0%
hasan farhadi

hasan farhadi

مرد مجرد از تهران

17 اردیبهشت 1365 (31 ساله)

تاریخ عضویت: 18 بهمن 1392

از سگ کمتر است وقتی به وفایش اعتباری نیست قلاده اش را بازکن بگذار برود...

یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه


بدی هاش یادت میره


نامردیش یادت میره


بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره


وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره


فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه...!
هر شب … به خودم قول می دهم که

فراموشـت کنم !

وقتی عکست را می بینم

تو را که نه ...

قولم را فراموش می کنم
خیلی وقته دیگه زندگی خوش نمی گذره… فقط… میگذره

.
.
.
بارآخر،من ورق رابادلم بر میزنم!بار دیگرحکم کن ! امانه بی دل! بادلت،دل حکم کن !
حکم دل::
هر که دل دارد بیاندازد وسط !
تا که ما دلهایمان را رو کنیم ! دل که روی دل بیافتاد،عشق حاکم میشود !
پس ،به حکم عشق بازی میکنیم .
ا
ادامه...
این روزهایم میگذرند...

اما

خالی از خاطره ام...

و لبریز از غم فرداها...

شرح حال من خسته,من دلگیر

دردنیای بی مهری ها...

جزسکوتی بی رنگ

چیز دیگری نیست...

دیگر..

به هیچ ندایی پاسخ نخواهم داد

حتی زندگی....
0 نظر
خشکسالی شده است...

درختان جنگل سبزم سوختند

حال من مانده ام و خاکستری از خاطرات سبز...

باغبانی پیر

دلشکسته

ازهمه ی دنیا سیر...

خدایا...

دیگر مرا باتو هم کاری نیست...
علی 20
ادامه
  ۱۳ دی ۱۳۹۳
تمام زمین درقلمرو زمستان است...

سوز سرما به بند کشیده است دلها را...

کسی را به دیدن کسی,اشتیاقی نیست...

نه اواز پرنـــــده ای,نه امـــدی,نه رفــــتی

نه صدای بلبلی عاشق بر شاخه ی گلی

نه به ناز دویدن اهـــــــــــــویی زیبا برچمنزاری سبز......

من ازین امپراتور
ادامه...
مدتی ست زندانی خویشم

هرروز به بهانه ای شکنجه میکنم خود را....

شبها خود را بر میز محاکمه مینشانم و حکم به قصاص خویش میدهم

باخاطراتی غبار گرفته

درشبی سرد وظلمانی...

صورتم سرخ به ضرب سیلی

دستانم بسته به زنجیر انتقام...

نگرانم از فرداهای مبهم و خسته و خشم
ادامه...
من ان درخت سروم

که از شعله ی اتش در جنگل سبز بیزارم

از قهر ابر بیزارم

از خشم تند باد بیزارم

ازپسرک بازیگوش که میشکند شاخه ها را سخت بیزارم....

ازتبرهیزم شکن بیزارم

ازمکرروباه و ازسلطه ی گرگ بر جنگل بیزارم....
دیگر

نه افتادن برگ پاییزی ازشاخه اش برایم اهمیت دارد

نه رویش دوباره ی ان...

میروم دیگر...

درخت خشکیده را

نه چشم انتظار ابر وباران است

نه زردی خزان...

و نه ترس از

سوز و بیداد زمستان...
0 نظر
دیگر بی تفاوت شده ام
سرد
بی احساس
لبریز از سکوت...
نه خنده ای نه گریه ای
خالی از عاطفه ام...
میترسم
نکند سنگ شده ام؟؟
غزل در سینه ام خشکیده است
نمی اید زمن نه بوی مهری, نه عطر فروردینی...
0 نظر
62
هدایا