اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

ارسال توسط: ش . آ تاریخ ارسال: ۰۸ مهر ۱۳۹۸ دسته بندی: ادبیات نظرات: 1 بازدید: 18

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم        قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد        تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه        دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتّانم
تو را در بوستان باید که پیشِ سرو بنشینی        و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصائی        خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم        کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید        که گر بگریزم از سختی رفیقِ سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی؛ به تاریکی و تنهایی        شب هجرم چه می‌پرسی؟ که روز وصل حیرانم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند        به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت        من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت        هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 
0
5

آدا رهگذر    ۰۸ مهر ۱۳۹۸
بیست



محبوب ترین مقالات ادبیات
بازدید: 4615
نظرات: 329
بازدید: 3643
نظرات: 210
0
250
بازدید: 4123
نظرات: 234
بازدید: 2223
نظرات: 0
0
174
بازدید: 2265
نظرات: 164
بازدید: 2196
نظرات: 173
0
155
بازدید: 2208
نظرات: 180
0
145
بازدید: 1791
نظرات: 111
0
139
بازدید: 2005
نظرات: 124
0
127
بازدید: 1684
نظرات: 118
0
115
بازدید: 2738
نظرات: 98
0
107
بازدید: 1689
نظرات: 93
0
106
بازدید: 1660
نظرات: 119
0
103