0%
پ پ
۱۸ آذر ۱۳۹۲
تبلیغات

مقالات (175)

  •  
  • عنوان
  • مشاهده
  • نظر
  • زمان انتشار
  •  
صفحه 1 از 181

2

3

4

5

6

...

18

سه درس از یک دیوانه

ارسال توسط: پ پ تاریخ ارسال: ۱۲ دی ۱۳۹۳ دسته بندی: تحصیل و یادگیری نظرات: 43 بازدید: 623
آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.
شیخ ، احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. 
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..
بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم 
و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم 
«بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ 
در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. 
پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.
مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟
جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.
باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن 
و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که
از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: 
ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
 
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً!
 
و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. 
پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
 
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد 
هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد

عجب صبری خدا دارد    ۲۶ آذر ۱۳۹۵
21

پویا- @puya991    ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
ممنون داستان جالبیست

سید محمد موسوی    ۰۵ اسفند ۱۳۹۴
20

مهزاد ا    ۰۲ اسفند ۱۳۹۴
20

سونیا عاشق گمنام    ۲۸ بهمن ۱۳۹۴
20

شهاب ع    ۱۹ بهمن ۱۳۹۴
بسیار بسیار عالی ممنونم از مطالبت 20

عباس    ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
آفرین

علی علوی    ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
زیبا وکامل

میر شجاع سیدین    ۰۴ بهمن ۱۳۹۴
مممنونم 2000000000000000

سیده عاطفه موسوی    ۰۲ بهمن ۱۳۹۴
20

وحید نادر    ۲۱ مهر ۱۳۹۴
20

رها آرامش    ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
بیستتتتتتتتتتتتت/ممنون

خیال سبز    ۰۸ شهریور ۱۳۹۴
20

bahzad m    ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
20

میر شجاع سیدین    ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
20

amir ali nasr    ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
20

مهدی بابایی . . .    ۲۳ بهمن ۱۳۹۳
ممنون

محمد    ۲۱ دی ۱۳۹۳
20

پ -عزیز    ۱۵ دی ۱۳۹۳
ممنون20

پ -عزیز    ۱۵ دی ۱۳۹۳
ممنون20

ستاره درخشان    ۱۴ دی ۱۳۹۳
200000000000 عالی بود ممنونم

دازهب بسن یحلاص    ۱۳ دی ۱۳۹۳
20

کامبیز روشن    ۱۳ دی ۱۳۹۳
بسيار عالي. گرچه قبلا هم شنيده بودم ولي بازهم قابل استفاده بود. خيلي ممنون. البته به نظرم اگر تيتر مناسبتري انتخاب مي كرديد، بهتر بود

محمد    ۱۳ دی ۱۳۹۳
202020

راحله    ۱۳ دی ۱۳۹۳
20

قاسم سوئد کوتنبرگ    ۱۲ دی ۱۳۹۳
چه زیباست.

اشیانه تنها    ۱۲ دی ۱۳۹۳
2020

سناتور ایران    ۱۲ دی ۱۳۹۳
ممنون خیلی عالی

مهسا 20    ۱۲ دی ۱۳۹۳
20

زهرا    ۱۲ دی ۱۳۹۳
20

mobin yavari    ۱۲ دی ۱۳۹۳
خیلی باحال بود

نربرتا موچولو    ۱۲ دی ۱۳۹۳
20

هدایا
قلب سبز
۱۴ آذر ۱۳۹۵
دسته گل 2
۱۳ مرداد ۱۳۹۵
دسته گل 2
۱۶ تیر ۱۳۹۵