آن مرد در باران آمد

ارسال توسط: Amir Hemmat تاریخ ارسال: ۰۸ خرداد ۱۳۹۴ دسته بندی: اعتقادات و مذهب»اعتقادی نظرات: 75 بازدید: 16067








دلم به  "مستحبی" خوش است که جوابش "واجب" است





السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه





ترسید «چراغ دوازدهم» را هم بشکنند



جایش یک «شمع» داد تا ببیند چه می کنند با او



پروانگی آموخته اند؟ ...



داستانی که در ادامه می خوانید روایتی از  یک عاشق است.



عاشقی که برای رسیدن به عشقش هر کاری می کند ولی تلاش هایش بی نتیجه است.



 تا اینکه نهایتا متوسل به درگاه امام زمان (عج) می شود.



باید پذیرفت که اولا زیارت وجود مقدس حضرت می تواند نصیب هر کسی بشود (و این نیست که خاص عرفا یا خواص باشد) و ثانیا برای دیدار ایشان لازم نیست که حتما درخواست بسیار عارفانه ای داشته باشی. ظاهرا کیفیت درخواست مهم است نه نوع درخواست. اینکه هر چی می خواهی را خالصانه طلب کنی.

شـرط اسـت همیـن مایـه اخـلاص اگـر نه
محصول عمل باطل و بی مایه فطیر است



در نجف اشرف مرد مومنی بود که او را "شیخ محمد حسن سریره" می نامیدند. او اهل علم و مرد با صداقتی بود. بیمار بود و در نهایت تنگدستی و فقر زندگی می کرد. حتی غذای یومیه خود را نداشت و بیشتر اوقات به بیابان نزد اعراف اطراف نجف می رفت که آذوقه ای برای خود تهیه کند. اما آنچه به دست می آورد کافی نبود. با این حال، عاشق دختری از اهل نجف شده بود و سخت دوست داشت با او ازدواج کند. پس او را از خانواده اش خواستگاری کرد. اما بستگان آن زن به سبب فقر و تهیدستی اش جواب مثبت نداده بودند و او از این بابت در غم شدید بود.

بی‌ تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی
عشـق امـا کـی خـبر از شـنبه و آدیـنه دارد



هنگامی که فقر و بیماری او شدت یافت و از ازدواج با آن دختر مایوس شد تصمیم گرفت چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برود تا بلکه حضرت صاحب الامر عجل اللّه فرجه را ببیند و مراد خود از او بگیرد.



کامل بتاب و رخ بنما



اگر تو یاری کنی جسمم آرام می گیرد



پس فکری برای دل بی تابم کن



شیخ محمد میگوید: من چهل شب چهارشنبه  به مسجد کوفه رفتم.



 هنگامی که شب آخر فرا رسید شب زمستانی و تاریکی بود و باد تندی می وزید و کمی هم باران می بارید.





 من هم در دکه های درب ورودی مسجد کوفه نشسته بودم و نمی توانستم به سبب خونی که در اثر سرفه از سینه ام می آمد به داخل مسجد بروم.  با من هم چیزی نبود که خود را از سرما حفظ کنم و این وضعیت سینه ام را تنگ تر و غم و غصه ام را بیشتر و دنیا را در چشمم تیره و تار کرده بود.



 با خود فکر می کردم که ۳۹ شب پایان گرفت و این آخرین شب است و من کسی را ندیدم. این همه سختی و مشقت و ترس را در این چهل شب تحمل کردم که از نجف به مسجد کوفه بیایم و حاصل آن یاس و ناامیدی از ملاقات و برآورده شدن حاجاتم بود.

کاش می شد اشک را تهدید کرد
مــدت لـبــخـنــد را تــمــدیـــد کـرد

کاش می شد در مـیان لـحظه هـا
لـحـظـه ی دیـــدار را نـزدیــک کـرد



در این حین که در اندیشه بودم و کسی در مسجد نبود آتشی روشن کردم تا قهوه ای را که از نجف با خود آورده بودم گرم کنم. زیرا عادت به آن داشتم و نمی توانستم آن را ترک کنم و قهوه هم بسیار کم بود.



ناگهان شخصی را دیدم که از ناحیه در اول، به سوی من می آید.





هنگامی که او را از دور مشاهده کردم ناراحت شدم و با خود گفتم این عرب بیابانی از اطراف مسجد نزد من آمده است تا قهوه مرا بنوشد و من بدون قهوه در این شب تاریک بمانم و این مساله هم بر اندوه من اضافه کرد.



در این بین که من در اندیشه بودم او نزدیک من آمد و به من به اسم سلام کرد و در برابرم نشست.





 من متعجب شدم از این که او اسم مرا می داند و گمان کردم از اعراب اطراف نجف است که من نزد او می روم.

از او سوال کردم از کدام قبیله هستی؟
فرمود: از بعضی از آنها.
من شروع کردم به شمردن طوایف اعراب اطراف نجف.
او در پاسخ جواب می داد: نه!
و من هر طایفه ای را ذکر می کردم او می فرمود: از آنها نیستم.

