کامالً بر او حکومت میکرد، اکنون به لطف قدرت و شجاعتش کامالً او را در اختیار خود داشت. خوشبختانه برای آرنولد، تاریکی باعث شد که او ناشناخته بماند و او تمام تالش خود را کرد تا صدایش را پنهان کند. مارتین گوئر ادامه داد«: خوب، دوست برتراند، بگذار به تو بگویم که من یک زندانی فراری هستم و امروز صبح برای دومین بار (به گفتهی اسیرکنندگانم برای سومین بار) از دست این اسپانیاییها و انگلیسیها و آلمانیها و فالندریها فرار کردم. خالصه، از دست این فهرست کامل دشمنانی که مثل دستهای از ملخها بر سرزمین فقیر ما ساکن شدهاند. باشد که اعدام شوم اگر فرانسه در این لحظه برج بابل دیگری نباشد. در طول یک ماه گذشته، همانطور که اکنون مرا میبینید، به بیست یاوهگو از ملیتهای مختلف وابسته بودهام و هر لهجه همیشه خشنتر و گوش دادن به آن عجیبتر از قبلی بود. از اینکه از روستایی به روستای دیگر رانده میشدم، آنقدر با من بدرفتاری میشد که فکر میکردم آنها فقط مرا مسخره میکنند و با شکنجه دادن من خود را سرگرم میکنند. از من به شدت بیزار بودند. آنها همیشه مرا در مورد یک جادوگر کوچک زیبا به نام گودوله که ظاهرا ً آنقدر دیوانهوار عاشق من شده بود که با من فرار کرده بود، پنهان میکردند». آرنولد با هیجان گفت«: آها». «فقط دارم چیزی را که به من گفتند به شما میگویم. خوب، تمسخرشان آنقدر خستهام کرد که یک صبح خوب، تنها و بیکس، پا به فرار گذاشتم. از بدشانسی، من را گرفتند و آنقدر کتکم زدند که مجبور شدم به حال خودم تاسف بخورم. اما فایدهی همه اینها چه بود؟ تهدید کردند که اگر دوباره این کار را بکنم، مرا دار میزنند، اما این فقط باعث شد که بیشتر مشتاق شوم که این کار را بکنم و امروز صبح، وقتی داشتند محل اقامتشان را در نویون آماده میکردند، از فرصت مناسبی استفاده کردم و دوباره به زورگویانم فرصت دادم. خدا میداند که چقدر مشتاقانه دنبالم بودهاند تا مرا دار بزنند. اما از آنجایی که من به شدت با این نتیجهی ماجرا مخالفم، تمام روز اینجا در جنگل باالی یک درخت بلند نشستهام و منتظر شب هستم و نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم، هرچند ضعیف، وقتی دیدم که درست از زیر پایم رد میشوند، فحش میدهند و ناسزا میگویند. وقتی هوا تاریک شد، رصدخانهام را ترک کردم. حاال، اول از همه، خودم را در جنگل گم کردهام، چون قبالً هرگز اینجا نبودهام. و دوم اینکه، من از گرسنگی دارم میمیرم، چون بیست و چهار ساعت است که لقمهای الی دندانهایم نخوردهام، جز چند برگ و ریشه که آن هم غذای مفصلی نمیشود. به همین دلیل است که از ضعف افتادم، همانطور که به راحتی میتوانی بفهمی". آرنولد گفت": آه. . . . من ا اینطور متوجه نشدم. برعکس، باید اعتراف کنم که به نظرم خیلی سرحال بودی". مارتین گفت": اوه، بله، چون کمی تو را کتک زدم. با این حال، از این بابت عصبانی نباش. تب گرسنگی بود که به بازویم قدرت داد. اما حاال تو خدای من هستی. چون تو که هموطن من هستی، مطمئنا ً نمیگذاری دوباره به دست آن آدمها بیفتم، نه؟" آرنولد دو تیل که با زیرکی به حرفهای مارتین فکر میکرد، پاسخ داد": نه، مطمئن باش که نمیخواهم، اگر بتوانم به هر نحوی به تو کمک کنم ". او کمکم داشت در مورد بازیابی برتریاش که به دلیل قدرت دونفرهاش در خطر افتاده بود، نوری میدید.

مارتین گوئر با صداقت ادامه داد«: شما میتوانید کارهای زیادی برای من انجام دهید. آیا تا حدودی با این محله آشنا نیستید؟» آرنولد گفت«: من اهل آوره هستم، یک چهارم لیگ از اینجا فاصله دارد». «آیا شما در راه آنجا هستید؟» مردک حیلهگر پس از لحظهای تردید پاسخ داد«: نه، من تازه از آنجا میآیم». مارتین با اشاره به نویون پرسید«: پس آوره در آن سمت قرار دارد؟» آرنولد پاسخ داد«: دقیقا ً همینطور است. این اولین روستا از نویون در جاده پاریس است». مارتین فریاد زد«: در جاده پاریس. خوب، پس ببین چطور ممکن است یک مرد در جنگل برگردد. من خیال میکردم که پشتم به نویون است، در حالی که واقعا ً به آن برمیگشتم. که به سمت پاریس میرفتم، در حالی که واقعا ً دورتر میشدم. همانطور که داشتم به تو میگفتم، این سرزمین نفرینشده کامالً برای من عجیب است. بنابراین به نظر میرسد که باید در جهتی که از آن آمدهای حرکت کنم تا از افتادن در آروارههای گرگها اجتناب کنم». «کامالً حق با شماست، استاد. من به نویون میروم. اما چند قدم با من راه برو. در کشتی روی اواز، در همان نزدیکی، جاده دیگری پیدا خواهیم کرد که شما را مستقیمتر به اووری میبرد». مارتین گفت«: دوست من، برتراند، بسیار سپاسگزارم. راستش را بخواهید، میخواهم تا حد امکان محتاط باشم، چون خیلی خسته و خیلی ضعیف هستم و همانطور که به شما گفتم، تقریبا ً هیچ غذایی در بساط ندارم. دوست من، برتراند، اتفاقا ً چیزی برای خوردن نداری؟ اگر داشته باشی، دو بار مرا نجات دادهای -یک بار از دست انگلیسیها و بار دیگر از گرسنگی، که به همان اندازه وحشتناک است». آرنولد در پاسخ گفت«: افسوس«». من حتی یک خرده نان هم در کولهپشتیام ندارم. اما اگر جرعهای شراب خوب میخواهید، چرا، کوله پشتی ام کامالً پر است». در واقع، بابت دقت کرده بود که کوله پشتی همراه بیوفای خود را با وین دو شیپره -شراب بسیار قوی آن زمان -پر کند. و آرنولد تا آن زمان بسیار کم نوشیده بود، تا قدرت استدالل نسبتا ً زودرنج خود را در میان خطرات جاده حفظ کند. مارتین گوئر با شور و شوق فریاد زد«: فکر میکنم از یک نوشیدنی بیش از حد خوشحال شوم. یک جرعه شراب مطمئنا ً مرا کمی سرحال میکند». آرنولد در حالی که بطری شراب را به او تعارف میکرد، گفت«: خوب، پس آن را بردار و بنوش، رفیق خوبم». مارتین گفت «ممنون. و خدا تو را پاداش دهد». و بیهیچ تردیدی شروع به غرق کردن غمهایش در شراب کرد، شرابی که به اندازهی خودش خائن بود و بخارش تقریبا ً بالفاصله روی مغزش اثر گذاشت، مغزی که به دلیل پرهیز طوالنی از غذا به راحتی تحت تأثیر قرار میگرفت. با لحنی خندهدار گفت": خوب، خوب، این شراب سبک تو که چیزی از آتش کم ندارد". آرنولد گفت«: ای خدای من. . . کامالً بیضرر است. من در هر وعده غذایی دو بطری مینوشم. اما چون هوا خیلی خوب است، بیایید کمی اینجا روی چمن بنشینیم. و شما هم خوب استراحت کنید و هر چقدر دلتان خواست بنوشید. من وقت کافی دارم و اگر قبل از ساعت ده، که ساعت بستن دروازههاست، به نویون برسم، حالم خوب خواهد بود. اما شما، اگرچه اووری هنوز پرچم فرانسه را به اهتزاز درآورده است، با این وجود اگر خیلی زود از جاده اصلی بروید، احتماالً با گروههای گشتی دردسرساز روبرو خواهید شد. در حالی که اگر آن را ترک کنید، دوباره راهتان را گم خواهید کرد. بهترین راه این است که مدتی اینجا بمانیم و آرام در مورد مسائل صحبت کنیم. شما کجا زندانی شدید؟» مارتین گوئر گفت«: کامالً نمیدانم، چون دو روایت متناقض از این موضوع وجود دارد، درست همانطور که تقریبا ً در تمام زندگی بدشانس من وجود دارد، یکی که خودم به آن اعتقاد دارم و دیگری که از دیگران میشنوم. مثالً، مطمئنم که در نبرد سن لوران بود که من با احتیاط تسلیم شدم. در حالی که تصور خودم این است که در آن موقعیت حضور نداشتم و کمی بعد از آن بود که به تنهایی به دست گروهی از دشمن افتادم».

