عشق چیست؟؟؟

ارسال توسط: پویا- @puya تاریخ ارسال: ۰۵ آبان ۱۳۹۶ دسته بندی: ادبیات نظرات: 15 بازدید: 467

تصویر درون برنامه‌ای 1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح بود . مردم را كنار زدم و او را دیدم . هزار تازیانه خورده بود و در وی اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درویشی خود را به او رساند و پرسید :
عشق چیست ؟
لبخندی زد و گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا . درویش نفهمید و من فهمیدم .
امروز او را می كشند و فردا می سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد می دهند .
بندی كه به او بسته بودند ، سنگین بود و او می خرامید . به زیر دار رسید . بوسه ایبر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتی كه مریدانش بودند ، پرسیدند : چه گویی كه ما مقرانیم و منكرانی كه بر تو سنگ می زنند ؟
گفت : از برای شما یك ثواب و ایشان را دو ثواب باشد .
می دانستم كه منظورش چیست . مردمی كه بر او سنگ می زدند از قوت و صلابتشان و توحیدشان بود و یارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحید از اصول .
شبلی آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چیست ؟
گفت : كمترین مقامش این است كه می بینی .
شبلی گفت : مقام اعلایش چیست ؟
گفت : تو را بدان راه نیست .
شبلی سر بر زمین انداخت . هر كس سنگی برداشت و انداخت . شبلی گلی انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را دیدم . مریدی از مریدانش گفت : آخر این همه سنگ انداختند ، هیچ نگفتی ، از این گل آه بر می آوری ؟
فرمود : آنها نمی داند ، معذورند . از او سختم آمد كه می دانست و نمی بایست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببرید .
دستانش را بریدند . بغضم تركید . او فقط لبخندی زد . مریدی گفت : چرا می خندی ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بریدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت

از تارك عرش می رباید ، ببرد . "
امریه رسید : پاهایش را نیز ببرند . بریدند . اشكم سرازیر شد . ولی او تبسمی كرد و فرمود :
" با این پای سفر خاكی می كردم ، قدمی دیگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بریده را بر رویش مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا چنین كردی ؟
فرمود : " نمازی كه عاشقان گذارند ، وضویش چنین باشد . "
چشم هایش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده ای گریه می كردند و

سنگ بر زمین انداختند و دیگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسید : زبانش را در بیاورید .
فرمود : صبر كنید كه سخنی بگویم . روی به آسمان كرد و گفت :
" بدین رنجی كه از برای من بر می دارند ، محرومشان مكن . و از این دولتشان بی نصیب مگردان .

الحمدالله اگر دست و پای من بریدند و اگر سر از تنم جدا می كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بینی او را بریدند و آخرین كلمه ای كه متكلم شد این آیه بود :
" آنانكه ایمان به روز رستاخیز ندارند ، از روی استهزا تقاضای ظهور آنرا با شتاب دارند ،

اما مومنان سخت ترسناكند و می دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صلیبش كشیدند . در میان سر بریدن تبسمی كرد و جان داد و من را بی مراد كرد .

دیگر مریدی بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردایش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هایش صوت انالحق آمد .

تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ریختند .

از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن دیگر كسی به این مقام نایل نشد .
حافظ درباره ی حلاج نوشت :
گفت آن یار كز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود كه اسرار هویدا می كرد...

0
20

سونیا عاشق گمنام    ۱۰ آبان ۱۳۹۶
20

آدم ا    ۰۸ آبان ۱۳۹۶
☘☘ ℒike ☘☘

مخ ردی    ۰۷ آبان ۱۳۹۶
😊😊20.عالی😊😊

غفران    ۰۷ آبان ۱۳۹۶
ஜ💕لایک بوزورگ💕ஜ

شمیم    ۰۶ آبان ۱۳۹۶
💜❤▂ ▄ ▆ like ▅ ▄ ▂ 💙💜

زاهد    ۰۶ آبان ۱۳۹۶
▓▒░20لایک20░▒▓

M.O    ۰۶ آبان ۱۳۹۶
فففووووق العاده عااالللییییییی و مفیدو ارزشمندو پندآموز و قشششنگو زیبا واقعا. بسیارسپاسگزاریم استاد بزرگوارو ارجمندمون. *****لایک***** 202020

لادن ع    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
@};- لایک20 @};-

امکا    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
B3T=20

امکا    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
B3T=20

آیلار م    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
❤˜”*°•.ԼƖƘЄeЄeЄ.•°*”˜❤

سعیده بابایی    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
💜💜همش لایک💜💜

سما ص    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
20

میر شجاع سیدین    ۰۵ آبان ۱۳۹۶
سلام بزرگوار ...ممنونم از حضور زیبایتان..../....مچکرم از مطالب خوب شما بزرگوار .....روزتان پر از نگاه خدا .....بدرود

محبوب ترین مقالات ادبیات
بازدید: 4994
نظرات: 329
بازدید: 3998
نظرات: 210
0
250
بازدید: 4378
نظرات: 234
بازدید: 2353
نظرات: 0
0
174
بازدید: 2324
نظرات: 164
بازدید: 2273
نظرات: 173
0
155
بازدید: 2288
نظرات: 180
0
145
بازدید: 1864
نظرات: 111
0
139
بازدید: 2085
نظرات: 124
0
127
بازدید: 1761
نظرات: 118
0
115
بازدید: 2805
نظرات: 98
0
107
بازدید: 1749
نظرات: 93
0
106
بازدید: 1722
نظرات: 119
0
103