*_*_*مهندسی صنایع و مدیریت*_*_*
گروه: *_*_*مهندسی صنایع و مدیریت*_*_*
رهبر گروه : وحید
تاسیس : 20 فروردین 1391

نظرات (30)

صفحه 1 از 21

2

Elahe Tabatabai سرمايه دار نكرديد بلكه در سر؛مايه دار كرديد
سه شنبه ۲۳ آبان ماه ۱۳۹۱ ساعت:۰۵:۲۵
... دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند:

بافتن شبهای بلند زمستان با کلاف آرامش

شستن و رفو کردن پیراهن روز

پختن مربای زردآلوی دوران کودکی من

بستن در به روی تاریکی شب

و آکندن بالش ام از رویاهای زیبا

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند

تنها کاری که دستان مادرم به یاد دارند

نوازش است مثل گذشته

لرزان

چهره ام را نوازش می دهد

و حلقه های کبود زیر چشمانم را می زدایند

دیگر بار او مادرم می شود

و من کودکش

دستان مادرم نوازش را از یاد نمی برند

آپلود سنتر عکس رایگان
دوشنبه ۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۲۰
... دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند:

بافتن شبهای بلند زمستان با کلاف آرامش

شستن و رفو کردن پیراهن روز

پختن مربای زردآلوی دوران کودکی من

بستن در به روی تاریکی شب

و آکندن بالش ام از رویاهای زیبا

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند

تنها کاری که دستان مادرم به یاد دارند

نوازش است مثل گذشته

لرزان

چهره ام را نوازش می دهد

و حلقه های کبود زیر چشمانم را می زدایند

دیگر بار او مادرم می شود

و من کودکش

دستان مادرم نوازش را از یاد نمی برند

آپلود سنتر عکس رایگان
دوشنبه ۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۱۳
... فردا که برسد

من

از آمدن دوباره ام نمی گويم

نمی گريم

نمی پويم

نمی خندم

با تازيانه عفريتگان به بهشت زمينيان نمی روم

بانگ بيدار باش پيغمبران را به هيچ می گيرم

فردا که برسد

من

ديگر بدهکار افسون ماه نيستم

به اندازه تشنگی هزاران فاصله

فردا که برسد

من

آنقدر ديوانه ام

که بار دگر به تو باز گردم

تويی که آخرين بار فقط گفتی:

چه نگاه غريبی

که وقت رفتن

سبک تر از درد گل مریم بود.
جمعه ۳ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۴۰
kiyoumars *** جای ِ خالی ِ زندگی ***

یک دنیا حرف برای تو دارم ،
یک دنیا پر از حرفهای نگفته،
یک دنیا پر از بغض های نشکفته.
با منی ، هر جا
و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است .
صدایی نیست ، مأوایی نیست ،
حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌
کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،
اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته،
با تمام وجود تو را می خوانم ؛
از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را،
جز دستهای مهربانت را،
جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم،
وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ،
چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ،
اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛
کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ،
شاید اگر جای تو بودم ؛
طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم،
شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی،
تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم
اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ،
برایت گلاب آورده ام ،
دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند
اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند......
چهار شنبه ۱ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۳:۱۴
وحید روایت داریم:دوست دختر باید لاغر باشه تا در موقع ضروری تو کمد جا بشه!!!!!!
پنج شنبه ۲۶ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۰۳:۰۸
وحید در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاك تيره اين زمين
پايوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا
پنج شنبه ۲۶ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۰۰:۲۷
وحید بیماری یخچال گرایی چیست ؟؟؟
.
.
.
.
...
.
.
.
.
.
...