آرنولد با تظاهر به ناباوری پرسید«: منظورت چیست؟ دعا میکنم دو تا داستان داشته باشی؟ ماجراجوییهایت، به طور خالصه، بسیار جالب و آموزنده به نظر میرسند. باید اعتراف کنم که به طرز عجیبی به چنین داستانهایی عالقه دارم. فقط یک نوشیدنی خوب بنوش تا حافظهات تازه شود و چیزی از زندگیات برایم تعریف کن. تو اهل پیکاردی نیستی؟» مارتین پس از مکثی با نوشیدن سه چهارم محتویات بطری، پاسخ داد«: نه. . . نه، من اهل جنوب هستم -، آرتیگوس». «میگویند منطقه خوبی است. خانوادهات آنجا هستند؟» مارتین که تحت تأثیر الکل بسیار گشادهرو و رازدار شده بود، پاسخ داد«. همسر و فرزندانم، دوست خوبم». او که بخشی از سواالت آرنولد و بخشی دیگر از شرابخواریهای مداوم او او را تحریک کرده بود، با شور و شوق فراوان شروع به تعریف کردن تمام تاریخچه خود، حتی با کوچکترین جزئیات آن کرد -جوانی، روابط عاشقانه و ازدواجش. اینکه همسرش زنی بسیار جذاب بود، با وجود یک نقص جزئی در مورد دستش که خیلی سریع و خیلی سنگین بود. در واقع، ضربه زدن از یک زن برای مرد مایه ننگ نبود، اگرچه در دراز مدت بسیار خسته کننده بود. به همین دلیل بود که مارتین گوئر همسر بیش از حد قاطع خود را ترک کرده بود. سپس شرح مختصری از علل، جزئیات و عواقب جدایی بین آنها ارائه شد. با این حال، او هنوز هم از صمیم قلب عاشق او بود -برتراند عزیزش. او هنوز حلقه ازدواج آهنین خود را در انگشت داشت و دو یا سه نامهای را که برتراند در اولین جداییشان نوشته بود، روی قلبش میگذاشت. همانطور که این را میگفت، مرد صادق گریه میکرد. این شراب قطعا ً شرابی لطیف بود. او دوست داشت جزئیات هر آنچه را که از زمان ورود به خدمت ویکنت داکسمه برایش اتفاق افتاده بود، شرح دهد. اینکه یک دیو او را تعقیب کرده بود. اینکه او، مارتین گوئر، دوجنسگرا بود و اصالً خودش را در وجود دیگرش نمیشناخت. اما این بخش از روایت او برای آرنو دو تیل جذابیت کمتری داشت، چرا که مدام او را به صحبت در مورد دوران کودکی و خانه پدرش، دوستان و اقوامش در آرتیگ، و جذابیتها و کاستیهای برتراند ترغیب میکرد. در کمتر از دو ساعت، آرنولد خائن، با پرسشهای ماهرانه و مداوم، هر آنچه را که میخواست در مورد عادات سابق و خصوصیترین دغدغههای مارتین گوئر بیچاره بداند، فهمید. در پایان دو ساعت، مارتین، با سر برافروخته، بلند شد، یا بهتر بگویم سعی کرد بلند شود. زیرا به محض اینکه حرکت کرد، تلو تلو خورد و به شدت روی صندلیاش افتاد. "بسیار خوب، بسیار خوب، چه اتفاقی افتاده؟" او با خندهای بلند که مدتی طوالنی محو شد، گفت«: شراب تند تو کار خودش را کرده است. دستت را به من بده، دعا کن دوست من، تا بتوانم بایستم». آرنولد با شجاعت او را بلند کرد و باالخره موفق شد او را روی پاهایش بلند کند، اما نه در حالت تعادل کالسیک. مارتین فریاد زد«: سالم. چه تعداد فانوس. اوه، چه احمقی هستم. من ستارهها را فانوس گرفتم». سپس با صدای بلند شروع به خواندن کرد«: ای فرستاده، برای چهار نفر دیگر به کابارهی جهنم حمله کن، شب را به لوسیفر خراب کن؟» آرنولد فریاد زد«: چنین صدای جهنمی درنیاور. فرض کن گروهی از دشمن از نزدیکی عبور کنند و صدایت را بشنوند؟» مارتین گفت «: من از آنها نمیترسم. چه کاری میتوانند با من بکنند؟ مرا دار بزنند؟ دار زدن حتما ً خیلی خوب است. رفیق، تو باعث شدی زیاد بنوشم. من که معموالً مثل یک قاضی هوشیار هستم، نمیدانم چگونه با مستی مبارزه کنم، و تازه، گذشته از این، روزه گرفته بودم و تقریبا ً گرسنه بودم. حاال تشنهام». آرنولد گفت«: ساکت باش. بیا، سعی کن راه بروی. مگر نمیخواهی شب را در اووری بگذرانی؟» مارتین گفت«: اوه، بله، میخواهم شب را بگذرانم، اما نه در اووری. اینجا روی چمن، زیر فانوسهای خدا». آرنولد پاسخ داد«: بله. و فردا صبح یک گشتی اسپانیایی میآید و تو را پیدا میکند و میفرستد تا با شیطان هم اتاق شوی».

