عروسی با دختری کر و کور و شل!

ارسال توسط: پاسخگو دینی تاریخ ارسال: ۲۶ مهر ۱۳۹۲ دسته بندی: اعتقادات و مذهب»متون دینی نظرات: 115 بازدید: 2422
 محمد1 پس از كارهای روزانه كنار نهر جوی آبی خسته و افتاده نشسته بود. از سپیده‌دم آن روز تا دم ظهر یكسره كار كرده بود. به پشت دراز كشیده بود و به ازدواج و آیندة خود می‌اندیشید. چقدر علاقه داشت همة فرزندانش را خوب تربیت كند و آنها را جهت تحصیل علوم دینی و سربازی و خدمت‌گزاری امام زمان (ارواحنافداه)، به نجف اشرف بفرستد. خودش كه در این باره به آرزویش نرسیده بود. در فراز و نشیب زندگی، درس و بحث طلبگی را نیمه‌تمام گذاشته و از نجف به «نیار»2  برگشته بود.

«عجب خیالاتی شدم، با این فقر و فلاكت چه كسی عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است كه خدا روزی‌رسان و گشایش‌بخش است،  اما من باید خیلی كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولی...».

از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خستة خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجة چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همة دشت را دربرگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمة دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبة ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بندة گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همة این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم  مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهرة محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجدة شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبة عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همة بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه آنك در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانة تازه‌داماد را در میان گرفتند.

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانة هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است... .

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانة حجرة زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. 3

-------------

پی نوشت ها:

1. پدر مرحوم مقدس اردبیلی.
2. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.
3. ر.ك: قنبری، حیدرعلی، داستان‌های شگفت‌انگیز از تربیت فرزند، ص46ـ52؛ به نقل از آینة اخلاص، ص18.

http://aghatehrani.com/data.asp?Id=576

سید محمد موسوی    ۰۱ شهریور ۱۳۹۷
20

nazli hassani    ۲۹ تیر ۱۳۹۷
20

آریا    ۲۹ آبان ۱۳۹۶
20

امیرحسین ...    ۲۶ مرداد ۱۳۹۶
20

rihane    ۰۶ فروردین ۱۳۹۶
202020

زهره درویشی    ۱۱ آذر ۱۳۹۴
20

غزاله    ۱۷ فروردین ۱۳۹۴
ممنون2020

محمد    ۲۱ دی ۱۳۹۳
20

ستاره درخشان    ۲۵ آذر ۱۳۹۳
20 عالی بود ممنون

مرد مجرد    ۱۱ آبان ۱۳۹۳
جالبه نمیدونم امروز دختری که کر و لال و شل باشه پیدا میشه یا نه!؟

reza velij    ۰۴ آبان ۱۳۹۳
20

Zohreh    ۲۳ مهر ۱۳۹۳
تو سریال هشت بهشت این داستان رو به تصویر کشیده بود

علی ........    ۱۶ مهر ۱۳۹۳
خداقسمت شماکنه انشاِالله

hatam2 heydri    ۰۸ مهر ۱۳۹۳
20000000

روزبه ....    ۲۷ شهریور ۱۳۹۳
3pas

kaveh shafigh    ۱۷ شهریور ۱۳۹۳
خدا نصیب کنه که چه خوب همسرییه!

babak88    ۱۷ شهریور ۱۳۹۳
20000000000000000000

پریسا زند    ۱۶ شهریور ۱۳۹۳
لایک مرسی

رسول موی تای گروه م ح ر    ۱۶ شهریور ۱۳۹۳
عالی بود20

عجب صبری خدا دارد    ۱۶ شهریور ۱۳۹۳
21

کیمیا    ۱۶ شهریور ۱۳۹۳
200000000000000

دختر مهربون    ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
بيـــــــــــــــ20ـــــــــست

mahsa    ۰۷ تیر ۱۳۹۳
20

زهرا    ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
20

مجید رضایی    ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
من نخوندم ولی قشنگ بود

parsaparsa2 parsai    ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
:X=D)=D)=D)=D)=D)@};-

هادی گروه آذربایجان    ۰۵ خرداد ۱۳۹۳
20

Dr. kamiab    ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
قشنگ بود .

مینا اعلایی    ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
این داستانو بارها شنیدم ولی باز اینبار هم که خوندم مثل همیشه جلوی اشکهامو نتونستم بگیرم

tootia b    ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
خیلی رویایی و زیبا بود ممنون....20

زهرا صادقیان    ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
20000000000000000

kemosabe vaisi    ۱۸ فروردین ۱۳۹۳
ممنون 20

مهردادافضلی    ۱۸ فروردین ۱۳۹۳
به دوبار شنیدنش می ارزید.ممنون

ali ahmadi    ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
20000000000000000

نوشین آبرام    ۲۳ بهمن ۱۳۹۲
مرسی وممنون2020

سارا آریا    ۲۱ بهمن ۱۳۹۲

سارا آریا    ۲۱ بهمن ۱۳۹۲
فوق العاده بود ممنون

پرستو الهی من لی غیرک    ۱۷ بهمن ۱۳۹۲
ممنون

امیر موسوی    ۱۷ بهمن ۱۳۹۲
تشکر

شادي (^_^)    ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
20

ali mosavi    ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
20

کیانا ا    ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
20

جوون بازنشسته    ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
20

مریم صالحی    ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
20 20 20 عالی بود ممنون.

علی عباسی    ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
20

پارمیس سعیدی    ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
200ممنون

محمد اصیل    ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
شنیده بودم

MoHadeSe    ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
عالی بود

علی کریمی    ۱۵ بهمن ۱۳۹۲
آقاسیدسلام،خیلی عالی بود عالی،به جدت زهرا خیلی تحت تاثیرقرارگرفتم..خدا به همه ما توفیق عنایت بفرماید.آمین..



محبوب ترین مقالات اعتقادات و مذهب»متون دینی
بازدید: 2972
نظرات: 168
0
213
بازدید: 2568
نظرات: 138
بازدید: 2994
نظرات: 128
0
141
بازدید: 1943
نظرات: 133
0
118
بازدید: 2255
نظرات: 129
0
109