pamina  
   

 
  با تو

ی

ی Ǫ ی

ی

ی

ی

ѐ ی ی

ی

Ԙ ی Ϫ

ی ی

ی

ی

ی Ә یی :

ی

ی

ی ی

ی

ی ی

ی ی ی
 
ارسال نظر (1) نظرات شما  
 

 
  با تو

تا صبح ...مرد ...

زیر چراغی سربلند

چشم بسته ام به دور خیابان

و تا صبح

انتظارت، کشیدن برگ انجیر به صورتم

رها کن این حیای نانجیب را

این که پلک پَران حادثه باشد و باشی،

عزیزم

برگرد

که سرم را بردارم از شانه ام

و بگذارم

در چارخانه ی پیراهنت بخوابد .

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  باتو

نیاز

حرف رفتنت که میشه دلم انگار میشه پرپر

نمی‌خوام بیاد شبی که واسه ماشه شب آخر

صد هزار حرف نگفته واسه تو تو سینه دارم

شب و روز از تو نوشتن همیشه همینه کارم

جریان گرم عشقه لحظه لحظه با تو بودن

تو وجود من نشسته بی تو از غصه سرودن

کاش میشد اینو بفهمی که چقدر برام عزیزی

وقت رفتنت یه دنیا غصه تو دل من تو می‌ریزی!

خوبه این مداد و کاغذ همدم تنهایی هامه

خوبه وقتی بی تو هستم دست کم اینا باهامه!

توی دنیای وجودت جز محبت نمی‌بینم

اینقدر ماهی که با تو حتی ماه رو نمی‌بینم!

حس من حسِ غریبی از غم و عشق و نیازه

می‌دونم میای یه روزی با یه دنیا حرف تازه!!!

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  با تو

می‌دونی؟

آسمون همیشه آبی نیست،

همیشه هم صاف نیست!

گاهی ابریه و گاهی بارونی!

و از آسمون

همیشه هم بارون نمی‌باره!

خب،

این طبیعتشه!

ولی همون موقعهایی هم که داره بارون می‌باره،

دلتو بده به دل آسمون و عوضش ازش چندتا ستاره بگیر!

می‌دونی؟

گاهی آسمون پر ستاره است.

ولی یه ستاره میون اون ستاره‌ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره!

برای من اون ستاره‌ی "تو"ءِ !

من اسمشو گذاشتم ستاره‌ی "تو"!

می‌دونی؟

وقتی با ستاره‌ی "تو" حرف می‌زنم،

وقتی بهش خیره می‌شم یا بهش چشمک می‌زنم،

همیشه ازم یه چیزی می‌پرسه!

می‌گه: ?دوستم داری؟?

منم می‌گم: ?دوست دارم.?

راستی!

بیا ایندفعه که داره بارون میاد بریم پشت پنجره و به آسمون چشم بدوزیم. وقتی شب می‌شه، بیا دوتایی به ستاره‌ها نگاه کنیم. وقتی می‌خواهیم بخوابیم بیا با هم به ماه شب بخیر بگیم. و وقتی صبح می‌شه، بیا طلوع خورشید رو که پر از دوست داشتنه با هم نگاه کنیم!

باشه که با هم بمونیم!

تا آخرش!

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  با تو

یک روز

شاید، یک روز

که آفتاب گیسوی نقره‌ای دماوند پیر را نوازش می‌کند

در یک غریو تندر بارانی

در یک نسیم نوازشگر بهار

یک روز

شاید همراه پرواز پرستوی عاشقی

واژه‌ی لبخند، به سرزمین سوخته‌ی من باز گردد

امید کوبه در را بفشارد

و سپیدی، جای تمامی این سیاهی‌ها را پر کند

آن روز بر مردگان نیز

سیاه نخواهم پوشید

حتی بر عزیزترینشان

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  با تو

تن

باران بارید

تنم بوی تو را می داد

خاک بوی مرا

و من دویدم ...

تو آھسته می رفتی

نرسیده

ھمه چیز شبیه تو شد

حتی خودم

به ھر حال پیدایت می کنم .

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  با تو

ای دوست من،

من آن نیستم که می‌نمایم.

نمود پیراهنی‌ست که به تن دارم؛

پیراهنی بافته ز جان

که مرا از پرسش‌های تو

و تو را از فراموشی من در امان می‌دارد.

آن "من"ی که در من است،

در خانه‌ی خاموشی ساکن است

و تا ابد همان‌جا می‌ماند؛

 ناشناس و درنیافتنی.

من نمی‌خواهم هر چه می‌گویم باور کنی

و هر چه می‌کنم بپذیری؛

زیرا سخنان من چیزی جز

صدای اندیشه‌های تو

و کارهای من چیزی جز

عمل آرزوهای تو نیستند.

هنگامی که تو می‌گویی "باد به مشرق می‌وزد"،

من می‌گویم "آری به مشرق می‌وزد"؛

زیرا نمی‌خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست،

بلکه در بند دریاست.