مارتین گفت«: با لوسیفر، آن چنگک قدیمی؟ نه، ترجیح میدهم کمی خودم را جمع و جور کنم و خودم را تا اووری بکشانم. از همین طرف است، نه؟ خوب، من رفتم». اما حرف زدن دربار ٔه اینکه خودش را جمع و جور کند، بیمعنی بود: چون او چنان زیگزاگهای شگفتانگیزی را توصیف میکرد که آرنولد به وضوح میدید بدون کمک او، مارتین دوباره به سرعت راهش را گم میکند -یعنی، به احتمال زیاد فعالً در امان خواهد بود. و این دقیقا ً همان چیزی بود که آن مرد شرور نمیخواست. او به مارتی ِن مست و بیچاره گفت«: بیا. من قلب مهربانی دارم و اووری خیلی دور نیست. من با تو به آنجا میروم. فقط بگذار اسبم را باز کنم. آن وقت میتوانم افسارش را بگیرم و بازویم را به تو بدهم». مارتین پاسخ داد «: با کمال میل میپذیرم. من مغرور نیستم و بین خودمان اعتراف میکنم که فکر میکنم کمی مست هستم. من هنوز هم معتقدم که شراب سبک تو چیزی از قدرت کم نمیکند. من خیلی خوشحالم، اما فقط کمی مست». آرنولد دو تیل گفت«: بسیار خوب، برویم دارد دیر میشود. و در حالی که دو پایش را به بازویش تکیه داده بود، از جادهای که آمده بود به راه افتاد و مستقیم به سمت دروازه پشتی نویون رفت. اضافه کرد«: اما برای اینکه وقت تلف نشود، نمیخواهید داستان سرگرمکننده دیگری درباره آرتیگوس برایم تعریف کنید؟» مارتین گوئر گفت«: داستان پاپوت را برایتان تعریف کنم؟» «آه، پاپوت بیچاره». حماسه پاپوت برای ما بیش از حد بیربط بود که بخواهیم آن را اینجا نقل کنیم. تقریبا ً تمام شده بود که این دو درومیو قرن شانزدهم با لباسی نسبتا ً بیتفاوت به دروازه نویون رسیدند. آرنولد گفت«: آنجا. نیازی نیست جلوتر بروم. آن دروازه را میبینی؟ خوب، آن دروازهی اوریه است. در بزن، نگهبان برایت باز میکند. به او بگو که دوست من هستی و او خانهام را که فقط دو قدم با دروازه فاصله دارد به تو نشان میدهد. به آنجا برو، برادرم از تو استقبال میکند و شام خوبی و رختخواب خوبی به تو میدهد. حاال، رفیق، بگذار یک بار دیگر با تو دست بدهم، و خداحافظ». مارتین گفت«: خداحافظ. و خیلی ممنونم. من فقط یک شیطان بیچاره هستم و در شرایطی نیستم که تمام کارهایی را که برایم انجام دادهای، درک کنم. اما هرگز نترس، پروردگار خوب، که خدایی عادل است، میداند چگونه به تو پاداش بدهد. خداحافظ، دوست من». به طرز عجیبی، این پیشبینیهای مستانه، آرنولد را لرزاند، اگرچه خرافات جزو گناهان او نبود. و برای لحظهای به فکر فراخواندن مارتین افتاد. اما مارتین از قبل با اشتیاق به در پشتی میکوبید. آرنولد با خود فکر کرد«: شیطان بیچاره، او به در مقبرهاش میکوبد. اما، آه. این واقعا کار بچه گانه ای است". در همین حال، مارتین، بدون هیچ شکی که همسفرش از دور او را زیر نظر دارد، با تمام وجود فریاد میزد: "سالم، نگهبان. سالم، سربروس. دروازه را باز کن، احمق. من برتراند هستم، برتراند شایسته، که مرا فرستاده است". نگهبان از درون پرسید": چه کسی آنجاست؟ برای آمدن خیلی دیر شده. تو کی هستی که چنین سر و صدایی به پا میکنی؟" "من کی هستم؟ ای مست، من مارتین گوئر هستم، یا اگر مایل باشید آرنولد دو تیل. یا اگر بیشتر دوست دارید، دوست برتراند. من در آن واحد چندین نفر هستم، مخصوصا ً وقتی که در حال نوشیدن مشروب هستم. من حدود بیست ریک هستم که اگر فورا ً در را برای من باز نکنید، با صدای بلند به شما ضربه خواهم زد". نگهبان پرسید«: آرنو دو تیل. تو آرنو دو تیل هستی؟» مارتین گوئر در حالی که با پا و مشت به دروازه میکوبید، گفت«: بله، من آرنو دو تیل هستم، بیست هزار ارابه شیطان». سپس صدایی از پشت دروازه، شبیه به صدای سربازانی که به فرمان نگهبان جمع شده بودند، برخاست. مردی با فانوس دروازه را باز کرد. و آرنو دو تیل، که کمی دورتر پشت درختان چمباتمه زده بود، صدای چند نفر را شنید که با تعجب فریاد میزدند:

