0%
صفورا

صفورا

زن مجرد از مشهد

20 مهر 1364 (35 ساله)

تاریخ عضویت: 15 فروردین 1390

ایران بیستی عزیز - با توجه به درخواستهای زیاد همراهان همیشگی ایران 20 مبنی بر راه اندای مجدد سیستم پرداخت ، امکان پرداخت انلاین در سایت فراهم شده است . لطفا برای شارژ حساب خود به قسمت بالا صفحه موجودی - افزایش اعتباربیستک مراجعه کنید.
اطلاعات عمومی
نام نمایشی: صفورا
در یک خط: اماده پاسخ گویی به هر مشکل حسابداری شما هستم
جنسیت: زن
وضعیت تأهل: مجرد
تاریخ تولد: 20 مهر 1364 (35 ساله)
محل تولد: مشهد
هدف از عضویت: پیدا کردن دوست جدید، شرکت در بحث های گروهها و ...
درباره من: چون که ما تاریخمان بر باد رفت هستی و فرهنگمان بر خاک رفت

کاوه و ارش همان جا خاک شد پهلوان کشورم عباس شد

جای کوروش را علی امد گرفت کل ان اتشکده اتش گرفت

رستم و سهراب ها گم میکنیم تازی ناموس کش بت میکنیم

نقش رستم تخت جمشید خاک شد کربلا و کاظمین اباد شد

رسم زرتشت را اگر دانی که چیست عید ما جشن غدیر و فطر نیست

ای عزیزان جملگی همت کنیم سنت اعراب خاکستر کنیم







ننگ بر آن ملتی که خواب شد شیر و خورشیدش خط اعراب شد

شرم باد ای مردم ایران زمین شاهد ننگ بزرگی این چنین

ابلهی در مسند شاهان شود تخت کوروش منبر شیخان شود !!!













