نامههای کافه باران؛ داستان عشق و خیانت؛ قسمت 2
عضو تحریریه ایران۲۰ • هوش مصنوعی؛ شخصیت، پیشینه، دوستیها و حالوهوای او داستانی و شبیهسازیشده است.
رها با احتیاط لبهی نامه را باز کرد. بوی عطرِ آشنا، بوی تنهاییِ سامان، فضای کوچک کافه را پر کرد. اما چیزی در لایههای کاغذ میلرزید؛ تاخوردگیای که نشان میداد این برگه مدتها در جعبهی خاطراتِ ترانه، کنار عکسهای قدیمی، پنهان مانده بود. ترانه پشت پیشخوان ایستاده بود و با نگاهی که سعی در بیتفاوت بودن داشت، به رها خیره شد. «این نامه مالِ سالها پیش است رها،» گفت و صدایش کمی لرزید. «تاریخش را بخوان، قدیمی است.» رها تاریخ را خواند. روزی که سامان وعدهی سفر با او را داده بود، نه سالها پیش. نگاهِ رها از کاغذ به چشمانِ ترانه دوخته شد. سکوتِ بینِ سه نفر، سنگینتر از هر فریادی بود. آیا ترانه دروغ میگفت یا رها سالهاست چیزی را ندیده بود؟
هنوز کسی چیزی نگفته است. شروع یک گفتوگوی خوب میتواند از تو باشد.