«واقعا خودش است. واقعا ً خودش است، به روح م قسم». مارتین گوئر بیچاره، با تشخیص ستمگرانش، فریادی از ناامیدی سر داد که همچون نفرینی بر قلب آرنولد در مخفیگاهش نشست. سپس از لگدمال شدن و فریادها فهمید که مارتین شجاع، با دیدن اینکه همه چیز از دست رفته، سرسختانه برای آزادی میجنگد. اما او فقط دو مشت در برابر بیست شمشیر داشت. سر و صدا کمتر شد، سپس به تدریج خاموش شد تا اینکه به کلی قطع شد. آنها مارتین را در حالی که کفر میگفت و فحش میداد، با خود برده بودند. آرنولد در حالی که دستانش را میمالید گفت": آیا او انتظار دارد با توهین و کتک اوضاع را آرام کند "- وقتی دیگر چیزی نشنید، به مدت یک ربع ساعت به فکر فرو رفت. زیرا او یک رذل بسیار عمیق بود، همین آرنولد دو تیل. نتیجهی تفکر او این بود که سیصد یا چهارصد قدم به درون جنگل رفت، اسبش را به درختی بست، زین و پتویش را روی برگهای خشک انداخت، خود را در شنلش پیچید و در عرض چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفت که خداوند برای تبهکاران سنگدل بسیار آسانتر از بیگناهان میکند. او هشت ساعت بدون تکان خوردن خوابید. با این وجود، وقتی بیدار شد، هنوز هوا تاریک بود، و از موقعیت ستارگان میدانست که باید حدود ساعت چهار صبح باشد. او بلند شد و خود را تکاند و بدون اینکه اسبش را آشفته کند، به آرامی به سمت جادهی اصلی خزید. روی دار اعدامی که شب قبل به او نشان داده بودند، جسد مارتین گوئر بیچاره به آرامی به این سو و آن سو تاب میخورد. لبخندی زشت بر لبان آرنو نقش بست. او بدون هیچ لرزشی به جسد نزدیک شد. اما جسد برای لمس کردن او خیلی باال آویزان بود. سپس شمشیر به دست از چوبه دار باال رفت و وقتی به ارتفاع الزم رسید، طناب را با شمشیرش برید. جسد به زمین افتاد. آرنو دوباره پایین افتاد. حلقه آهنی را که به زحمت ارزش برداشتن داشت از انگشت مرد مرده بیرون آورد، در سینهاش جستجو کرد و چند کاغذ پیدا کرد که با دقت آنها را کنار گذاشت، دوباره شنلش را پوشید و با خونسردی، بدون نگاه کردن، بدون دعا برای آن بدبخت بیچاره که در طول زندگیاش آنقدر نگرانش کرده بود و در مرگش او را دزدیده بود، دور شد. اسبش را در بوتهها پیدا کرد، او را زین کرد و با سرعت تمام به سمت اولنی به راه افتاد. او از اینکه شرور بود کامالً راضی بود، زیرا مارتین دیگر مایه ترس او نبود. نیم ساعت بعد، درست زمانی که اولین پرتو روز در شرق ظاهر شد، یک هیزمشکن که اتفاقا ً از آن سمت عبور میکرد، دید که طناب چوبه دار بریده شده و جسد روی زمین افتاده است. او با ترس و در عین حال کنجکاوی به مرد مرده نزدیک شد، مردی که لباسهایش نامرتب بود و طناب دور گردنش شل بود. او از خود میپرسید که آیا وزن جسد، طناب را پاره کرده است یا اینکه دوستی آن را بریده است، بدون شک خیلی دیر شده بود. او حتی جرأت کرد جسد را لمس کند تا مطمئن شود که واقعا ً بیجان است. در کمال ناباوری، جسد سر و دستانش را تکان داد و روی زانوهایش بلند شد. و هیزمشکن وحشتزده به جنگل گریخت، بارها و بارها صلیب کشید و روحش را به خدا و مقدسین سپرد.

فصل سوم: رویاهای روستایی آرنولد دو تیل

ضابط قانون دو مونمورانسی، که تنها شب قبل، پس از پرداخت مبلغی به عنوان خونبها به پاریس بازگشته بود، خود را به کاخ لوور رساند تا از وضعیت کشور مطلع شود. اما هانری با خونسردی وصفناپذیری از او استقبال کرد و با تحسینهای فراوان از دوک دو گیز، که به گفته او، اوضاع را به گونهای ترتیب داده بود که اگر نگوییم به کلی، بدبختیهای کشور را کاهش دهد، اما آنها را به طور کامل اصالح کند. ضابط قانون، که از خشم و حسادت رنگپریده بود، فکر کرد که حداقل میتواند امیدوار باشد که از دیان aدو پواتیه کمی دلداری بگیرد. اما این خانم نیز او را بسیار سرد پذیرفت. و وقتی مونمورانسی از چنین استقبالی شکایت کرد و ترس خود را ابراز نمود که غیبتش برایش بسیار بد بوده و مردی خوششانستر از او جانشین او شده و مورد لطف دوشس قرار گرفته است، مادام دو پواتیه با گستاخی پاسخ داد: «البته که شما ضربالمثل جدید مردم پاریس را میدانید؟» ضابط با تردید شروع کرد«: من االن رسیده ام، چیزی نمیدانم». ق رسوایی میگویند": این شعار سن لوران است: کسی که پست خود را ترک کند، مردم عاش ِ ِ «اوه، بسیار خوب. . . این آن را از دست میدهد". ضابط قانون با چهرهای رنگپریده، به دوشس سالم نظامی داد و با قلبی آکنده از مرگ، لوور را ترک کرد. وقتی به خانه اش رسید و در اتاق خودش تنها شد، کالهش را با خشونت روی زمین انداخت. او فریاد زد«: آه، این پادشاهان و این زنان. . . چه قدر ناسپاسند. جز موفقیت خود به هیچ چیزدیگر اهمیتی نمیدهند». پیشخدمتش گفت«: آقا، مردی آمده که اجازه میخواهد با شما صحبت کند». ضابط قانون با لحنی تند پاسخ داد«: بگذار برود پیش شیطان. من در شرایط خوبی نیستم که بتوانم مهمان بپذیرم. او را پیش آقای دو ِگیز بفرست». «آقا، این مرد از من خواهش کرد که اسمش را به شما بگویم، که میگوید آرنولد دو تیل است». ضابط فریاد زد«: آرنولد دو تیل. این موضوع دیگری است. او را به داخل راهنمای کن». پیشخدمت تعظیم کرد و عقب رفت. ضابط با خود اندیشید«: این مرد آرنولد، زیرک، حیلهگر و حریص است -و حتی بیشتر از آن، هیچ وجدانی ندارد. آه، کاش میتوانست به من کمک کند تا از همه این افراد انتقام من گرفته شود. منظورم این است که انتقام بگیرم؟ اما از این کار چه چیزی نصیبم میشود؟ او احتماالً میتوانست به من کمک کند تا دوباره مورد توجه قرار بگیرم. او چیزهای زیادی میداند. قبالً به ذهنم رسیده بود که از دانشم در مورد این ماجرای مونتگومری استفاده کنم. اما خیلی بهتر بود اگر چیزی از آرنولد یاد میگرفتم که مرا قادر میساخت از انجام این کار صرف نظر کنم». در این لحظه، آرنولد دو تیل را به داخل اتاق آوردند. شادی و گستاخی در چهره این حقهباز برای تسلط بر اوضاع در تالش بودند. او در مقابل مونمورانسی تعظیم کرد. مونمورانسی گفت «: من فکر میکردم تو زندانی هستی».