به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت كوهساران



فرو می ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران



ز هر سو بر سواری غلت می خورد تن سنگین اسبی تیر خورده



به زیر باره می نالید از درد سوار زخم دار نیم مرده



ز سم اسب می چرخید برخاك به سان گوی خون آلود، سرها



ز برق تیغ می افتاد در دشت پیاپی دست ها دور از سپرها



میان گردهای تیره چون میغ زبانهای سنانها برق می زد



لب شمشیرهای زندگی سوز سران را بوسه ها بر فرق می زد



نهان می گشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی



در آن تاریك شب می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی



دل خوارزمشه یك لمحه لرزید كه دید آن آفتاب بخت، خفته



زدست تركتازی های ایام به آبسكون شهی بی تخت، خفته



اگر یك لحظه امشب دیر جنبد سپیده دم جهان در خون نشیند



به آتشهای ترك و خون تازیك ز رود سند تا جیحون نشیند



به خوناب شفق در دامن شام به خون ،آلوده ایران كهن دید



در آن دریای خون در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید



به پشت پرده شب دید پنهان زنی چون آفتاب عالم افروز



اسیر دست غولان گشته فردا چو مهر آید برون از پردهِ روز



به چشمش ماده آهویی گذر كرد اسیر و خسته و افتان و خیزان



پریشان حال آهو بچه ای چند سوی مادر دوان وز وی گریزان



چه اندیشید آن دم، كس ندانست كه مژگانش به خون دیده تر شد



چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم كمی سوزنده تر شد



زبان نیزه اش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت



خم تیغش به یاد ابروی دوست به هر جنبش سری بر دامن انداخت



چو لختی در سپاه دشمنان ریخت از آن شمشیر سوزان، آتش تیز



خروش از لشكر انبوه برخاست كه: از این آتش سوزنده پرهیز



در آن باران تیغ و برق پولاد میان شام رستاخیز می گشت



در آن دریای خون در دشت تاریك به دنبال سر چنگیز می گشت



بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه، كار مرگ می كرد



ولی چندان كه برگ از شاخه می ریخت دو چندان می شكفت و برگ می كرد



سرانجام آن دو بازوی هنرمند زكشتن خسته شد وز كار واماند



چو آگه شد كه دشمن خیمه اش جست پشیمان شد كه لختی ناروا ماند



عنان بادپای خسته پیچید چو برق و باد، زی خرگاه آمد



دوید از خیمه خورشیدی به صحرا كه گفتندش سواران: شاه آمد



میان موج می رقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه



برود سند می غلتید برهم ز امواج گران، كوه از پی كوه



خروشان، ژرف، بی پهنا، كف آلود دل شب می درید و پیش می رفت



از این سد روان، در دیدهِ شاه1 ز هر موجی هزاران نیش می رفت



نهاده دست بر گیسوی آن سرو بر آن دریای غم نظاره می كرد



بدو می گفت: &ltاگر زنجیر بودی تورا شمشیرم امشب پاره می كرد



گرت سنگین دلی ای نرم دل آب! رسید آنجا كه بر من راه بندی



بترس آخر زنفرینهای ایام كه ره براین زن چون ماه بندی!



زرخسارش فرو می ریخت اشكی بنای زندگی برآب می دید



در آن سیما بگون امواج لرزان خیال تازه ای در خواب می دید:



اگر امشب زنان و كودكان را زبیم نام بد در آب ریزم



چو فردا جنگ بركامم نگردید توانم كز ره دریا گریزم



به یاری خواهم از آن سوی دریا سوارانی زره پوش و كمانگیر



دمار از جان این غولان كشم سخت بسوزم خانمانهاشان به شمشیر



شبی آمد كه می باید فدا كرد به راه مملكت فرزند و زن را



به پیش دشمنان استاد و جنگید رهاند از بند اهریمن وطن را



در این اندیشه ها می سوخت چون شمع كه گردآلود پیدا شد سواری



به پیش پادشه افتاد بر خاك شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری



پس آنگه كودكان را یك به یك خواست نگاهی خشم آگین در هوا كرد



به آب دیده اول دادشان غسل سپس در دامن دریا رها كرد:



بگیر ای موج سنگین كف آلود ز هم واكن دهان خشم، وا كن!



بخور ای اژدهای زندگی خوار دوا كن درد بی درمان، دوا كن!



زنان چون كودكان در آب دیدند چو موی خویشتن در تاب رفتند



وزان درد گران، بی گفتهِ شاه چو ماهی در دهان آب رفتند



شهنشه لمحه ای بر آبها دید شكنج گیسوان تاب داده



چه كرد از آن سپس، تاریخ داند به دنبال گل بر آب داده!



شبی را تا شبی با لشكری خرد ز تنها سر، ز سرها خود افكند



چو لشكر گرد بر گردش گرفتند چو كشتی بادپا در رود افگند!



چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب، آسان



به فرزندان و یاران گفت چنگیز كه: گر فرزند باید، باید این سان!



بلی، آنان كه از این پیش بودند چنین بستند راه ترك و تازی



از آن این داستان گفتم كه امروز بدانی قدر و برهیچش نبازی



به پاس هر وجب خاكی از این ملك چه بسیار است، آن سرها كه رفته!



زمستی بر سر هر قطعه زین خاك خدا داند چه افسرها كه رفته
اطلاعات ظاهری
قد: 160 سانتی متر
وضعیت بدنی: متوسط
اطلاعات تحصیلی
میزان تحصیلات: فوق لیسانس
دانشگاه: تهران
رشته تحصیلی: حسابداری
نوع رشته: علوم انسانی
در حال حاضر: تمام وقت مشغول به كار هستم
محل های کار:
  • گروه مالی مارسین
اطلاعات علایق
رنگ مورد علاقه: بنفش
موزیکهای مورد علاقه: اهنگ های قدیمی ایرانی هایده ویگن بنان و استاد شجریان
فیلمهای مورد علاقه: بله
آیا به مسائل سیاسی اهمیت می دهید؟ متوسط
آیا مذهبی هستید؟ خیر
آیا سینما می روید؟ خیلی کم
قدم زدن دو نفره را دوست دارید؟ زیاد
سفر دوست دارید؟ زیاد
آيا آدم معاشرتي و پر رفت و آمد هستيد؟ زیاد
چطور لباس می پوشید؟ سنگين
تست روانشناسی شخصیت
بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید.
202
هدایا