0%
*مجتبی *

     
*مجتبی *

مرد مجرد

20 آذر 1364 (32 ساله)

تاریخ عضویت: 2 خرداد 1394

تنهاترین تنها هم که شوی باز هم خدا هست

اطلاعات عمومی
نام نمایشی: *مجتبی *
در یک خط: خودت باید بشناسی
جنسیت: مرد
دین: اسلام
وضعیت تأهل: مجرد
تاریخ تولد: 20 آذر 1364 (32 ساله)
محل سکونت: تهران
سیگار: نمیکشم
هدف از عضویت: پیدا کردن دوست جدید، پیدا کردن دوستان قدیم، ارتباط با فامیل و دوستان، وقت گذرانی در وب، پیدا کردن دوستان اینترنتی، شرکت در بحث های گروهها و ...
اخلاق: خوش اخلاق، شوخ طبع، دوستانه
درباره من: من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود…
دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بود
و هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد.
اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود.

من، بارها دیده‌ام که آدم‌ها
پستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارند
و دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است.
من قسم می‌خورم…
قسم می‌خورم
که من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زد
و تنها نبود.
دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کرد
و می‌خندید
به سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود.
مهربانی تنها بود.
مسخره‌اش می‌کردند، ری‌را
و من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت.
چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود…

چیزی غیر از این
یک جایی…
شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم…
آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشد
شهری که در آن، خنده سهمِ همه باشد
که اصلا، آقا!
هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشتر
هر که مهربان بود، ستاره مالِ او
هر که دوست داشتن می‌فهمید، آسمان ارزانی‌اش
که پنجره فقط برایِ آن‌هایی گشوده میشد، که پرواز را می‌فهمند
که اصلا هر روز، بارانِ سخاوت می‌بارید!
که ماه، همیشه آسمانِ شبِ اندوه را روشن می‌کرد
شب نبود، ترس از تاریکی نبود
و دیوار، چشم‌اندازِ طبیعیِ همیشه‌ی سادگیِ مهربانیِ بی‌ریا نبود
و سقف، هیچ‌گاه بر سرِ اعتمادی که به آن دارند، فرو نمی‌ریخت…

جایی بود که در آن
غم‌ها تقسیم می‌شد
همانطور که شادی‌ها.
اصلا اشک، فقط اجازه داشت برایِ شوق بیاید
از چشمِ عاشق بیاید
که فقط وقتی بیاید که دستی برای پاک کردنش باشد
آنوقت
وقتی می‌خواستی از کسی بپرسی که “تا حالا عاشق شدی؟”
می‌پرسیدی :
“تا حالا بی‌دلیل گریه کردی؟” …
و از چشم‌هایِ عاشقِ تنها می‌پرسیدی : “دوستش داشتی؟”
و اگر راست می‌گفت،
حتما همانجا گریه‌اش می‌گرفت…

جایی که در آن
هیچ‌کس آرزو‌هایش دور نبود
آرزوها گران نبود…
و تا وقتی کسی در دلش آرزویِ داشتنِ چیزی بود،
نمی‌مُرد…

آنجا،
در دستان هر کودکی، عروسکی بود
و بچه‌ها حق نداشتند که نخندند!
هیچ غمی حق نداشت کودکیِ کسی را تسخیر کند
هیچ کودکی، بدنش از کتک و کمربندِ پدرش کبود نبود
کسی گرسنه نبود، گریه نمی‌کرد، کار نمی‌کرد
و اصلا چرا بچه‌ها می‌میرند‌؟!
آنجا… هیچ بچه‌ای، کودک نمی‌مُرد…
بزرگ می‌شد: کوچک نمی‌مُرد…

جایی که در آن
دست‌ها
تنها به نشانه‌ی سلام بالا می‌رفتند
و در آن
هر نگاهِ مهربان، مهربانانه به آدم دروغ نمی‌گفت
و در پسِ دستی که به نشانه‌ی سلام دراز می‌شود
خنجری مدفون نبود
دوست، واقعا دوست بود
همیشه راست می‌گفت.
و هیچ‌وقت یکهو پی نمی‌بردیم
که یک بره‌‌، گرگ‌تر از گرگ است!

.
.
.

بویِ‌باروت می‌آید
بویِ خون…
اه! لعنتی!
نگفتمت رویایم را خط خطی نکن ؟؟!

گلوله‌ای آمد، جنگ شد :
یک مادر مُرد.
باز زمین لرزید، زلزله آمد :
یک کودک مُرد.
تحریم، تورم، گرانی، وای! پول ندارند بچه‌ها :
یک پدر از شرمندگی مُرد.