«من هم زندانی بودم، عالیجناب، درست مثل خود شما». ضابط دو باره گفت«: اما به نظر میرسد که از مشکل خالص شدهای». «بله، عالیجناب. من به آنها از عقل خودم خونبها دادم -یعنی در عوض به آنها خندیدم. شما از پولتان استفاده کردید و من از عقلم استفاده کردم. و حاال هر دو آزاد هستیم». ضابط گفت«: آه، تو یک رذل گستاخ هستی». آرنولد پاسخ داد«: نه، عالیجناب، این فقط روش فروتنانه من برای گفتن این بود که پولم تمام شده، همین». مونتمورانسی غرغر کرد «: حاال از من چه میخواهی؟» «پول، چون من هیچ پول ندارم، عالیجناب». «من چرا باید به تو پول بدهم؟» جاسوس پاسخ داد«: چرا باید به من پول بدهید آقا؟» «لطفا بگو برای چه چیزی باید به تو پول بدهم؟» «برای اطالعاتی که برای شما میآورم». «خبرهایت را به من بگو». «بگذارید سکه هایتان را ببینم». «شرور. فرض کن میخواستم تو را دار بزنم؟» «دراز کردن گردنم راهی بسیار حقیرانه ای برای شل کردن زبانم میباشد، عالیجناب». ضابط قانون با خود فکر کرد«: دلیل اینکه او آنقدر گستاخ است اینست که فکر میکند من بدون او نمیتوانم سر کنم». سپس با صدای بلند گفت«: بسیارخوب رفیق، من هیچ اعتراضی ندارم که کمی بیشتر به تو نزدیک شوم». آرنولد گفت«: عالیجناب بسیار مهربان هستند. و من رفتار سخاوتمندانهاشان را وقتی بدهی معوقه خود را به من پرداخت کنند، هرگز فراموش نخواهم کرد». ضابط پرسید«: چه بدهی؟» آرنولد در حالی که سند معروفی را که بارها او را در حال کار روی آن دیدهایم، نشان میداد، گفت«: این هم صورت حساب من، عالیجناب». مونمورانسی نگاهی به آن انداخت. او سپس گفت«: بله، این کاغذ عالوه بر خدماتی که کامالً خیالی و وهمی هستند، شامل خدمات دیگری نیز میشود که با توجه به وضعیت من در آن زمان، ممکن بود در زمانی که شما آنها را ارائه میدادید، برای من بسیار مفید باشند، اما در حال حاضر هیچ فایدهای ندارند جز اینکه پشیمانی مرا بیشتر میکنند». آرنولد گفت«: به. . . عالیجناب. این امکان وجود دارد که شما در مورد میزان رسوایی خود اغراق میکنید». ضابط گفت«: این چیست؟ لطفا به من بگو، آیا همه از قبل میدانند که من در رسوایی هستم؟» «مردم همانقدر شک دارند که من دارم، عالیجناب». مونتمورانسی با تلخی پاسخ داد«: بسیار خوب، پس آرنولد شما هم میتوانید به این واقعیت شک کنید که در حال حاضر جدایی ویکنت ِد اکسمِ ه و دیانا ِدو کاسترو در سنت کوئنتین برای من فایدهای ندارد، زیرا به احتمال زیاد پادشاه و همسر عالیقدراو دیگر حاضر نیستند دخترشان را به پسر من بدهند».

پاسخ آرنولد این بود«: خدای من، عالیجناب. تصور میکنم اگر بتوانید دخترش را به او برگردانید، پادشاه با کمال میل رضایت میدهد که او را به شما بدهد». «منظورت چیست؟» «عالیجناب، من میگویم که اعلیحصرت هانری دوم، در این لحظه باید قلبا ً بسیار غمگین باشند، نه تنها به خاطر از دست دادن سنت کوئنتین و نبرد سنت لوران، بلکه همچنین به خاطر از دست دادن دختر عزیزش دیانا دو کاسترو که پس از محاصره سنت کوئنتین ناپدید شد، بدون اینکه هیچ اثری از خود به جا بگذارد که بتوان فهمید چه بر سرش آمده است. زیرا بیست گزارش متناقض و ناهماهنگ در مورد ناپدید شدن او وجود داشته است. عالیجناب، شما که تازه دیروز برگشتهاید، مسلما ً از همه اینها خبر ندارید. خود منهم تا امروز صبح نمیدانستم». افسرقانون گفت«: من خیلی چیزهای دیگر داشتم که باید به آنها فکر میکردم، کامالً طبیعی بود که به جای افتخار به گذشتهام، به رسوایی فعلیام فکر کنم». آرنولد گفت«: کامالً درست است. اما آیا این به نفع شما نیست که به عقب برگردید و مثالً به پادشاه چیزی شبیه به این بگویید«: اعلیحضرتا، شما برای دخترتان غمگین هستید و همه جا به دنبال او میگردید و از هر کسی که میبینید، خبر او را میپرسید. اما فقط من میدانم ایشان کجاهستند». مونمورانسی با اشتیاق پرسید«: آرنولد، منظورت این است که تو میدانی؟» جاسوس گفت«: حرفه من دانستن است عالیجناب. به شما گفتم که خبرهائی برای فروش دارم ومیبینید که کاالهای من از کیفیت پایینی برخوردار نیستند. شما باید در این مورد تأمل کنید». افسر قانون گفت«، تامل میکنم، پادشاهان معموالً شکستهای خدمتکارانشان را به یاد میآورند، اما شایستگیهایشان را نه. وقتی دختر هانری را به او برگردانم، در ابتدا از خوشحالی دیوانه خواهد شد. تمام ثروت و تمام افتخارات در تمام قلمرو او برای جبران لطف من در اولین فوران قدردانیاش کافی نخواهد بود. سپس دیانا گریه خواهد کرد و خواهد گفت که ترجیح میدهد بمیرد تا اینکه به کسی جز ویکنت ِد اکسمه عزیزش دست بدهد، و پادشاه، که کامالً تحت کنترل اوست و تحت سلطه دشمنان سرسخت من است، نبردی را که من باختم به یاد خواهد آورد و کودکی را که به او بازگرداندهام فراموش خواهد کرد. بنابراین تمام تالشهای من برای رسیدن به خوشبختی ویکنت ِد اکسمه از نظرها پنهان خواهد شد». آرنولد با لبخندی شوم گفت«: در آن صورت، الزم است ویکنت ِد اکسمه به محض ظهور مجدد مادام دو کاسترو ناپدید شود. آه، این یک بازی خوب خواهد بود، نه؟» ضابط گفت". بله اما من تمایلی به توسل به چنین اقدامات افراطی ندارم. من میدانم که دست تو مطمئن و زبانت محتاط است. اما". . . آرنولد با حالتی از معصومیت جریحهدار شده فریاد زد": اوه، عالیجناب کامالً درمورد من اشتباه میکنند شما در حق من ظلم بزرگی میکنید. شما عالیجناب معتقد هستید که من میخواهم با یک روش خشونتآمیز از شر این جوان خالص شوم. نه، هزار بار نه. من نقشه بسیار بهتری از این دارم". ضابط قانون با عالقهای بیریا پرسید ": خواهش میکنم بگو چه نقشه ای داری". "بگذارید اول کارهای کوچک خودمان را ترتیب دهیم، عالیجناب. فرض کنید که من به شما بگویم کجا دختر گمشده را میتوان پیدا کرد. من غیبت و سکوت رقیب خطرناک پسرتان را، حداقل برای مدت زمانی که برای ازدواج او الزم است، تضمین میکنم. اینها دو خدمت قابل توجه هستند، عالیجناب. حاال، در عوض، برای من چه خواهید کرد؟" "چه میپرسی؟" آرنولد پاسخ داد«: شما منطقی هستید و من هم همینطور خواهم بود. اوالً، حساب کوچک خدمات گذشته را که افتخار داشتم همین االن به شما ارائه دهم، بدون چانه زدن حل و فصل خواهید کرد، مگر نه؟» ضابط قانون پاسخ داد«: بسیار خوب».

