0%
مهدی جوون
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
فکر کردم تو همدردی اما تازه فهمیدم تو هم دردی . . . !!!
تبلیغات

مقالات (41)

  •  
  • عنوان
  • مشاهده
  • نظر
  • زمان انتشار
  •  
صفحه 1 از 51

2

3

4

5

دوستی شاعر و فرشته

ارسال توسط: مهدی جوون تاریخ ارسال: ۰۶ شهریور ۱۳۹۳ دسته بندی: اجتماعی نظرات: 17 بازدید: 432
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند

فرشته پری به شاعر داد و
شاعر ، شعری به فرشته

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ

فرشته دست شاعر را گرفت تا راه های آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند.شب که هر دو به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر.

واین قصه ادامه داشت

خلاصه

فرشته سر به هوا بود

فرشته سر به هوا بود و مدام بین آسمان و زمین پرسه می زد. صبح ها که خدا فرشته ها را حاضر و غایب می کرد، فرشته نبود و شاعر به جایش حاضر می گفت.و شب ها که خدا به خلوت شاعران سر می زد، شاعر نبود و فرشته به جای او حاضر می گفت.

خدا هیچ وقت اما به روی آن دو نیاورد.خدا تنها به سر به هوایی شاعر و فرشته می خندید.

فرشته بازیگوش بود، از بهشت بیرون آمد و گم شد. شاعر او را پیدا کرد و توی دفتر شعرش برای او بهشتی ساخت.

فرشته همان جا ماند و دیگر به بهشت خودش برنگشت.خدا هم برای بردنش اصرار نکرد.

تنها یک روز خدا به شاعر گفت: مهم این نیست که بهشت در آسمان باشد یا زمین و مهم این نیست که من بسازمش یا تو.

مهم آن است که بهشتی باشد و دستی که آن را بسازد.

فرشته‌ هرگز به‌ بهشت‌ برنگشت

فرشته‌ تصميمش‌ را گرفته‌ بود. پيش‌ خدا رفت‌ و گفت:خدايا، مي‌خواهم‌ زمين‌ را از نزديك‌ ببينم. اجازه‌ مي‌خواهم‌ و مهلتي‌ كوتاه. دلم‌ بي‌تاب‌ تجربه‌اي‌ زميني‌ است.

خداوند درخواست‌ فرشته‌ را پذيرفت.فرشته‌ گفت: تا بازگردم، بال‌هايم‌ را اينجا مي‌سپارم، اين‌ بال‌ها در زمين‌ چندان‌ به‌ كار من‌ نمي‌آيد.

خداوند بال‌هاي‌ فرشته‌ را روي‌ پشته‌اي‌ از بال‌هاي‌ ديگر گذاشت‌ و گفت: بال‌هايت‌ را به‌ امانت‌ نگاه‌ مي‌دارم، اما بترس‌ كه‌ زمين‌ اسيرت‌ نكند زيرا كه‌ خاك‌ زمينم‌ دامنگير است.

فرشته‌ گفت: بازمي‌گردم، حتماً‌ بازمي‌گردم.

اين‌ قولي‌ است‌ كه‌ فرشته‌اي‌ به‌ خداوند مي‌دهد.

فرشته‌ به‌ زمين‌ آمد و از ديدن‌ آن‌ همه‌ فرشته‌ بي‌بال‌ تعجب‌ كرد. او هر كه‌ را كه‌ مي‌ديد، به‌ ياد مي‌آورد. زيرا او را قبلاً‌ در بهشت‌ ديده‌ بود. اما نفهميد چرااين‌ فرشته‌ها براي‌ پس‌ گرفتن‌ بال‌هايشان‌ به‌ بهشت‌ برنمي‌گردند.

روزها گذشت‌ و با گذشت‌ هر روز فرشته‌ چيزي‌ را از ياد برد. و روزي‌ رسيد كه‌ فرشته‌ ديگر چيزي‌ از آن‌ گذشته‌ دور و زيبا به‌ ياد نمي‌آورد؛ نه‌ بالش‌ را و نه‌ قولش‌ را

فرشته‌ فراموش‌ كرد.
فرشته‌ در زمين‌ ماند.
فرشته‌ هرگز به‌ بهشت‌ برنگشت




بهنام خرسندی    ۰۹ شهریور ۱۳۹۳
20

مریم جون❤❤❤    ۰۹ شهریور ۱۳۹۳
20

reza m.t    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
20

reza m.t    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
20

شادي (^_^)    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
20

zohreh    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
ممنون

هادی گروه آذربایجان    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
20

سلما ن    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
سپاس جالب بود

بنیامین حسینی    ۰۷ شهریور ۱۳۹۳
20

20

علیرضا    ۰۶ شهریور ۱۳۹۳
20202020

پریسا پری مهربون    ۰۶ شهریور ۱۳۹۳
202020

امیر حسین قاسمی    ۰۶ شهریور ۱۳۹۳
سپاس

موسیقی پروفایل
هدایا
بفرما پرتغال
۱۹ بهمن ۱۳۹۳
دسته گل 2
توسط:
mis zohre
۱۶ بهمن ۱۳۹۳
بفرما پرتغال
۱۹ دی ۱۳۹۳