داستان زندگی شیخ رجب علی خیاط

ارسال توسط: احمد مهرورز تاریخ ارسال: ۱۳ آبان ۱۳۹۲ دسته بندی: سرویسهای ایران 20»مقاله نظرات: 181 بازدید: 4041

رجب علی خیاط

داستان زندگی شیخ رجب علی خیاط

داستان زندگی شیخ رجب علی خیاط

زندگینامه شیخ رجب علی خیاط
عبد صالح خدا « رجبعلی نکوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال ۱۲۶۲ هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.

از دوران کودکی شیخ بیش از این اطلاعاتی در دست نیست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌کند که:
« موقعی که تو را در شکم داشتم شبی [ پدرت غذایی را به خانه آورد] خواستم بخورم دیدم که تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شکمم می‌کوبی، احساس کردم که از این غذا نباید بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم….؟ پدرت گفت حقیقت این است که این ها را بدون اجازه [از مغازه ای که کار می‌کنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نکردم. »

این حکایت نشان می‌دهد که پدر شیخ ویژگی قابل ذکری نداشته است. از جناب شیخ نقل شده است که:« احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش موجب آن گردیده که خداوند متعال او را از صلب این پدر خارج سازد. »
شیخ پنج پسر و چهار دختر داشت، که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت.

 

خانه ی  شیخ رجب علی خیاط
خانه خشتی و ساده شیخ که از پدرش به ارث برده بود در خیابان مولوی کوچه سیاه‌ها (شهید منتظری) قرارداشت. وی تا پایان عمر در همین خانه محقر زیست.
یکی از فرزندان شیخ می‌گوید:
پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده کردیم و به پدرم گفتم: آقایان، افراد رده بالا به دیدن شما می‌آیند، دیدارهای خود را در این اتاق‌ها قرار دهید، فرمود:
« نه! هر که مرا می‌خواهد بیاید این اتاق، روی خرده کهنه ها بنشیند، من احتیاج ندارم. »این اتاق، اتاق کوچکی بود که فرش آن یک گلیم ساده و در آن یک میز کهنه خیاطی قرار داشت.

 

داستان زندگی شیخ رجب علی خیاط

 

طرز لباس پوشیدن شیخ رجب علی خیاط
لباس جناب شیخ بسیار ساده و تمیز بود، نوع لباسی که او می‌پوشید نیمه روحانی بود، چیزی شبیه لباده روحانیون بر تن می‌کرد و عرقچین بر سر می‌گذاشت و عبا بردوش می‌گرفت.
نکته قابل توجه این بود که او حتی در لباس پوشیدن هم قصد قربت داشت، تنها یک بار که برای خوشایند دیگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شیخ خود این داستان را چنین تعریف می‌کند:
« نفس اعجوبه است، شبی دیدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمی‌توانم حضور پیدا کنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم که عصر روز گذشته که یکی از اشراف تهران به دیدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشایند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم …»!

جناب شیخ دنبال غذاهای لذیذ نبود، بیشتر وقت ها از غذاهای ساده، مثل سیب زمینی و فرنی استفاده می‌کرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو می‌نشست و به طور خمیده غذا میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست می‌گرفت همیشه غذا را با اشتهای کامل میخورد، و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب یکی از دوستان که دستش می‌رسید میگذاشت.

هنگام خوردن غذا حرف نمی‌زد و دیگران هم به احترام ایشان سکوت می‌کردند. اگر کسی او را به مهمانی دعوت می کرد با توجه، قبول یا رد می‌کرد، با این حال بیشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمی‌کرد.از غذای بازار پرهیز نداشت، با این حال از تأثیر خوراک در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست.

 

شغل شیخ رجب علی خیاط
خیاطی یکی از شغلهای پسندیده در اسلام است. لقمان حکیم این شغل را برای خود انتخاب کرده بود.جناب شیخ برای اداره زندگی خود، این شغل را انتخاب کرد و از این رو به « شیخ رجبعلی خیاط » معروف شد. جالب است بدانیم که خانه ساده و محقر شیخ، با خصوصیاتی که پیشتر بیان شد، کارگاه خیاطی او نیز بود.
یکی از دوستان شیخ می‌گوید: فراموش نمی‌کنم که روزی در ایام تابستان در بازار جناب شیخ را دیدم، در حالی که از ضعف رنگش مایل به زردی بود. قدری وسایل و ابزار خیاطی را خریداری و به سوی منزل می‌رفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت کنید، حال شما خوب نیست. فرمود:

«عیال و اولاد را چه کنم؟! »

 

داستان زندگی شیخ رجب علی خیاط

 

در حدیث است که رسول خدا (ص) فرمودند : 
« إن الله تعالی یحب أن یری عبده تعباً فی طلب الحلال؛
خداوند دوست دارد که بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببیند. »شیخ در عالم سیاست نبود، اما با رژیم منفور پهلوی و سیاستمداران حاکم آن به شدت مخالف بود.یکی از فرزندان شیخ می‌گوید: در ۳۰ تیر سال ۱۳۳۰ هجری شمسی وقتی شیخ وارد منزل شد، شروع کرد به گریه کردن و فرمود:

«حضرت سید الشهدا(ع) این آتش را با عبایشان خاموش کردند و جلوی این بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در این روز خیلی ها را بکشند؛ آیت الله کاشانی موفق نمی‌شود ولی سیدی هست که می‌آید و موفق می‌شود. »
پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم، امام خمینی (ره) است.