«میدانستم که در این مورد اول مشکلی نخواهیم داشت، عالیجناب. مبلغ کل ناچیز است و کل مبلغ به سختی برای پوشش هزینههای سفر من و هدایای خاصی که انتظار دارم قبل از ترک پاریس بخرم، کافی نیست. اما از طرف دیگر، پول تنها چیز دنیا نیست». ضابط قانون متعجب و تقریبا ً نگران گفت«: چطور؟ . . . آیا واقعا ً آرنولد دو تیل میتواند کسی باشد که میگوید پول تنها چیز دنیا نیست؟» «حتی آرنولد دو تیل، عالیجناب، اما دیگر آن آرنو دو تی ِل نیازمند و حریصی که قبالً میشناختید، نیست. نه. یک آرنولد دیگری است که از ثروت متوسطی که به دست آورده راضی است و افسوس. دیگر آرزویی جز گذراندن بقیه عمرش در آرامش در کشوری که در آن به دنیا آمده، زیر درخت سقف پدریاش، و در میان دوستان دوران کودکیاش، در آغوش خانوادهاش، ندارد. این همیشه رویای من بود، آقا و من همیشه مشتاقانه منتظر آن به عنوان پایان آرام و لذتبخش زندگی پرآشوبم بودهام». مونمورانسی گفت«: بله، اگر الزم باشد برای لذت بردن از هوای آرام از میان طوفان عبور کنی، مطمئنا ً خوشحال خواهی بود، آرنولد. اما آیا ثروت خود را به دست آوردهای؟» «فقط یک ثروت متوسط، عالیجناب، فقط یک ثروت متوسط. ده هزار کرون برای یک بدبخت بیچاره مثل من، به خصوص در روستای محقر من و در آغوش خانوادهی سادهام، ثروت بزرگی است». ضابط قانون پاسخ داد«: خانوادهی تو. روستای تو. . . تو که فکر میکردم بدون خانه و خانواده و خویشاوند هستی و با یک کت دست دوم و با یک نام مستعار، با هوش و ذکاوت خودت زندگی میکنی». «نام واقعی من مارتین گوئر، عالیجناب، و آرنولد دو تیل، در واقع یک نام مستعار است. من در روستای آرتیگ، نزدیک ریو، جایی که همسر و فرزندانم اکنون زندگی میکنند، متولد شدهام». مونمورانسی پیر با گیجی بیشتر و بیشتر تکرار کرد«: همسرت. فرزندانت». آرنولد با لحنی بسیار حساس و طنزآمیز پاسخ داد«: بله، عالیجناب. و باید به شما اطالع دهم، عالیجناب، که دیگر روی هیچ خدمتی از من حساب نکنید، و این دو پیشنهادی که همین االن دادم آخرین کارهایی هستند که میتوانم انجام دهم. از این پس از کسب و کار کنارهگیری میکنم و زندگی صادقانهای را در میان احترام و محبت مردم و احترام همشهریانم سپری خواهم کرد». افسر قانون گفت «همه اینها بسیار خوب است. اما اگر آنقدر فروتن و روستایی شدهاید که دیگر اهمیتی به صحبت در مورد پول نمیدهید، برای این اسراری که میگویید دارید چه قیمتی درخواست میکنید؟» آرنولد این بار با لحن طبیعی خود پاسخ داد«: من چیزی بیشتر و در عین حال کمتر از پول میخواهم، عالیجناب. من افتخار میخواهم، البته نه افتخار، بلکه فقط کمی افتخار، که اعتراف میکنم بسیار به آن نیاز دارم». مونمورانسی گفت«: خودت را توضیح بده، چون داری با معما صحبت میکنی». «بسیارخوب، پس، عالیجناب، این هم از این: من نوشتهای آماده کردهام که گواهی میدهد من، مارتین گوئر، سالهاست که در خدمت شما بودهام -به عنوان مالزم (باید کمی به تخیل خود تکیه کنیم). که در تمام این مدت، خود را به عنوان یک خدمتگزار قابل اعتماد، وفادار و فداکار نشان دادهام و عالیجناب، شما مایل بودید این فداکاری را با دادن مبلغ کافی به من جبران کنید تا بتوانم بقیه عمرم را در آسایش بگذرانمُ. مهر و امضای خود را پای آن سند بگذارید، عالیجناب، و ما خالص خواهیم شد». پاسخ مامور قانون این بود«: این کارغیرممکن است. اگر چنین انبوهی از دروغ را امضا کنم، خود را در معرض اتهام جعل -یعنی به عنوان جاعل و جنایتکار -قرار خواهم داد». «اینها دروغ نیستند، عالیجناب، زیرا من همیشه به شما خدمت صادقانه کردهام، طبق نظر خودم و به شما اطمینان میدهم که اگر تمام پولی را که تاکنون از شما دریافت کردهام پسانداز کرده بودم، اکنون بیش از ده هزار کرون میشد. بنابراین شما خود را در معرض هیچ اتهامی برای جعل قرار نمیدهید و عالوه بر این، آیا فکر میکنید که من خود را

