0%
nader

nader

مرد مجرد از اصفهان

25 اردیبهشت 1366 (29 ساله)

تاریخ عضویت: 19 آذر 1391

راهی ندارد جز سقوط !!برگ پائیزی ....!وقتی که میداند درخت ..عشق برگ تازه ای دارد به دل ..!!!

پدری برای پسرش تعریف میکرد که :
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلویم را می‌گرفت.

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش... هر روز.

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنت
ادامه...

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯﻋﺰﺭﺍﺋﯿﻞ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺁﻳﺎﺗﺎﺑﺤﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﺟﺎﻥ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯽ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮﺩﻱ؟ ﻋﺰﺭﺍﺋﯿﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺧﻨﺪﯾﺪﻡ،،ﯾﮏ ﺑﺎﺭﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ .." ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻡ " ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﯼ ﺟﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍﺑﮕﯿﺮﻡ،ﺍﻭﺭﺍﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﻔﺎﺷﯽ ﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﻔﺎﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﮐﻔﺸﻢ ﺭﺍ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺪﻭﺯ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺩﻭﺍﻡ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ! ﺑﻪ
ادامه...
چقدر دردناک است
این مشکل که همیشه
برای فرار از یک "آدم"
به "آدم" دیگری پناه برده ایم...
اعتیاد به آدمها بدترین نوع اعتیاد است!

(( ریچارد یاتس ))
مهدی ناصری 20 20000
ادامه
  ۰۲ بهمن ۱۳۹۵
  ۰۲ بهمن ۱۳۹۵

عشق هایمان
خلاصه شده دراستیکرهای عاشقانه
وتازگی ها گیف هایی از آن
عاشقانه تر!
یک عالمه از عشق ها و
دوست دارم ها
جانشان در خطر می اُفتد
اگر همین برنامه های مجازی را فیلتر یا نابود کنند
یک عالمه عشق زنده زنده جان میدهند
ویک عالمه آدم کمی از سرگرمی هایشان کم می شود
م
ادامه...
مهدی ناصری 20 20000
ادامه
  ۰۲ بهمن ۱۳۹۵
هانی ایرانی 202020
ادامه
  ۰۲ بهمن ۱۳۹۵
واژه تسلیت چقدر آشناست برای ملتی که دائم
باید به خاطر نداشتن افراد دلسوز آن را سالی چندبار تکرار کند...
تسلیت برای نداشتن جاده مناسب
تسلیت برای ریزش پل
تسلیت برای سوختن بچه ها در مدرسه
تسلیت برای حادثه قطار
تسلیت برای زلزله
تسلیت برای عدم بازسازی بافتهای فرسوده
تسلیت برای آتش
ادامه...
نیکنام 20
ادامه
  ۰۲ بهمن ۱۳۹۵
مریم امین متاسفانه همينطوره
ادامه
  ۰۲ بهمن ۱۳۹۵
طولانی هست ولی غیرت میخواد خواندنش
امروز صبح که برای ورزش به بیرون رفته بودم از جلوی یکی از ساختمان های شهرمان که با رنگ قرمز خود نمایی میکرد رد شدم ...روی درب ورودی ان نوشته بود۱۲۵... بالحنی تمسخر امیز پیش خودم گفتم کار هم به این میگن صبح تا شب بخواب و حقوق بگیر تازه باشگاه بدنسازی و...که بیرون
ادامه...
مهدی ناصری 20 20000
ادامه
  ۰۱ بهمن ۱۳۹۵
  ۰۱ بهمن ۱۳۹۵
اسب‌سواری،
مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.

مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت.....
تا او را به مقصد برساند!

مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب می‌دید دهنه‌ی اسب را کشید و گفت:
اسب را بردم....
و با اسب
ادامه...
ما آخرین نسل بازی های کوچه ایم!
نخستین نسلی که موسیقی را از رادیو ضبط کردیم!
فیلم را با ویدئو دیدیم!
و با دسته های آتاری ساعت ها
پای بازی های نه چندان پیچیده شاد بودیم !!!
ما آخرین نسلی هستیم
که بدون موبایل و لپتاب و فیس بوک و وایبر زندگی کردیم،
اما زندگی کردیم...
چای را با ن
ادامه...
M M 20
ادامه
  ۲۵ دی ۱۳۹۵
غریب لایک
ادامه
  ۲۵ دی ۱۳۹۵
احترام گذاشتیم و فکر کردند نمیفهمیم

توجه کردیم و خیال کردند گدای محبتیم
وای به حال این مردم

نه احترام سرشان میشود نه توجه

کناراین مردم شاد نمیشوی

فقط تنهایی را بیشتر حس میکنی
M M 20
ادامه
  ۲۵ دی ۱۳۹۵
فاطمه 20
ادامه
  ۲۵ دی ۱۳۹۵

ارزش خوندن داره بخونش
پسري با پـــــدﺭ ﻣﯿﻠﯿـــــﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ لڪسوز
به نمـــــاﺯ جمعہ مےرفت
ﺩﺭ یڪ ﭼـــــﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣـــــﺰ پســـــری ﻫﻤـســـــن
ﺧـــــﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾـــــﺪ ڪہ گـــــل
مےفـــــروخت ...
پســـــر ﻣﯿﻠﯿـــــﺎﺭﺩﺭ بہ گل
ﻓـــــرﻭﺵ گفت؛ﺍﻻﻥ ﻭقٺـــــ ﻧﻤـــــﺎﺯ جمعہ ﺍست
ﭼـ
ادامه...
M M 20
ادامه
  ۲۵ دی ۱۳۹۵
غریب LiiiiiiiKe20
ادامه
  ۲۵ دی ۱۳۹۵
129
هدایا