ناصردین شاه در برزخ
در رابطه با وضعیت ناصرالدین شاه قاجار در عالم برزخ، یکی از شاگردان شیخ از ایشان نقل کرد: « روح او را روز جمعه‌ای آزاد کرده بودند و شب شنبه او را با هل به جایگاه خود می‌بردند، او با گریه به مأموران التماس میکرد و میگفت:« نبرید ». هنگامی که مرا دید به من گفت: اگر می‌دانستم جایم این جاست در دنیا خیال خوشی هم نمی‌کردم! »

ستایش از پادشاه ستمکار
جناب شیخ، دوستان و شاگردان خود را از همکاری با دولت حاکم ( پهلوی) و به خصوص از تعریف و تمجید آنان بر حذر میداشت. یکی از شاگردان شیخ از وی نقل کرده‌است که فرمود:
« روح یکی از مقدسین را در برزخ دیدم محاکمه می‌کنند و همه کارهای ناشایسته سلطان جایر زمان او را در نامه عملش ثبت کرده و به او نسبت می‌دهند. شخص مذکور گفت: من این همه جنایت نکرده‌ام.
به او گفته شد: مگر در مقام تعریف از او نگفتی: عجب امنیتی به کشور داده‌است؟
گفت: چرا!
به او گفته شد: بنابر این تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به این جنایات دست زد. »

در نهج‌البلاغه آمده است که امام علی(ع) فرمود:
« الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم، و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛
هرکه به کردار عده‌ای راضی باشد، مانند کسی است که همراه آنان، آن کار را انجام داده باشد و هر کس به کردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن. »

 

داستان زندگی شیخ رجب علی خیاط

 

وفات شیخ رجب علی خیاط
سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال ۱۳۴۰ هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.یکی از ارادتمندان جناب شیخ، که شب قبل از وفات، از طریق رؤیای صادقه رحلت ملکوتی وی را پیش‌بینی کرده ‌بود، ماجرای وفات را چنین گزارش می‌کند:
شبی که فردای آن شیخ از دنیا رفت، در خواب دیدم که دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوین را می‌بندند، پرسیدم: چه خبره؟ گفتند آشیخ رجبعلی خیاط از دنیا رفته. نگران از خواب بیدار شدم. ساعت سه نیمه شب بود. خواب خود را رؤیای صادقه یافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دلیل این حضور بی‌موقع سؤال کرد، جریان رؤیای خود را تعریف کردم.

ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و میش، به طرف منزل شیخ راه افتادیم. شیخ در را گشود، داخل شدیم و نشستیم، شیخ هم نشست و فرمود:
« کجا بودید این موقع صبح زود؟ »
من خوابم را نگفتم، قدری صحبت کردیم، شیخ به پهلو خوابید و دستش را زیر سر گذاشت و فرمود: « چیزی بگویید، شعری بخوانید! »
یکی خواند:
خوش‌تر از ایام عشق ایام نیست
صبح روز عاشقان را شام نیست
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود


0
190

shadi    ۱۰ فروردین ۱۳۹۵
هر چیزی که درک و فهم ما ازش عاجز هست دلیل بر این نیست که دروغ هست.

shadi    ۱۰ فروردین ۱۳۹۵
حکایت جالب بهلول و استاد روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید : من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم ! یک اینکه می گوید :خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد. دوم می گوید :خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد. سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد. بهلول تا این سخنان ر

Mohammad Asgari    ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
سلام بیشتر داستان جمهوری‌اسلامی بود تا رجبعلی خیاط

احمد موسوی    ۱۱ دی ۱۳۹۳
20

SAEED1000    ۲۵ آذر ۱۳۹۳
زیاد با عقل آدمی جور در نمیاد بیشتر به داستانهای توهم زا شباهت داشت یه چیزی تو مایه های سیاحت غرب عموما کسایی که با عالم معنا در ارتباطن کسانی هستن که از این دنیا و متعلقاتش جدا شدن و به نوعی عارفن تو سیاست و دیگر مسایل دنیوی هم دخالتی ندارن چه برسه پی گیرش باشن و یا علیه حکومت باشن بنظر من یه داستان ساختگی جهت یه لایک دادنه


