حکایت سید مهدی قوام و زن روسپی

ارسال توسط: شا هرخ تاریخ ارسال: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ دسته بندی: اعتقادات و مذهب نظرات: 68 بازدید: 2410

حکایت سید مهدی قوام و زن روسپی



http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun704.jpg


انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود.

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…


زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

***

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

سبحان الله…

سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

***

چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun925.jpg


 

 

0
62

محیا راد    ۰۳ اسفند ۱۳۹۲
20202020202020

#s#    ۰۲ اسفند ۱۳۹۲
ممنون

محمدرئیس    ۳۰ بهمن ۱۳۹۲
ممنون

شیرین    ۲۹ بهمن ۱۳۹۲
ممنونم

شیرین    ۲۸ بهمن ۱۳۹۲
20ممنون عالی بود ..

پاشا (نخل زرین)    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
ممنون

zizi alian    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
كاري به روحاني بودنش نداشته باشيد . او يك انسان بود. ديگران اما ....

alena    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
ممنون

نونو خانوم    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲

نونو خانوم    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
2000000000

Sepide    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
20

امیرحسین امیری فر    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
عالیست

رد پای احساس    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
20

20

خانووم    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
ممنون .زیبا بود

morteza ch    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
عالی 20 20 20

Gol    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
thanks

بنیتا مفاخری    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20000000000

زهرا    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

ياسمن    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
چقدر جالب و قشنگ بود..

میترا اااا    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
مرسی20

شادي (^_^)    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

سارا عباس زاده    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
مرسی

میلاد میلاد    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
:)ممنونم دوست عزیز

محمود    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
خیلی عالی بود ممنون

pedram mohammadi    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
21

ابوالفضل    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
202020

عمو خیلی زیبا بوذد .ممنونم

امیر شبانیان    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
ممنون

گونش ام    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

عرفان*پادشه کشور عشق*    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

علی لبخند بزن    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

مجتبی    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
2000000000000

پوریا سالخورد    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20*thank you

سما    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

سارا    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
مررررررررررسی

عجب صبری خدا دارد    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
21111111111111111111111

پارمیس سعیدی    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

یوشیتا سنگ صبور    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
مرسی داداشم

پرستو الهی من لی غیرک    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
ممنون

لیلی احمدی    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
زیبا بود 20

میلاد مهدوی    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
همون دهه چهل یه همچین ادمهای روحانی بودند و بسسسسسسسسسسسس

آرمان گروه آذربایجان    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
987654320

میسی شاهرخ میسی بیستا20

م ح س ن    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
mer10 20

عطرین خانوم ;;)    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
ممنون 20

بهزا د    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
سپاس

سلما ن    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
سپاس شاهرخ جان-جالب بود

هدی شایگان    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
جالب بود ممنون20

آزاد.e    ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
20

محبوب ترین مقالات اعتقادات و مذهب
بازدید: 2157
نظرات: 82
0
80
بازدید: 2444
نظرات: 87
0
78
بازدید: 2099
نظرات: 28
0
23
بازدید: 2142
نظرات: 27
0
20
بازدید: 1377
نظرات: 21
0
19
بازدید: 1052
نظرات: 16
0
15
بازدید: 1069
نظرات: 8
0
12
بازدید: 1588
نظرات: 11
3
10
بازدید: 2976
نظرات: 11
0
10
بازدید: 1659
نظرات: 10
0
9
بازدید: 1577
نظرات: 11
0
8