مردی که در حمام زنانه کارمیکرد!!!!!!!

ارسال توسط: ... تاریخ ارسال: ۰۲ آبان ۱۳۹۲ دسته بندی: ادبیات نظرات: 840 بازدید: 14964

داستان کوتاه: نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد


داستان کوتاه: نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...

  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
 
نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.
 
او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
 
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.
 
نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟
 
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
 
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
 
مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
 
نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
 
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...
اگه خوشتون اومده خاهشن دوستاتونم دعوت کنین شاید بتونن ازاین مطلب درس بگیرن
مر30



پریسا22    ۲۱ فروردین ۱۳۹۶
عالیییییییی20

30

مهدیه عاشق بابا    ۱۲ خرداد ۱۳۹۵
20

moh@m@d    ۰۹ خرداد ۱۳۹۵
20

مهسا کوهستانی    ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
like

محمود میلاد    ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
عالی بود پر از پند اندرز.

محمدرئیس    ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
ممنون

danial mehdi    ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

danial mehdi    ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
2022

2000000000000

مهدی ناصری    ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
عالي بود مرسي

فرزین فیروزه    ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
لایکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ20ـــــــــــــ

mohammad hosseini    ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
ممنون

reza mohed-*کافه دائی*    ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
220

علی اکبر رضوانی    ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

...نگین...    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
عالي بود

محمدسلیمانی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
￿بسیارعالی لایک

ماریا احمدی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
مطلب فوق العاده ست.سپاس

سعیده    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

سادات س    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

اقیانوس آبی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

سید محمد موسوی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

میر شجاع سیدین    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

افسانه    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
اموزنده بود 2000

سعید آسمانی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
مرسی

دختر بهار    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
سپـــــــــــــاس

رویا مرادی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
سپاس...

حمید کیانی    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

Reza Matinian    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

reza rezae    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

فرشاد    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
افسانه ای بیش نبود

بینا ا    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
سپاس 20 20

مهزاد ا    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
20

asgar hasane    ۲۱ فروردین ۱۳۹۵
عالی بود خیلی ممنون2000000000000000000

mohammad h    ۰۸ فروردین ۱۳۹۵
واقعااااااااااااا20

سیده عاطفه موسوی    ۱۹ دی ۱۳۹۴
مرسی دوست عزیز خیلی عالی بود خدا خیرتون بده

زهره درویشی    ۱۹ دی ۱۳۹۴
خداوند عاقبت همه ماراختم به خیرکن 2000000000000

علی اکبر رضوانی    ۱۹ دی ۱۳۹۴
20000000000000000

یوسف(<<m>>)    ۱۱ دی ۱۳۹۴
خیلی قشنگ بود

امید کمالی    ۰۹ دی ۱۳۹۴
کاش ما هم می توانستیم از آزمون الهی که در زندگی هامون داریم سربلند بیرون بیاییم

رضا    ۱۶ آذر ۱۳۹۴
20

ali abdi    ۰۲ آذر ۱۳۹۴
20

علی حیدری    ۰۶ مهر ۱۳۹۴
3000000000000

علی خزایی    ۱۲ شهریور ۱۳۹۴
2000000000000000000000000000000000000000000000000000000

nazanin    ۰۸ مرداد ۱۳۹۴
خیلی عالی بود

behnam    ۰۵ مرداد ۱۳۹۴
20 20 20 20 20=100

سید محمد موسوی    ۰۵ مرداد ۱۳۹۴
20

hamid 77    ۰۴ مرداد ۱۳۹۴
20

ئاقعا عالی بود دستت طلا



محبوب ترین مقالات ادبیات
بازدید: 3558
نظرات: 329
بازدید: 2765
نظرات: 210
0
250
بازدید: 2902
نظرات: 234
بازدید: 1581
نظرات: 0
0
174
بازدید: 1678
نظرات: 164
بازدید: 1394
نظرات: 173
0
155
بازدید: 1459
نظرات: 180
0
145
بازدید: 1193
نظرات: 111
0
139
بازدید: 1226
نظرات: 124
0
127
بازدید: 1095
نظرات: 118
0
115
بازدید: 1806
نظرات: 98
0
107
بازدید: 1078
نظرات: 93
0
106
بازدید: 993
نظرات: 119
0
103
بازدید: 763
نظرات: 103
0
100