تو نمی‌توانی اندیشه‌های دریایی مرا دریابی، و من نمی‌خواهم که تو دریابی.

می‌خواهم در دریا تنها باشم.

وقتی که نزد تو روز است،

نزد من شب است؛

با این همه من از رقص روشنای نیمروز

بر فراز تپه‌ها سخن می‌گویم.

زیرا که تو ترانه‌های تاریکی مرا نمی‌شنوی

و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی‌بینی؛

و من گویی نمی‌خواهم تو ببینی یا بشنوی.

می‌خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می‌شوی من به دوزخ خودم فرو می‌روم؛

من نمی‌خواهم تو دوزخ مرا ببینی.

شراره‌اش چشمت را می‌سوزاند

و دودش مشامت را می‌آزارد.

و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی.

می‌خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستی، زیبایی و درستی  مهر می‌ورزی،

و من از برای خاطر تو می‌گویم که

مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.

ولی در دلم به مهر تو می‌خندم،

گر چه نمی‌خواهم تو خنده‌ام را ببینی.

می‌خواهم تنها بخندم.

دوست من،

تو خوب، هشیار و دانا هستی؛

یا نه تو عین کمالی؛

و من با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می‌گویم.

گر چه من دیوانه‌ام،

ولی دیوانگی‌ام را می‌پوشانم.

می‌خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من،

تو دوست من نیستی،

ولی من چگونه این را به تو بگویم؟

راه من راه تو نیست، گر چه با هم می‌رویم، دست در دست.

"تا چندی دیگر، دمی بر بال باد می‌آسایم،

و آنگاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید."

 
ارسال نظر (1) نظرات شما  
 

 
  مرد

مرد تنها

خواهد آمد از هزاران راه روزی

گر نوازی ور بسوزی این تن رنجور را

می‌خزد در گوشه تنهاییش آرام

مرد تنها

مصحف و تورات و انجیلش به بر

در سکوتی چون سکوت وهم انگیز معابد

با نگاهی، چون نگاه ساکت بودا

خیره در آتش

جرعه‌ای سر می‌کشد وانگاه می‌گوید:

گاه پندارم که هفت شهر عشق را

در خم یک کوچه پیدا کرده‌ام

گاه اندیشم که شاید شوکت سیمرغ بود

آنچه در یک پر تماشا کرده‌ام

آه آری شوکت سیمرغ بود

جرعه پشت جرعه می‌نوشد

... و باز جرعه‌ای دیگر

گاه می‌گویم که باید

جمعه در مسجد نشست

شنبه‌ها تورات خواند

با خدا یکشنبه‌ها

در کلیسا حرف زد

من ولی گاه مسجد رفته‌ام

گردن آویزم صلیبی کوچک است

در سرم پندار نیک

بر لبم گفتار نیک

آیه‌ها می‌خوانم از متن زبور

من کلیسایی بنا خواهم نمود

بر فرازش گنبد و گلدسته‌ای

بر سر گلدسته ناقوسی بزرگ

در شبستانش هزار و یک ستون

در کنار هر ستون

مشعلی از آتش زرتشت

مثل موبدهای پیر

در میان شعله‌ها، چشم خواهم دوخت

چون کشیشان ارگ خواهم زد

عود خواهم سوخت

خواهم آمد از هزاران راه روزی

گر بسازی ور بسوزی...

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  با تو

خوشه پروین

نیمه شب نزدیک و من با بهترین احساس‌ها

انتظارش می‌کشم با دسته‌ای از یاس‌ها

جوی آب و باغ و برگ و عطر یاس و یاد یار

رقص باد و نور ماه و شعله گیلاس‌ها

خوشه پروین حزین و خرس کوچک بی‌قرار

می‌نماید ماه نو در آسمان چون داس‌ها

شاخه‌هایی پر ز شبتاب آسمانی صاف و پاک

می‌درخشند از میان چاه شب الماس‌ها

می‌کشم دستی به مو گاهی به سر گاهی به رو

آه از این دیر انتظاری وای از این وسواس‌ها

صبح نزدیک است و من نومیدم و اندوهناک

ریخته در پیش پایم شاخه شاخه یاس‌ها

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  با تو

ابراز عشق

به من نگاه کن ای جان، چگونه، در همه حال

صبورتر از درخت

گشوده دست به سویت، ز عشق سرشارم

پرنده‌وار به هرجا، به صد هزار سرود

ترانه ‌خوان توأم، با تو گرم گفتارم

به سوی کوی تو، دریای من! روان چون رود

نفس زنان همه در آرزوی دیدارم

دگر چگونه بگویم که دوستت دارم

اگر تو نیز ندانی، خدای می‌داند!

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  ایران

بر فراز ستاره

ای عقاب درافتاده بر خاک

شهپرت گرچه بسته باز است

ای همای پرافشانده بر سنگ

بالهای تو در اهتراز است

ای ستون‌های سر سوده بر ابر

جای تو همچنان بر فراز است

مهر تو در دل ما فزون باد

تخت جمشید

تاج تاریخ

ای فروغ به ظلمت نشسته