 این امر مرا خشمگین کرد و به او گفتم آری تو از طریطره هستی!
(این را برای تمسخر گفتم چون لفظی است که معنی ندارد)





او از سخن من تبسم کرد و فرمود: چیزی بر تو نیست که من از کجا باشم. اما چه چیز سبب شده که تو به اینجا آمده ای؟
من به او گفتم: برای چه سوال می کنی؟
فرمود: ضرری به تو نمی رسد اگر ما را خبر کنی.
من از حسن اخلاق و شیرینی طبع و گفتار او تعجب کردم و دلم میل به او پیدا کرد.



او هر مقدار سخن می گفت محبت من به او زیادتر می گشت.


 
برای او سیگار از توتون درست کردم و به او دادم.



فرمود : تو بکش من نمی کشم.



در فنجان برای او قهوه ریختم و به او دادم.
او گرفت و کمی از آن نوشید و باقی را به من داد و فرمود: تو آن را بنوش.



من آن را گرفتم و نوشیدم و تعجب کردم که او تمام فنجان را ننوشیده بود.



اما محبت من هر لحظه به او زیادتر می شد.

همتا هم نداری که
 وقت نبودنت به دلم وعده بدهم
 شاید مثلش را پیدا کنم



به او گفتم: ای برادر! خداوند تو را در این شب به سوی من فرستاده تا انیس من باشی.
آیا با من نمی آیی که نزد قبر مسلم (علیه السلام) برویم و آنجا بنشینیم و با یکدیگر صحبت کنیم؟
فرمود: با تو می آیم اما جریان خودت را بگو.



به او گفتم: من واقع را برای شما می گویم; من از وقتی که خود را شناختم در نهایت فقر و نیازمندی هستم و با این فقر، مبتلا به سرفه هم هستم و سال هاست که خون از سینه ام بیرون می آید و معالجه آن را نمی دانم. همچنین به دختری از اهل محله مان در نجف اشرف تعلق خاطر پیدا کرده ام و به سبب تنگدستی میسر نشده است که او را بگیرم. گروهی از دوستان مرا مغرور کردند و به من گفتند در حوائج خود صاحب الزمان(عج) را قصد کن.



چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته نما که او را خواهی دید و حاجت تو را برآورده خواهد کرد. این آخرین شب از چهل شب است و من در این شب چیزی ندیدم. در این شب ها من متحمل مشقت های زیادی شدم. این مساله و خواسته ها، دلیل آمدن من می باشد.



آن شخص در حالی که من غافل بودم و متوجه نبودم به من فرمود: سینه ات خوب شد و آن زن را به زودی می گیری و اما تهی دستی و فقر تو باقی می ماند تا از دنیا بروی و من به کلی حواسم به این سخنان نبود.
به او گفتم: به کنار قبر مسلم نمی روی؟
فرمود: برخیز.
برخاستم و متوجه جلوی خود بودم.
هنگامی که وارد زمین مسجد شدم به من فرمود: آیا نماز تحیت مسجد نمی خوانی؟
گفتم: چرا می خوانم.
سپس او نزدیک شاخص که در مسجد است ایستاد.



من هم پشت سر او به فاصله ایستادم و تکبیره الاحرام گفتم.
من مشغول نماز بودم و سوره حمد را می خواندم. او نیز فاتحه را قرائت می نمود اما من قرائت احدی را به زیبایی او نشنیده بودم.



در آن هنگام با خودم گفتم: شاید این شخص صاحب الزمان(عج) باشد و یاد سخنان او افتادم که دلالت بر آن میکرد.
هنگامی که این مطلب در دلم خطور کرد ناگهان نور عظیمی او را احاطه نمود که دیگر آن بزرگوار را به سبب آن نور نمی دیدم.

گــفـتـم کـه روی خـوبـت از مـا چـرا نـهـان اسـت
گـفـتـا تـو خـود حـجـابـی ورنـه رخـم عـیـان است

گـفـتـم فـراق تـا کـی گـفـتـا کـه تـا تـو هـسـتی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است



اما او همچنان نماز می خواند و من صدای او را می شنیدم.



بدنم به لرزه افتاد و از ترس نمیتوانستم نمازم را قطع کنم. پس نماز را به هر صورت تمام کردم.
نور از سطح زمین به بالا متوجه شد و من گریه و زاری می کردم و از بی ادبی با او در مسجد عذر خواهی می نمودم.



گفتم: شما صادق الوعد هستید و مرا وعده دادید که با من نزد قبر مسلم برویم.



در آن هنگام که با آن نور صحبت می کردم دیدم آن نور متوجه به حرم مسلم شد که من هم متابعت کردم.


 
آن نور داخل حرم شد و در بالای قبه قرار گرفت و همچنان بود و من نیز گریان تا اینکه فجر دمید و آن نور عروج کرد.