مهاجر    ۲۸ مهر ۱۳۹۳
دمش گرم لذت بردم

هادی    ۱۳ مهر ۱۳۹۳
20

ehsan bigi    ۰۹ مهر ۱۳۹۳
کتابش خوندم .درسها باید گرفت .سپاس

یکی بود، یکی نبود،    ۰۹ مهر ۱۳۹۳
زیاد تند نرو علی اقا...هرچه که در محدوده درک عقل ناقص بشری هست رو نباید رد کرد....مطالعه تونو بیشتر کنید.

ali hasani    ۲۴ شهریور ۱۳۹۳
جالب بود

محمد یعقوبیان    ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
به این میگن ی مقاله خوب

reza reza    ۱۷ شهریور ۱۳۹۳
20 20 20 20 20

امیر راد    ۰۹ تیر ۱۳۹۳
20

مریم بانو    ۲۱ خرداد ۱۳۹۳
200000000000000000000

محمد Abgine ابگینه    ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
مرسی

علی    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
علاوه بر اینکه ایشون مغرور بوده اهل ریختن آبروی دیگران هم بوده، آخه به چه حقی میای میگی پدر من غذای بدون اجازه اورده بود خونه؟ این یه گناه بین خدا و اون آدم بوده اما تو باعث شدی همه ایران ازش باخبر بشن. علاوه بر این شاید دزدی منش پدرش نبوده بلکه از سر اضطرار و فقط یکبار برای اینکه زن باردارش غذای خوب بخوره اینکارو کرده.... کسی که خودش برای خودش کرامات میتراشه ( اینکه مادرم گفته که من لگد زدم به شکمش و ....) این آدما دیگه حناشون رنگی نداره

علی    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
فقط یه آدم مغرور میتونه بگه که: "خدا به این دلیل منو به پدرم داد که پدرم در جایی احسان کرده بود و به این دلیل مستحق داشتن دسته گلی مثل من شده بود!!" دوباره به این جمله شیخ توجه کنین: "از جناب شیخ نقل شده است که احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش موجب آن گردیده که خداوند متعال او را از صلب این پدر خارج سازد." (پاراگراف سوم از بالا)

عباس مدیر شبکه آموزش وپرورش    ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
از رجب وعلی باید درسها اموخت شما توصیه میکنم از تعالیم اسلام جدا نشوید

سراب..sh.n    ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
20

qasedak_72    ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
202020

کیان حمیدی    ۰۶ بهمن ۱۳۹۲
20

احمد موسوی    ۰۴ بهمن ۱۳۹۲
20

ALIADISH    ۱۸ دی ۱۳۹۲
عالی بود ممنون

erfan kh    ۰۲ آذر ۱۳۹۲
20

سایان ساروکی    ۰۱ آذر ۱۳۹۲
like 20 like

ریحانه شکری    ۰۱ آذر ۱۳۹۲
عالی بود 2000000000000000000

سارا شادی    ۲۶ آبان ۱۳۹۲
20

shirin    ۲۵ آبان ۱۳۹۲
20

صحرا    ۲۲ آبان ۱۳۹۲
20

حسین یاسمی    ۲۱ آبان ۱۳۹۲
خدا بیامرزدش .

tara    ۲۰ آبان ۱۳۹۲
misi

سیده م م    ۲۰ آبان ۱۳۹۲
سپاس

حسین اسکندری    ۱۹ آبان ۱۳۹۲
خدایش بیامرزد//بیـــ20ست

Bahman sharifi(barani    ۱۸ آبان ۱۳۹۲
20

#s#    ۱۸ آبان ۱۳۹۲
ممنون

امیر موسوی    ۱۷ آبان ۱۳۹۲
عالی بود،تشکر

ياسمن    ۱۷ آبان ۱۳۹۲
ممنون 200

رامین ...    ۱۶ آبان ۱۳۹۲
20

آفتاب حسینی    ۱۵ آبان ۱۳۹۲
سپاس

امیر    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
20

سپیده    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
سپاس دوست گرامی

صدف امینی    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
ممنونم20

فرشاد ایرانی    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
20

شایان    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
20

ساراناز    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
ممنون...کتابشو خوندم

مهدی -    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
200000000000000000000

ریکا بابلی    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
20

سعید عاشق    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
20

کاسپین    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
جالب بود. ممنون اما کاش در خصوص ماجراها و دیده های شیخ در خصوص عالم باقی بیشتر می نوشتید.



محبوب ترین مقالات سرویسهای ایران 20»مقاله
بازدید: 6826
نظرات: 611
بازدید: 3568
نظرات: 278
0
284
بازدید: 3913
نظرات: 223
0
250
بازدید: 3094
نظرات: 248
بازدید: 2645
نظرات: 209
0
198
بازدید: 2518
نظرات: 158
0
178