سری داستانهای جالب 2

ارسال توسط: رها-الف تاریخ ارسال: ۲۳ فروردین ۱۳۹۵ دسته بندی: تاریخ، فرهنگ و هنر»شعر و داستان نظرات: 5 بازدید: 544

من یک معلم پیانو هستم . این داستان را هم به خواسته ی چند تا از دوستانم بازگو میکنم ، چراکه هنوز هم از به یاد آوری آن یک حس نا گفتنی به من دست می دهد.
سالها پیش من شاگردان زیادی داشتم که به آنها پیانو یاد می دادم خوب طبیعی بود که یکی از آنها با استعداد بود و یکی استعداد کمتری داشت و... .
روزی من یک شاگرد را پذیرفتم به نام جک ، جک پسری ۱۴ یا ۱۵ ساله بود و به همراه مادرش زندگی می کرد . انگیزه ی او از یادگیری پیانو هم این بود که روزی بتواند برای مادرش پیانو بنوازد و یک کار را بی عیب و نقص اجرا کند.
من مادر جک را از نزدیک ندیده بودم فقط دیده بودم که جک را جلوی در پیاده می کرد و وقتی من را از پشت پنجره می دید با یک بوق و یک لبخند با من سلام و احوال پرسی می کرد.
خلاصه من به جک پیانو درس می دادم اما او از بی استعداد ترین شاگرد من هم بی استعداد تر بود!!! هر چه که به او درس می دادم بی فایده می نمود اما جک همچنان با پشتکار به کلاسهای من می آمد. تا اینکه یک روز که قرار بود جک برای تمرین بیاید ، نیامد . همینطور هفته ها گذشت . اکنون ۶ ماه بود که از جک خبری نبود ، من از جهتی نگران او بودم اما از جهتی هم خوشحال بودم چون یک همچین شاگرد بی استعدادی برای من سو تبلیغ به حساب می آمد!!!
تا اینکه قرار شد من به همراه شاگردانم در کلیسا ی شهر برنامه اجرا کنم . شب قبل از اجرا ناگهان تلفن خانه ی من زنگ زد ، پسری پشت خط بود اول او را نشناختم بعد فهمیدم که جک است او از من درخواست کرد که او هم در برنامه کلیسا شرکت کند و پیانو بنوازد . من از او پرسیدم که این همه مدت کجا بوده است و او فقط جواب داد مادرم مریض بود. خلاصه بعد از کلی اصرار پذیرفتم که فردا شب در آخر برنامه جک بیاید و پیانو بنوازد. چراکه اگر اول این اتفاق می افتاد و جک می خواست اولین نفر اجرا باشد آبروی چندین ساله من می رفت اما اگر او در آخر برنامه پیانو می زد می شد که به نحوی جمع و جور شود.
شب برنامه فرارسید. در میانه های برنامه جک با سر و وضعی آشفته و با لباسی ژولیده وارد کلیسا شد. با خودم اندیشیدم : یعنی مادرش نمی توانست یک لباس درست تن او کند؟
به آخر برنامه که رسیدیم من از جک خواستم که به روی صحنه بیاید و قطعه خودش را بنوازد. جک آمد و پشت پیانو نشست جمعیت ساکت شد و من هم منتظر یک آبرو ریزی بزرگ بودم .
اما جک که با اعتماد به نفس کامل نشسته بود ، شروع به نواختن قطعه ای از شوبرت کرد.
من باورم نمی شد که این پسر همان پسر بی استعدادی است که روزی شاگرد من بود. به قدری زیبا این قطعه را می نواخت که همه حاضران مات و مبهوت نشسته بودند و نگاه می کردند. آخر اجرا من جک را آوردم میکروفن را به او دادم و از او پرسیدم ک جک تو که به خاطر مادرت می خواستی پیانو یاد بگیری چرا او را همراه خودت نیاوردی؟
جک رو به من ایستاد و گفت : خانم جونز یادتان می آید که به شما گفتم مادرم مریض است؟
گفتم بله.
گفت : او از ۶ ماه قبل سرطان گرفت و دیشب مرد. گوشهای مادرم از دوران کودکی ناشنوا بود برای همین نمی تواست بشنود که من چطور پیانو می نوازم. اما امشب اولین شبی است که او واقعا می تواند صدای پیانو زدن من را بشنود!!!!
من زبانم بند آمده بود و فقط گریه می کردم حاضران هم وضعشان بهتر از این نبود!
جک در سال ۱۹۹۹ در جریان یک بمب گذاری در اوکلاهاما کشته شد!!!!!!

0
5

علیرضا هستم    ۳۰ مهر ۱۳۹۵
20

mahta    ۲۳ فروردین ۱۳۹۵
20220

ERFAN B    ۲۳ فروردین ۱۳۹۵
20



محبوب ترین مقالات تاریخ، فرهنگ و هنر»شعر و داستان
بازدید: 1828
نظرات: 111
0
249
بازدید: 1765
نظرات: 91
0
247
بازدید: 1605
نظرات: 103
0
246
بازدید: 1411
نظرات: 83
0
229
بازدید: 1581
نظرات: 83
بازدید: 1390
نظرات: 79
0
219
بازدید: 2004
نظرات: 101
بازدید: 1315
نظرات: 49
0
204
بازدید: 2988
نظرات: 66
0
204
بازدید: 1537
نظرات: 60
0
203
بازدید: 2135
نظرات: 160
0
150
بازدید: 1501
نظرات: 166
0
145