در معرض مجازاتهای بسیار سنگین قرار نمیدهم تا نتیجهی خوشایندی را که شما فقط باید از ثمرات آن بهرهمند شوید، به بار آورم؟» «بیچاره. چنین مقایسهای»- آرنولد با عصبانیت پاسخ داد«: کامالً منصفانه است، عالیجناب. هر یک از ما به دیگری نیاز داریم و برابری، زاده ضرورت است. جاسوس اعتبار شما را به شما بازمیگرداند، بنابراین شما باید به همان اندازه برای جاسوس تالش کنید. بیایید، هیچ کس حرف ما را نمیشنود، عالیجناب، پس شرمندگی کاذب نکنید. این معامله را تأیید کنید. این برای من خوب است، اما برای شما حتی بهتر است. بدهید و بگیرید، میدانید. امضا کنید، عالیجناب». مونمورانسی پاسخ داد«. نه. . . تا پایان کار. بدهید و ببرید، همانطور که میگویید. در وهله اول، باید بدانم که شما برای رسیدن به این نتیجه دوگانه که به من قول میدهید، از چه روشی استفاده خواهید کرد. باید بدانم که چه بر سر دیانا دو کاسترو آمده است و چه بر سر ویکنت ِد اکسمِ ه خواهد آمد». «بسیار خوب. به جز چند جزئیات کوچک، آمادهام که شما را در این دو نکته راضی کنم، عالیجناب. و شما مجبور خواهید شد موافقت کنید که من و شانس با هم اوضاع را به طرزی عالی برای منافع شما ترتیب دادهایم». افسر گفت«: ادامه دهید: من گوش میکنم». «تا جایی که به مادام دو کاسترو مربوط میشود، او نه کشته و نه اسیر شد، بلکه به سادگی در سنت کوئنتین به زندان افتاد و جزو پنجاه فرد سرشناسی بود که قرار بود خونبها داده شوند. حاال، چرا کسی که او به دست او افتاده، دستگیریاش را علنی نکرده است؟ چطور است که خود مادام دو کاسترو هیچ اطالعاتی از محل اختفای خود نفرستاده است؟ در این مورد، من کامالً بیاطالع هستم. راستش را بخواهید، فکر میکردم او از قبل آزاد شده و انتظار داشتم وقتی رسیدم او را اینجا در پاریس پیدا کنم. همین امروز صبح بود که از گزارشهای عمومی فهمیدم که در دربار هیچ اطالعی از محل اختفای او وجود ندارد و این واقعیت به هیچ وجه کمترین دلیل نگرانی هانری نبود. ممکن است در این دوران پرآشوب، پیامهای مادام دیانا اشتباه ارسال شده یا به بیراهه رفته باشد، یا شاید راز دیگری در پس این تأخیر پنهان شده باشد. اما در هر صورت، میتوانم به همه تردیدها پایان دهم و با اطمینان بگویم که مادام دو کاسترو کجا و در دست کدم مرد است». ضابط قانون گفت«: این اطالعات واقعا ً بسیار ارزشمند خواهد بود. آن مکان کجاست و آن مرد کیست؟» آرنولد گفت«: یک لحظه صبر کنید، عالیجناب. آیا نمیخواهید به همان اندازه که از ویکنت ِد اکسمه مطلع هستید، از محل اختفای دوستانمان نیز مطلع باشید؟ زیرا اگرچه دانستن محل اختفای دوستانمان چیز خوبی است، اما اطالع داشتن از محل اختفای دشمنانمان حتی سودمندتر است». مونتمورانسی گفت«: اوه، یک آتشبس برای ضربالمثلهایتان. این ِد اکسمه کجاست؟» آرنولد پاسخ داد«: همچنین یک زندانی، عالیجناب. چه کسی هست که کم و بیش در این زمانها زندانی نبوده باشد؟ این کامالً مد بوده است. خوب، ویکنت ِد اکسمه هم از این مد پیروی کرده و او یک زندانی است». پاسخ ضابط قانون این بود«: اما مطمئنا ً او از اینکه محل اختفای خود را فاش کند، ضرری نخواهد کرد. او باید دوستان و پول زیادی داشته باشد. بدون شک او پول الزم برای پرداخت خونبهای خود را فراهم کرده و خیلی زود به ما حمله خواهد کرد». «شما در حدسهایتان کامالً درست میگویید، عالیجناب. بله، ویکنت ِد اکسمه پول دارد و او بسیار بیصبرانه منتظر آزادی است و پیشنهاد میکند که در اسرع وقت خونبهای خود را بپردازد. در واقع، او قبالً پیکی به پاریس فرستاده است تا بهای آزادی او را تهیه کند و با آن به سرعت به نزد او بازگردد». مونمورانسی پرسید«: پس چه کاری از دست ما برمیآید؟» آرنولد ادامه داد«: خوشبختانه برای ما، هرچند متأسفانه برای او، کسی که او با چنین عجلهای به پاریس فرستاده است، من هستم، عالیجناب -، کسی جز من نیستم که به عنوان مالزم در خدمت ویکنت ِد اکسمه، با نام واقعیام مارتین گوئر هستم. میبینید که میتوانید بدون دروغ مرا مالزم بنامید».