.
.
..
.
.
نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می‌کند، در حالی‌ که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا میداند که چه می‌خواهد از علائم این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج میشود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می‌گیرد درب یخچال را باز می‌کند، چیزی بر نمیدارد درب را می‌بندد.این بیماری به وفور در میان متولدین دهه‌های ۶۰ و ۷۰ به چشم می‌خورد! ))
دوشنبه ۲۳ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۰۳:۵۷
سهیل صادقی آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد
به یاد من باش.که من همیشه به یاد توام
از طرف بهترین دوست تو: خدا
(سوره بقره آیه 152)
يکشنبه ۲۲ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۹
kiyoumars زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه عمر دمی بود و نمـــــی دانستیم
حسرت رد شدن ثانـــــــیه های کوچــک
فرصــت مغتـمنی بود و نمی دانســـــــتیم
تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یــــــک قدمــــی بود و نمی دانستــــیم......
چهار شنبه ۱۸ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۴:۳۸
شادي (^_^)
آری تو راست می گویی
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است
چینی نازک تنهایی من...

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان
چهار شنبه ۱۸ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۳:۲۳
محمد پدر

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . .

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . .

یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..
فقر
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید ، این اشتباه شما نیست . اما اگر فقیر بمیرید ، این اشتباه شما است
بیل گیتس
افکار
یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !
اينجا ايران!!!
آپلود فایل و عکس

بخشش
برای اشتباه کردن انسان باشید . . . .

و برای بخشیدن خدا . . .
دشوارترين قدم، همان قدم اول است .
کوروش کبیر
آپلود فایل و عکس
آپلود فایل و عکس
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی*توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
دکتر علی شریعتی

شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست
آپلود فایل و عکس
زندگی آرام است،مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است،مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایست،مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیباست،مثل زیبایی یک غنچه ی ناز
زندگی تک تک این ساعتهاست،زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگی راز دل مادر من،زندگی پینه ی دست پدر است
زندگی مثل زمان در گذر است
زندگی آب روانی است روان می‌گذرد...
آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد...
آپلود فایل و عکس
آپلود فایل و عکس
شنبه ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۹:۳۴
شادي (^_^)
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!
بال های خویش را دست توسل کرده بود

آپلود سنتر عکس رایگان

مکه پر شور و شعف/ کعبه می گیرد شرف
قبله را قبله نما/ آمده میر نجف
میلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت،
اسد الله الغالب، علی بن ابیطالب، مبارک باد.

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

سلام دوست عزيزم .... پيشاپيش خجسته سالروز ولادت حضرت علي عليه السلام و روز پدر و مرد را به شما و همه پدران خوب عالم تبريك و تهنيت عرض مي نمايم .

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

يکشنبه ۱۴ خرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۸:۴۲
kiyoumars با دو تا گوشم شنیدم شیخ شهر

روز جمعه بر فراز منبری

شیره ها را خورد و حکمت در نمود

گفت: ای شیره سرا پا شکّری

بعد از آن فرمود این طوفان و سیل

در اروپای به این پهناوری

باشد از بی بند و باری زنان

بی حجابی، لخت و عوری، دلبری

گفتم: ای شیخ اجل، صد آفرین

بر چنین کشف ثقیل الباوری

مانده ام انگشت بر لب از کجا

کرده ای این کشف، خیلی محشری

این چنین کشف هوا پلتیک را

ثبت باید کرد، ثبت محضری

تازه فهمیدم شقیقه با گوزن

ربط دارد در بلاد کافری

"تخم کفتر" خورده ای ای ناقلا

کاین چنین افکار را می پروری؟

من گمانم وحی بر تو می شود

مرگ من... جان قلی... پیغمبری؟

پس اگر نه این همه اسرار را

از کجای خویش در می آوری؟

من شنیده بودم این حرف ظریف:

هر کجا جنگ است در هر کشوری

پای یک زن در میان باشد، ولی

نه امور جوی و بالا سری

پس اگر این است ای شیخ بزرگ

بهتر از هر کس خودت مستحضری

خشکسالی در بلاد مسلمین

از گناه چادر است و روسری

رودها خشک و درختان زرد رو

مرد گاو مشد حسن از لاغری

تا ببارد برف و باران از هوا

در هوای سرد ماه آذری

امر کن زن ها کمی شل تر کنند

روسری را این وری یا آن وری

تا مگر باران ببارد بر زمین

محض ابروی زری، خال پری

بعد از آن درویش کن چشم خودت

یا نگاهش کن به چشم خواهری

تا که دیدی سیل جاری شد، بگو

بس کنند آن عشوه و عشوه گری

روی خود محکم بگیرند آن چنان

کاسمان وا ماند از سیل آوری

گر چه با این حرف ها شیخ کبیر

آبروی شیخ ها را می بری

لیک ممنونم برای طنز ما

دمبدم مضمون نو می پروری

حال می فهمم چرا اشعار من

هر کجا دارد هزاران مشتری

شیخ اگر کفر است آن چه گفته ام

کفر ما ها (2) را تو در می آوری

خر تصور کرده ای این قوم را

یا که خود "بل نسبت" خرها، خری؟

گر شود سوراخ سقف آسمان

این چنین باید بگیری پنچری؟

بنده می پنداشتم هالو منم

تو که از هر هالویی هالوتری
پنج شنبه ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۰۰:۱۹
kiyoumars یک روز کسی می شکند فاصله ها را

حل می کند آن روز کسی مساله ها را

گفتند رسیدن به تو صد مرحله دارد

تا کی بشمارد دلم این مرحله ها را !؟

تا در قفس کوچک این عشق نمیرند

پر داده ام امروز همه چلچله ها را

با غصه شکستند دلم را و نهادند

در طالع من تنگ ترین حوصله ها را

امشب چه قشنگ است برای بله گفتن !

هر چند نمانده ست امیدی بله ها را

با این همه در عمق وجودم تپشی هست

یک روز کسی می شکند فاصله ها را ...
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۸:۴۸
... آپلود سنتر ایران تراک

می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا...
پنج شنبه ۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۲۰:۱۱
kiyoumars مرا ببخش بانو

