مادر

ارسال توسط: باران تاریخ ارسال: ۰۵ آذر ۱۳۹۵ دسته بندی: زندگی و خانواده»خانواده نظرات: 11 بازدید: 77

در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد.

و این امر مرد را ازار میداد فكر میكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند.

انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری.

حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند.

مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.

انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند
ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند
که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود

0
11

علی قشقایی    ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
خاک پاک ییلاق ها و قشلاق ها را زیر و رو کردم و با ناخن هایم چهره سنگها و صخره ها را خراشیدم و همه جا را مهر مادر کاشتم..استاد محمد بهمن بیگی معلم بزرگ ایل قشقایی

علی قشقایی    ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
مادرم در محل اقامتش در ایل و در کنار گله های گوسفندانش لب به لبنیات نزده بود. شیر ننوشیده بود و ...حتی یکبار مزه ماست، دوغ، کره و پنیر را نچشیده بود. او به یاد من که در تهران از این نعمتها محروم بودم همه را بر خود حرام کرده بود... بیهوده نبود که با هر موجی که رفتم و به هر اوجی که رسیدم راهی جز بازگشت به سوی مادر نداشتم و هیچگاه نتوانستم از میدان جاذبه این مغناطیس نیرومند و مقدس بیرون آیم. خاک پاک ییلاق ها و قشلاق ها را زیر و رو کردم و با ناخن هایم چهره سنگها و صخره ها را خراشیدم و همه جا را مهر

ساعد    ۳۰ دی ۱۳۹۷
باسپاس : عالی بود و در عین حال تکان دهنده ! دستت درد نکند .

میر شجاع سیدین    ۰۵ آذر ۱۳۹۵
( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید ! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . . . . . . وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . . و وقتی میفهمی نصف

سادات س    ۰۵ آذر ۱۳۹۵
سپاس عزيز بسيار جامع وهوشدار دهنده بود

وحید نادر    ۰۵ آذر ۱۳۹۵
20 - برخی گناهان در درگاه الهی بخشیده شدن شان مشروط هست به خدمت به مادر ؛ در صورت مرحوم شدن مادر؛ خدمت به خاله ؛ و در صورت نبودن خاله؛ یا خدمت به عمه - البته گناهان و ظلم در حق دیگران (حق الناس مانند غیبت؛ تهمت؛ کم فروشی؛ فریب؛ و... ) فقط با کسب حلالیت از فرد مربوطه ؛ امکان بخشیده شدن دارند

بهنام اریا    ۰۵ آذر ۱۳۹۵
اموزنده ...ممنون

bahzad    ۰۵ آذر ۱۳۹۵
ممنون بسیار عالیییییی ...

john smith    ۰۵ آذر ۱۳۹۵
عالی بود ، سپاس



محبوب ترین مقالات زندگی و خانواده»خانواده
بازدید: 5507
نظرات: 324
بازدید: 4419
نظرات: 214
0
219
بازدید: 2773
نظرات: 230
0
216
بازدید: 1517
نظرات: 78
0
201
بازدید: 3315
نظرات: 173
0
193
بازدید: 2601
نظرات: 156
بازدید: 2865
نظرات: 161
0
165
بازدید: 2454
نظرات: 149
0
165
بازدید: 2444
نظرات: 136
0
155