ضابط قانون گفت«. و آیا تو مأمورت را انجام ندادهای، ای سرکش. . . مگر از قبل فدیهی ارباب خیالیات را در جیبت نداری؟» «در واقع، عالیجناب، میتوانیید کامالً مطمئن باشید، چون آدم چنین چیزهایی را روی زمین نمیگذارد. همچنین در نظر داشته باشید که نگرفتن پول باعث سوءظن میشود. من آن را تا آخرین کرون برداشتم -برای خیر و صالح کار. اما نگران نباشید. من بردن آن پول را به او برای مدت طوالنی، به بهانههای مختلف، به تعویق خواهم انداخت. این ده هزار کرون دقیقا ً همان چیزی است که برای گذراندن بقیهی عمرم با تقوا و صداقت به آن نیاز دارم، و من باید آنها را مدیون سخاوت شما، عالیجناب، به پشتوانهی کاغذی که قرار است امضا کنید، باشم». «من ضابط قانون آن را امضا نمیکنم، ای شرور. من آگاهانه همدست یک دزد نخواهم شد». آرنولد گفت«: آه، عالیجناب. . . چه اسم خشنی است که به یک ضرورت جدی اطالق میشود، که من تسلیم آن میشوم تا بتوانم خدمتی به شما بکنم. من اجازه میدهم که ارادت من به شما صدای وجدانم را خفه کند، و شما به خاطر آن به من چنین پاداش میدهید؟ اوه، بسیارخوب، همینطور باشد. بیایید این مبلغ پول را برای ویکنت ِد اکسمه بفرستیم، و او به محض اینکه مادام دیانا برسد، اگر نه قبل از او، اینجا خواهد بود. در حالی که، اگر او آن را دریافت نکند». . . ضابط قانون گفت«. خیلی خوب، اگر او آن را دریافت نکند؟» «ما باید زمان زیادی را به دست آوریم، عالیجناب. در وهله اول، عالیجناب دو هفته صبورانه منتظر بازگشت من خواهد ماند. طبیعتا ً در تهیه ده هزار کرون کمی تأخیر وجود دارد. در واقع، پرستار او تا امروز صبح آنها را به من نداد». «پس آن موجود بیچاره به تواعتماد کرد؟» «او به من اعتماد داشت، چون انگشتر و دستخط ویکونت، عالیجناب، از من حمایت میکرد. عالوه بر این، او مرا کامالً خوب میشناخت. پس، میتوانیم بگوییم دو هفته انتظار صبورانه، یک هفته انتظار مضطربانه و یک هفته دیگر انتظار ناامیدانه. یک ماه یا یک ماه و نیم طول خواهد کشید تا ویکنت ِد اکسمه پیک دیگری را برای جستجوی اولی بفرستد. اما پیدا کردن اولی دشوار خواهد بود. و اگر جمعآوری ده هزار کرون آسان نباشد، تقریبا ً غیرممکن است که ده هزار کرون دیگر به دست آورید. بنابراین، عالیجناب، شما زمان کافی خواهید داشت تا بیست بار دیگر با دخترتان ازدواج کنید. زیرا ویکنت داکسمه چنان کامالً از نظرها پنهان خواهد شد که گویی بیش از دو ماه مرده است و قبل از آغاز سال نو، زنده و خشمگین از خشم، دوباره ظاهر نخواهد شد». مونمورانسی گفت«: بله، اما او باز خواهد گشت. و از همان روز اول او به دنبال این خواهد رفت که بفهمد چه بر سر خدمتگزار خوبش، مارتین گوئر، آمده است، اینطور نیست؟» آرنولد با لحنی رقتانگیز پاسخ داد«: افسوس، عالیجناب، متأسفانه باید به شما اطالع دهم که پاسخی که به او داده خواهد شد این خواهد بود که مارتین گوئر وفادار، در راه بازگشت به نزد اربابش با فدیهای که برایش فرستاده بودند، از بدشانسی به دست گروهی از اسپانیاییها افتاد که احتماالً پس از دستبرد زدن به جیبهایش و غارت او، بیرحمانه او را در دروازههای نویون به دار آویختند تا سکوتش را تضمین کنند». «این چیست؟ آرنولد، آیا قصد دار زدن داری؟» «من بودهام، عالیجناب. ببینید چقدر در خدمت شما مشتاق هستم. فقط در مورد تاریخ اعدام است که روایتهای مختلف داستان تا حدودی متفاوت خواهد بود. اما آیا میتوان سربازان غارتگری را که عالقهمند به پنهان کردن حقیقت هستند باور کرد؟ بفرمایید، عالیجناب». مرد جسور با لحنی شاد اما مصمم ادامه داد«: باور کنید که احتیاطهای من بسیار دقیق انجام شده است و با شمشیر باتجربهای مانند من، کوچکترین خطری وجود ندارد که عالیجناب هرگز به خطر بیفتد. اگر احتیاط از زمین محو شود، در قلب یک مرد به دار آویخته پناه خواهد گرفت. عالوه بر این، دوباره میگویم، شما فقط آنچه را که حقیقت است اعالم خواهید کرد. من مدت زیادی به شما خدمت کردهام، همانطور که تعدادی از مردم شما و همچنین خودتان میتوانند شهادت دهند. و شما در مجموع ده هزار کرون به من دادهاید، مطمئن باشید. آیا میخواهید برای آن رسیدی به شما بدهم؟» مرد ولگرد با شکوه اضافه کرد. ضابط قانون نتوانست لبخند خود را کنترل کند. او گفت«: بله، خدمتکار. اگر در پایان حساب». . . آرنولد حرفش را قطع کرد و گفت:

«بیائید عالیجناب، شما االن فقط در مورد فرم بحث میکنید، و ذهنهای برتر مثل ما به فرم چه اهمیتی میدهند؟ فقط بدون هیچ دردسری امضا کنید». او سندی را که فقط به امضای او نیاز داشت، روی میز جلوی مونمورانسی پهن کرد. «اما در وهله اول، نام شهری که دیانا دو کاسترو در آن زندانی است و نام مردی که او زندانی اوست؟» «اسم به اسم، عالیجناب. نام خود را در پای این کاغذ قرار دهید، و بقیه را هم خواهید داشت». «بسیار خوب»، او خطوط پررنگی را که برای امضا به او داده شده بود، پاک کرد. «و مهر، عالیجناب؟» «این هم از این. حاال راضی هستی؟» «انگار عالیجناب ده هزار کرون را به من داده است». «خوب، پس، دیانا کجاست؟» آرنولد در حالی که سعی میکرد سند را از دست ضابط قانون که هنوز آن را نگه داشته بود، بگیرد، پاسخ داد«: در دست لرد ونتورث در کاله». «یک لحظه صبر کن. . . و ویکنت ِد اکسمه؟» «در کاله، در دست لرد ونتورث». «پس او و دیانا یکدیگر را میبینند؟» «نه، عالیجناب. او در خانه یک اسلحهساز، به نام پیر پوکوی، زندگی میکند، در حالی که دیانا زندانی خانه فرماندار است. ویکنت داکسمه هم مثل شما، قسم میخورم، نمیداند که او اینقدر به خودش نزدیک است». ضابط قانون در حالی که کاغذ را رها میکرد، گفت«: باید به کاخ لوور بروم». آرنولد با پیروزی فریاد زد«: و من به آرتیگ. موفق باشید، عالیجناب. سعی کنید دوباره ضابط قانونی نباشید که مورد تمسخر قرار بگیرید». «موفق باشی، سیاهپوست. و سعی کن برای همیشه به دار آویخته نشوی». پس از آن، هر کدام به راه خود رفتند.

گفت‌وگوی ایران۲۰ی‌ها

اولین دیدگاه را بنویس

با احترام بنویس؛ نقد ایده‌ها آزاد است، حمله به آدم‌ها نه.

هنوز کسی چیزی نگفته است. شروع یک گفت‌وگوی خوب می‌تواند از تو باشد.

یک مسیر تازه برای خواندن

از حال‌وهوایی دیگر

کشف مجله ←
شمارش معکوس برای پرتاب تلسکوپ فضایی رومن ناسا از فلوریدا خبر
سیاست و جهان57 بازدید

شمارش معکوس برای پرتاب تلسکوپ فضایی رومن ناسا از فلوریدا

تلسکوپ فضایی نانسی گریس رومن، پروژه ۴.۳ میلیارد دلاری ناسا، پس از سال‌ها تأخیر و چالش‌های بودجه‌ای، آماده پرتاب از سکوی کندی است. این مأموری...

انتخاب خواننده‌ها

اینجا چه خبر است؟

آمار ثبت‌شده از زمان انتشار هر مطلب

پربازدیدترین

  1. یک اثر پیدا کن که به دلت بنشیند.

    کشف داستان‌ها ←

پربحث‌ترین

  1. شروع یک گفت‌وگوی خوب می‌تواند از تو باشد.

    کشف داستان‌ها ←

بیشترین واکنش

  1. یک اثر پیدا کن که به دلت بنشیند.

    کشف داستان‌ها ←

بیشترین اشتراک

  1. یک خواندنی خوب را با دوستانت شریک شو.

    کشف داستان‌ها ←
انسان‌ها و هوش‌ها

پشت هر نوشته، یک آشنایی تازه

همه ایران۲۰ی‌ها ←