دستش را که سایبان چشمانش کرد ، نخل های سرسبز و بلند نخلستان های مدینه به چشمش آمدند و پشت سر آن ها ، خانه های کوتاه و گلی مدینه که در امواج سراب می لغزیدند و بالا و پایین می رفتند . نفس عمیقی کشید تا نسیم خنکی را که از سمت مدینه می آمد ، حس کند . نسیم ، بوی آشنایی را با خود داشت : بوی پیامبر ، بوی مسجد نبی ، بوی مناره ی کوتاهی که او سال های سال بر فراز آن اذان گفته بود ، و بوی عجیبی که از لا به لای کوچه ی بنی هاشم گذر کرده بود و او نمی دانست چیست . از دروازه ی شهر که عبور کرد ، کناری ایستاد . به احترام شهر پیامبر، خاک گرد و غبار لباسش را تکاند . سنگریزه ها و خارهایی که درطول چندین روز مهمان پاهایش بودند ، بیرون آورد و دست ها و صورتش را به خنکای آب نهر کوچکی سپرد که راه به نخلستان های اطراف داشت . نگاهی به دور و برش کرد . مردم سرگرم کار روزانه ی خود بودند و کسی متوجه ورود او نشده بود.خودش هم همین را می خواست . چه بهتر که با مردمی رو به رو نشود که پیکر پیامبرشان را روی زمین گذاشتند و به دنبال تعیین خلیفه رفتند .
وارد کوچه ی بنی هاشم شد ؛ کوچه ی تنگ و باریکی که هر روز به عشق دیدن پیامبر آن جا می ایستاد و با پیامبر برای رفتن به مسجد راهی می شد و به دنبال او راه می افتاد .
به هوای دختر پیامبر آمده بود . خواب دیده بود و ترس از تعبیر ندانسته ی خوابش ، او را به این جا کشانده بود . پیامبر را تا به حال این طور آشفته ندیده بود : موهای ژولیده ، سر و روی خاک آلوده و چهره ای غمگین و خسته که از تنهایی فاطمه گفتـه بود ، و بی کسی علی ...
خانه ی علی را جست و جو می کرد تا احوال دختر پیامبر را بپرسد ، وگرنه او عهد کرده بود که دیگر به مدینه ای که خاندان پیامبر را فراموش کرده بودند ، باز نگردد . بر در خانه که رسید ، از تعجب خشکش زد ؛ تکه حصیری سوخته از در خانه آویزان بود :
حتماً اشتباه کرده ام !
به خانه های اطراف نگاه کرد . چند قدم به این طرف و آن طرف رفت .
نه همین جاست . خانه ی علی ؛ اما ...
با نگرانی جلو رفت : « سلام بر اهل بیت پیامبر . »
حسن و حسین ، تکه حصیر ا کنار زدند و بیرون دویدند . آری ، همان صدای آشناست .
بلال ! بلال آمده !
هر دو را در آغوش گرفت و اشک از چشمانش جاری شد .
قربان خاک پایتان بروم عزیزان پیامبر ، خدا را شکر که سلامتید .
لحظه ای گذشت . حسن و حسین در آغوش بلال ، خاطره ی روزهای خوش گذشته را به یاد آوردند و بلال عطر دل انگیز پیامبر را ازآن دو استشمام می کرد .
مادرتان ... مادرتان کجا است ؟
حسن و حسین ، دست هایش را گرفتند و او را به داخل بردند . همه چیز همان طور بود . اتاق کوچک و محقر فاطمه و علی ، و پرده ای که آن را به دو نیم می کرد .
" یا الله . سلام بر دختر پیامبر خدا . "
فاطمه صدای بلال را شناخت . منتظرش بود ؛ که پیامبر در خواب وعده داده بود بلال برای عیادت خواهد آمد .
" سلام بر تو ، مؤذن پدرم رسول خدا . "
صدای لرزان و ضعیف فاطمه از پشت پرده ، نگرانی اش را بیشتر کرد .
" با تو چه کرده اند بانو ؟ "
بلال دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد ، هیچ صدایی را نمی شنید ، گویی که مردم را نمی بیند ؛ می دوید و برای خودش راه باز می کرد . پایش به سنگی گرفت و زمین خورد ، به دست های خون آلودش توجهی نکرد ، به سرعت بلند شد و به راه افتاد . پله های مناره مسجد پیامبر را دیده و ندیده بالا رفت و در بلندی آن ایستاد .
چه با شکوه ! مدینه را در زیر پای خویش می دید ، درست مثل همان روزها که در حال اذان گفتن به راه رفتن علی خیــــره می شد و وضو گرفتن پیامبر را می نگریست ؛ اما این بار با تمام دفعات فرق می کرد .
این بار فقط به خواهش فاطمه آمده بود :
« می خواهم پیش از مرگ ، یک بار دیگر... »
الله اکبر ...
صدایش در شهر پیچید .
الله اکبر .
مردم لحظه ای دست از کار کشیدند ؛ گویی مدینه به یکباره در سکوت فرو رفت .
الله اکبر ، الله اکبر ...
پس از مدت ها صدای آشنایی از بالای مناره ی مسجد پیامبر می آمد . در دل همه تردید افتاده بود .
آیا ...
اشهد ان لااله الا الله
آری ، به خدا قسم صدای بلال است که می آید . مردم مدینه بی اختیار به طرف مسجد دویدند .
این بلال است که آمده !
اشهد ان ...
فریاد « بلال » مردم که به یکدیگر خبر ورود مؤذن پیامبر را می دادند ، با صدای اذان در هم آمیخت .
... محمد رسول الله
مردم پای مناره جمع شده بودند و به او نگاه می کردند ، عده ای با چشمان اشگ آلود و عده ای متعجب .
اشهد ...
تا خواست جمله ی بعدی را بگوید ، فریاد حسن و حسین را شنید . هراسان به پایین نگاه کرد . حسن و حسین از انتهای کوچه دوان دوان آمدند تا پای مناره رسیدند :
بلال ! تو را به خاطر خدا ، دیگر اذان را ادامه نده مادرمان بر سر سجاده از هوش رفته ...
و گریه امانشان نداد . بلال پایین آمد و آن دو را در آغوش کشید . سرش را بلند کرد و به چهره های شرمسار اهل مدینه نگریست . خواست چیزی بگوید ، اما بغض و خشم اجازه نداد . گونه های حسین را بوسید ، جمعیت را شکافت و به راه افتاد .
از دروازه ی مدینه که بیرون می رفت ، زیر لب می گفت : « مرا ببخش بانو » نسیمی را بر صورتش حس می کرد که بالای کوچه ی بنی هاشم گذشته بود و بوی آشنایی را با خود داشت ؛ بوی غربت علی .