پسرکی، (هنوز)
به دخترک می‌اندیشید
دلش شکسته بود،
اما، عاشقانه شکسته بود
می‌خواست چیزی بگوید فردا
صبحِ آن شب،
دیگر دخترک تنها نبود، اما
کسی به پایِ دخترک نشسته بود…

کسی گفت: دوستت دارم.
تا همیشه با تو می‌مانم…
(دروغ می‌گفت اما، باورش شد؟!)
گفت و دستی به سویِ دختر دراز شد…
. . .
وای!
باز یک دخترکِ ساده
عاشقِ یک گرگ شد!

رویایم…
رویایِ قشنگم،
دیگر شبیه رویا نیست.
بویِ عشق نه، بویِ آدمیزاد می‌دهد…
آه، رویایِ قشنگِ کثیف شده‌ام!
خاکی از آن سقفی که فرو ریخت
خونی از آن مادری که چکید
جایِ آن گلوله، جایِ آن شرم
اشکِ چشم پسر و مویِ شیونِ دختر…
همه‌ رویِ این رویا ریخته‌اند.

اما،
مهربانِ عاشق!
رویایت را نکُش!
بو کن :
هنوز بویِ مهربانی و کودک و خدا می‌دهد…

باید قبول کنی…
سیاهی و پلشتیِ دنیا : هست
زشتی هست، دروغ هست، دورویی و سیاهی هست
همانطور که مهربانی هست، عشق هست، کودک هست
و خدا هست…
دنیا هیچ‌وقت رویایی نبوده است
رویا را تاب نمی‌آورد،
زشتی و پلیدیِ دنیایِ آدم‌ها.

عزیزِ دلم
تو در سختی آفریده شده‌ای!
تو اما
نباید کم بیاوری!
باید در این تاریکی و قحطیِ محبت
چراغی از مهربانی و خدا به دست بگیری
و هر چه خاموش می‌کند این آدمیزادِ دو پا
و هر چه تخمِ ظلمت و زشتی می‌پراکند
تو روشن کنی
و چراغ به دست، راه بیفتی در شهر
و نور بپاشی
دوست بداری. ببخشی. بخندی.
دوست بدار، سیاهی را حتی
به لطفِ وجود اوست که می‌درخشی…

نگو که چه فرقی می‌کند یک فانوس کمتر یا بیشتر
درست است که یک چراغ، تمامِ دنیا را روشن نخواهد کرد
اما
برای آنان که در پیرامون‌ات هستند،
خیلی فرق خواهد کرد!
تو پیرامونت را پر از روشنایی و نور می‌کنی
تمامِ دنیا را نه
اما
تمامِ دنیای‌شان را نورانی کرده‌ای
و همین نور کافیست که تو هم
زیر پایِ خودت را ببینی.

حالا
من هم
رویایِ مچاله شده‌ام را بر می‌دارم
صاف می‌کنم
می‌تکانم
فوت می‌کنم
و
آرام رویِ قلبم می‌گذارم
میخواهم
خود، تجسمِ این رویا باشم…



اگه هیچ کس نیست، خدا که هست
اطلاعات ظاهری
رنگ مو: مشکی
رنگ چشم: قهوه ای
قد: 180 سانتی متر
وضعیت بدنی: ورزشی
دیگران می گویند: خوشتیپم
اطلاعات تحصیلی
میزان تحصیلات: لیسانس
نوع رشته: علوم انسانی
در حال حاضر: تمام وقت مشغول به كار هستم
اطلاعات علایق
رنگ مورد علاقه: قرمز
موزیکهای مورد علاقه: شاد
فیلمهای مورد علاقه: دیدن فوتبال تیم رئال و پرتغال :) - در کل علمی تخیلی و طنز و اکشن و ماجراجویی
ورزشهای مورد علاقه: بدنسازی شنا بدمینتون کوهنوردی قدم زدن اگه پایه داشته باشم که از آسمون هفتم هم پایین می پرم
کتابهای مورد علاقه: روانشناسی داستان کوتاه شعر مقاله های علمی کوتاه
غذاهای مورد علاقه: هرچیزی خوشمزه درست شده باشه
سفر دوست دارید؟ زیاد
چطور لباس می پوشید؟ کت و شلوار, معمولي, سنگين, Fashion فشن, جلب توجه ميكنم, اهمیتی نمیدهم
تست روانشناسی شخصیت
به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.
85
هدایا