حاجی کجا؟؟!!

ارسال توسط: تنها ترین سرباز خدا تاریخ ارسال: ۰۱ خرداد ۱۳۹۳ دسته بندی: اجتماعي و جامعه»سفارتخانه نظرات: 20 بازدید: 964
 شخصی نزد حلاج اومد و گفت ...من سالها ثروتم رو جمع کردم ،
که به عربستان برمو خدا رو زیارت کنم ،در راه که می رفتم ،
به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود ،
مردم زخمی بودن و سر پناهی نداشتند مقداری از ثروتم ،
را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم...
به روستای دیگری رسیدم کودکان یتیم و گرسنه را دیدم
با باقی مانده ثروتم برای انها غذا تهیه کردم
به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم زیر درخت نشسته بود
تنهاو غمگین پرسیدم چرا ناراحتی گفت دختری که دوسش دارم
پدرش گفته دخترش را به کسی میدهد که اسب داشته باشد
من اسبم را به او دادم..به خود امدم دیدم دیگر هیچ چیز ندارم
از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم..
و با ناراحتی به حلاج گفت...
من بعد از این همه سال انتظار نتوانستم خدا را زیارت کنم
و حلاج به او گفت ،تو خدا را زیارت کردی
خدا سرپناهی نداشت ،تو برای خدا سر پناه ساختی
خدا زخمی بود تو خدا را درمان کردی
خدا گرسنه بود تو خدا را سیر کردی
خدا تنها و غمگین بود تو خدا را از تنهایی در اوردی
و حلاج در پایان گفت خدای حقیقی در هیچ کشوری
و بر هیچ زواری زندانی نیست،خدا یاری رساندن به انسانهاست....
 ‎

0
18

حامد    ۰۳ خرداد ۱۳۹۳
20

علی لبخند بزن    ۰۳ خرداد ۱۳۹۳
20

مریم عباسی    ۰۳ خرداد ۱۳۹۳
ممنون20

20

سلما ن    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
سپاس عالي بود،دقيقاً همينطوره

مهران تقوی    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
دقیقا همینطوره ممنووووووووووون 200000000000

سها سها    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
مرسی

ᗩᙢᓮᖇ ᕼ〇ᔕᔕᗴᓮᘉ    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
20

armita    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
20

شا هرخ    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
۩۞۩.20.20.20.۩۞۩

نربرتا موچولو    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
مرسی .

arosha    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
20

202020عالی

عادل رمضانی    ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
خیلی عالی بود

محبوب ترین مقالات اجتماعي و جامعه»سفارتخانه
بازدید: 1434
نظرات: 52
0
63
بازدید: 1548
نظرات: 38
0
38
بازدید: 1057
نظرات: 19
0
23
بازدید: 886
نظرات: 16
0
16
بازدید: 459
نظرات: 12
0
13
بازدید: 899
نظرات: 6
0
7
بازدید: 1006
نظرات: 5
0
7