از آن روزی که سیلی خورد زهرا (س)
سیاه شد روزگار اهل معنا
بگفتا عارفی حکم فرج را
کند زهرای سیلی خورده امضاء ......
سه شنبه ۵ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۲۳:۳۴
وحید كارت ارزيابي متوازن چيست ؟

كارت ارزيابي متوازن يك مفهوم نوين مديريتي مي باشد كه به همه مديران در همه سطوح كمك مي كند تا بتواند فعاليتهاي كليدي خود را پايش و كنترل نمايند. روبرت کاپلان (R.KAPLAN) و ديويد نورتون ( (D.NORTON آفرينندگان اين شاهكار عرصه كنترل استراتژيك به شمار مي روند. آنهاپيشنهاد كردند که مديران ، اطلاعاتي در خصوص چهار منظر (Perspective) را در يک کارت جمع آوري نمايند و به تحليل آنها بپردازند. اين چهار منظر عبارتند از: - منظر مشتري - منظر فرايندهاي داخلي کسب و کار - منظر رشد و نوآوري و يادگيري سازماني - منظر مالي به عبارت ديگر سازمان به چهار سوال اساسي زير پاسخ مي دهد : - مشتريان چگونه به سازمان مي نگرند؟ - سازمان در چه زمينه هايي قابليت اساسي دارد؟ - آيا سازمان توانايي بهبود و ايجاد ارزش را دارد؟ - سهام داران چگونه به سازمان مي نگرند؟ روبرت کاپلان و ديويد نورتون در مورد مزاياي كليدي BSC براي سازمان را چنين بر مي شمارند : - ايجاد امكان كنترل جامع سازمان از طريق معيارهاي كليدي - يكپارچگي ميان طرحها ي سازمان - تقسيم استراتژي به عوامل قابل اندازه گيري در سطح كسب و كار
جمعه ۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۲۲:۰۳
فریناز آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس.-160544
mer30 azizam
جمعه ۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۲۰:۵۹
nazanin سلام
اما علم و همیشه علم
یک انسان هر چقدر عالم باشه تازه میفهمه که هیچی نمیدونه
گروه خوبیه با آرزوی موفقیت برای همه بحث های علمی همیشه زیباست
من هم دوست دارم تو بحثهای علمی شرکت کنم
و تشکر از آقا وحید و فرناز جون
جمعه ۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۷:۴۴
فریناز mer30 zahra joon
جمعه ۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۶:۵۱
زهرا سلام انشاالله در کنار هم اطلاعات جدیدی رو کسب کنیم ممنون از این که این گروه رو تشکیل دادید
پنج شنبه ۳۱ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۹:۵۷
فریناز salam hatman mitrajoon
سه شنبه ۲۹ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۶:۰۳
میترا سلام من دانشجوی ترم چهار رشته مدیریت پروژه هستم و خوشحال میشم که مباحثی هم در این مورد داشته باید
سه شنبه ۲۹ فروردین ماه ۱۳۹۱ ساعت:۱۴:۰۵
صفحه 1 از 21

2

گروه های بروز شده

>>>تقدیم به همه گل های ایران بیست... توی زمون...


>> > >>>گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد>> > >و...


>>کلمه> >یکی از زیباترین مخلوقات خداوند است چ...


سلام دوستان عزیز.... پارادایز یه گروه دوستانس...