ایـن دیـده نیسـت لایـق دیـدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را





هنگامی که صبح شد متوجه قول او شدم که فرمود سینه ات خوب شد. دیدم سینه ام صحیح و سالم است و دیگر سرفه نمی کنم و یک هفته بیشتر نگذشت که خداوند گرفتن آن دختر را آسان نمود و ازدواج با او از جایی که گمان نمی کردم میسر گردید. اما فقر و تهیدستی ام همچنان باقی ماند چنان که حضرت صاحب الزمان صلوات اللّه و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین خبر داده بودند.



چه شود ای گل نرگس با تو دیدار تو کنم
جان و اهل هسـتی ام بر تو گـرفتار کنم

روزه هــجــر تــو از پـای بـیـنـداخـت مـرا
 کـی شـود بـا رطـب وصـل تـو افطار کنم







شعبان بهانه ای است برای دوستی با خدا



لحظه هایت سرشار از این دوستی باد



روزی در برگه تقویم خواهند نگاشت
تعطیل رسمی – روز ظهور حضرت ولی‌عصر«ع»


 
ولادت امام مهدی(عج) بر شما مبارک























0
63

malihe    ۱۲ دی ۱۳۹۵
20000000000000

ابراهیم    ۲۴ آبان ۱۳۹۴
چی بگم ...!

محمد فرهادی    ۳۰ خرداد ۱۳۹۴
20

حميد مهدوي    ۲۰ خرداد ۱۳۹۴
عااااااااااالی.. فوق العاده... 20

زیبا و عالی بود مرسی 20

صابر باصری    ۱۵ خرداد ۱۳۹۴
سپاس

taraneh    ۱۳ خرداد ۱۳۹۴
لایکღ مبارک

نانی خوشمله    ۱۲ خرداد ۱۳۹۴
ممنون به امید ظهورشون

راحله    ۱۱ خرداد ۱۳۹۴
سلام وممنون

سلحشور    ۱۱ خرداد ۱۳۹۴
20

آویتا علمی    ۱۱ خرداد ۱۳۹۴
ممنون اقاامیر مثل همیشه عالی بود

علی محمد    ۱۱ خرداد ۱۳۹۴
20

سلحشور    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

محمد Abgine ابگینه    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
ممنون

شبنم جووون    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴

شبنم جووون    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴

شبنم جووون    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
وای واقعا ممنونم عالی بود:)

سلیم احمدی    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
عالي بود مرسي @};-@};-@};-@};-@};-

احمد موسوی    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
200000000000000000000 خیلی عالی

جواد سلیمانی    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
یا مهدی ادرکنی ممنون و سپاس

20زیبا ومفید بود

haniyeh shakeri    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

nima negaresh    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

خانومی کـــــــه من باشم    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20عالی بود

بینا ا    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

خاطره    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
...یک روز می افتد ؛ آن اتفاق خوب را می گویم ... من به افتادنی که برخاستن اوست ایمان دارم ؛ هر لحظه ، هر روز ، هر جمعه ... السلام علیک یا صاحب الزمان

الهه حیدری    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
ممنون

نویدم آقا نوید    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
اللهم عجل لولـ♥ـیـڪ الـفــــرج.........ممنون عالی بود

بنیتا مفاخری    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20000000

ali nori    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
2020

کاسپین    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

رحیم ب    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

فرشاد راد    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
بیســـــــــ 20 ـــــــــــت

سید محمد موسوی    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

اسی    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

اسی    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
20

خانوم محترم    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
2000

amir baharvand    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
اللهم عجل لولیک الفرج

reza m.t    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
2020

خانووم    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
مثله همیشه از خوندن مقالتون لذت بردم.:)ممنونم.میلاد اخرین منجی بر همه مبارک

katayoon    ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
به به ، مثل همیشه حرف نداشت، مبارک باشه ..

حامد ج    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
20

حامد ج    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
20

mobin yavari    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
دوستان تونستید داستان سید کریم کفاش رو هم بخونید.شاید تنها فردی بود که با حضرت بقدری قاطی بود که با ایشان شوخی هم داشد.

سادات س    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
ممنون عالي بود

mobin yavari    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
یا علی

امیر حسین قاسمی    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
سلام امیر جان، مثل همیشه عالی، پیشاپیش این عید بزرگ رو خدمت شما و همه تبریک و تهنیت عرض می کنم، الهم عجل لولیک الفرج @};-

سعید افشاری    ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
:) زیباس



محبوب ترین مقالات اعتقادات و مذهب»اعتقادی
بازدید: 5358
نظرات: 489
0
414
بازدید: 2665
نظرات: 299
0
267
بازدید: 4817
نظرات: 194
بازدید: 3353
نظرات: 263
بازدید: 2826
نظرات: 211
بازدید: 5069
نظرات: 170
بازدید: 2641
نظرات: 150
0
168
بازدید: 2744
نظرات: 158
0
167
بازدید: 1866
نظرات: 182
بازدید: 2148
نظرات: 138
0
153