شعور و شهوت

ارسال توسط: میلاد میلاد تاریخ ارسال: ۱۹ مرداد ۱۳۹۴ دسته بندی: ادبیات نظرات: 10 بازدید: 1026

 

"شعور و شهوت"

"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد 
و به تماشای انبوه مردم 
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند 
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت 
که چهره ی او را هرگز ندیده بود 
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا, 
با برداشتن کتابی از قفسه 
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد, 
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین 
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: 
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت  
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود 
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. 
روز بعد جان سوار کشتی شد 
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن , 
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود 
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد 
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. 
 جان  درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد. 
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت 
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. 
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید 
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. 
هالیس نوشته بود : 
" تو مرا خواهی شناخت 
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ." 
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت 
کهقلبش را سخت دوست می داشت 
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید: 
 زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, 
بلند قامت و خوش اندام
موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ، 
کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست 
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , 
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را 
بر روی کلاهش ندارد. 
اندکی به او نزدیک شدم . 
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟" 
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم. 
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود 
زنی حدودا 50 ساله ..
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. 
اندکی چاق بود و 
مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور می شد و 
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق و تمنایی عجیب 
مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواندو
از سویی علاقه ای عمیق به زنی 
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود 
به ماندن دعوتم می کرد. 
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش 
که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. 
با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم 
و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم. 
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم 
و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. 
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم 
از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. 
از ملاقات شما بسیار خوشحالم 
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!
ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت 
و هم اکنون از کنار ما گذشت..
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم 
و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!f
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،
ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ.ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ... 

0
11

nillofar    ۰۸ مرداد ۱۳۹۵
20

شکورا    ۱۹ مهر ۱۳۹۴
عالی.ممنون😍

reza reza    ۰۵ شهریور ۱۳۹۴
بسیار عالی

خانووم    ۲۱ مرداد ۱۳۹۴
جالب بود میلاد.ممنونم

امیر حسین قاسمی    ۱۹ مرداد ۱۳۹۴
سپاس

پ پ    ۱۹ مرداد ۱۳۹۴
20

katayoon    ۱۹ مرداد ۱۳۹۴
لاااااااااااااایک

mahta    ۱۹ مرداد ۱۳۹۴
عالیه

محبوب ترین مقالات ادبیات
بازدید: 5054
نظرات: 329
بازدید: 4038
نظرات: 210
0
250
بازدید: 4432
نظرات: 234
بازدید: 2398
نظرات: 0
0
174
بازدید: 2361
نظرات: 164
بازدید: 2334
نظرات: 173
0
155
بازدید: 2343
نظرات: 180
0
145
بازدید: 1903
نظرات: 111
0
139
بازدید: 2149
نظرات: 124
0
127
بازدید: 1801
نظرات: 118
0
115
بازدید: 2852
نظرات: 98
0
107
بازدید: 1786
نظرات: 93
0
106
بازدید: 1766
نظرات: 119
0
103