دلم را ورق می زنم ...
گروه: دلم را ورق می زنم ...
رهبر گروه : لادن پ
تاسیس : 4 خرداد 1392

نظرات (7)

بیا که دوباره متولدشم سلام , خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار
چهار شنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۴ ساعت:۲۳:۵۳
بیا که دوباره متولدشم برگزیده هایی از زنده یاد حسین پناهی سلام , خداحافظ سلام , خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار (پیست) ميزي براي کار کاري براي تخت تختي براي خواب خوابي براي جان جاني براي مرگ مرگي براي ياد يادي براي سنگ این بود زندگی !!! (پیاده روی) گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را میان مردمی که حدودا میخرند وحدودا میفروشند در بازار بورس چشمها و پیشانی ها و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد . (اعتراف) من زندگي را دوست دارم ولی از زندگي دوباره مي ترسم دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها مي ترسم عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم کودکان را دوست دارم ولي از آئينه مي ترسم سلام رادوست دارم ولي از زبانم مي ترسم من مي ترسم پس هستم اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم من میترسم پس هستم . (رو در رو) براي اعتراف به کليسا مي روم روي در روي علفهاي روئيده بر ديوارکهنه مي ايستم و همه گناهان خودم را يکجا اعتراف مي کنم بخشيده خواهم شد به يقين علفها بي واسطه با خدا سخن مي گويند. (شناسنامه) من حسینم , پناهی ام خودمو می بینم خودمو می شنفم تا هستم جهان ارثیه بابامه سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش وقتی هم نبودم مال شما اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم با من بگو یا بذار باهات بگم سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو این بود سرگذشت کسی که هیچ کس نبود . حرمت نگه دار دلم گلم که این اشک خون بهای عمر رفته من است میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف سند زده ام یک جا همه را به حرمت چشمانت به نام تومهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون کتیبه خوان قبایل دوراین , این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پاهرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است. هرشب گرسنه می خوابیدچند و چرا نمیشناخت دلش گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش پس گریه کن مرا به طراوت به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش و آوار میخواند ریاضیات رادر سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها دودوتا جارتا چارچارتا ... در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه آری دلم گلم این اشکها خون بهای عمر رفته من است دلم گلم میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است . تا بدانم و بدانم و بدانم به وار وانهادم مهر مادریم را گهواره ام را به تمامی و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم و می رفتم و می رفتم و میرفتم تا بدانم و بدانم و بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند سند زده ام یک جا همه را به حرمت چشمان تو مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون . که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را تا شمارش معکوس آغاز شده باشد . بر این مقصود بی مقصد از کلامی به کلامی و یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد کفایت میکرد مرا حرمت آویشن مرا مهتاب مرا لبخند و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟ پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شدو تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شب های سبز کاجها و مهتاب آری یکی یکی مردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد حرمت نگه دار دلم گلم دلم اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام !همین نه , نه به کفر من نترس نترس کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم انسان و بی تضاد؟ خمره های منقوش در حجره های میراث عرفان لایت با طعم نعناشک دارم به ترانه ای کهزندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنندپس ادامه میدهمسرگذشت مردی را که هیچ کس نبودبا این همهتو گوئی اگر نمی بودجهان قادر به حفظ تعادل نبودچون آن درخت که زیر باران ایستاده استنگاهش کنچون آن کلاغچون آن خانهچون آن سایهما گلچین تقدیر و تصادفیماستوای بو و نبودبه روزگار طوفان موج و نور و رنگدر اشکال گرفتار آمدممستطیل های جادومربع های جادومن در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده امدیوانگیهای دیگران را دیوانه شده امعرفات در استادیوم فوتبالدر کابینه شارون از جنون گاوی گفتمدر همین پنجره گله به چرا بردمپادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زنسر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیرزلف به چپ و راست خواباندمتا دل ببرم از دختر عمویماز دیوار راست بالا رفتمبه معجزه کودکیبا قورباغه ای در جیبمحراج کردم همه رازهایم را یک جادلقک شدم با دماغ پینوکیوو بوته گونی به جای موهایمآری گلمدلمحرمت نگه دارکه این اشکها خون بهای عمر رفته من استسرگذشت کسی که هیچ کس نبودو همیشه گری می کردبی مجال اندیشه به بغض های خودتا کی مرا گریه کند؟ و تا کی و به کدام مرام بمیردآری گلمدلمورق بزن مراو به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکندبا سلامو عطر آویشندستمال سرخ دلم (این جایم) بر تلی از خاکستر پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان میدهم کنتراست سیاه سیاهم با زرد هماهنگم کن استاد! گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند سیاه خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوکو میگیرم بالا و از بی سیگاری میزنم زیر آواز و اینقدر میخونم تا این گلوی وا مونده وا بمونه.... تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی که عمو بارون رو طاقش عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته شام که نیس خب زحمت خوردنشم ندارم در عوض چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودن بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه گریه که دیگه عار نیست خواب که دیگه کار نیست تا مجبور بشی از کله سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که سر بذاری به خیابونا هی هی دل بده تا پته دلمو واست رو کنم میدونی؟ همیشه این دلم به اون دلم میگه دکی تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره ورنه خلاصی خلاص! اگه این نبود ...حالیت میکردم که کوهها رو چه طوری جابجا میکنن استکانها رو چه جوری می سازن سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یک خدا بسازم و... دعاش کنم که عظمتتو جلال امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه بشنو..... هی لیلی سیاه اینقدر برام عشوه نیا تو کوچه... تو گذر... تو سر تا سر این شهر هرجا بری همراتم سگ وسوتک میدونه کشته عشوه هاتم چشمان من شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن چشم اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت روحش شاد
چهار شنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۴ ساعت:۱۴:۰۷
بیا که دوباره متولدشم چشم من و انجیر دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جوونور کامل کیه؟ واسطه نیار به عزتت خمارم حوصله هیچ کسی رو ندارم کفر نمیگم سوال دام یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می شه چیکارم میچرخم و میچرخونم سیارم تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم بستمش راه دیدم نرفته بود رفتمش جوانه نشکفته را رستمش ویروس که بود حالیش نبود هستمش جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟ مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟ اون همه افسانه و افسون ولش؟!! این دل پر خون ولش؟!! دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟! تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟! خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟! دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جوونور کامل کیه؟ گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟ کنار این جوی روون نعناش چیه؟ این همه راز این همه رمز این همه سر و اسرار معماست؟ آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله! مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله پریشئنت نبودم ؟ من حیرونت نبودم؟! تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه! اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه! گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه! انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه! چشمای من آهن انجیر شدن! حلقه ای از حلقه زنجیر شدن! عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم چشم من و انجیر تو بنازم! دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جوونور کامل کیه؟
چهار شنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۴ ساعت:۱۴:۰۳
بیا که دوباره متولدشم شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا کردم رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا کردم ...
چهار شنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۴ ساعت:۱۴:۰۲
درسا خانم هوا ابریست نفس بالا نمی آید بزن باران نوازش کن تن رنجور مردم را زمین حال بدی دارد....
دوشنبه ۳ فروردین ماه ۱۳۹۴ ساعت:۱۹:۱۶
omid khoramabadi اندکی درد و دل...خسته کننده میشه برات همه چیز وقتی روحت با جسمت اختلاف سنی داشته باشه..!
يکشنبه ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ ساعت:۲۳:۵۲
omid khoramabadi سلام
شنبه ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ ساعت:۱۷:۳۵




گروه های بروز شده

>>>تقدیم به همه گل های ایران بیست... توی زمون...


باایجاداین گروه خواستیم دورهم جمع بشیم مثل گذ...


♥♥عزیزم بخند حتی برایه لحظه...>...


> > >>>اینجا خلوتگه تنهایی من است..آهسته بیا....