حکایت معمار و پیرزن

ارسال توسط: Ida nanaz تاریخ ارسال: ۱۴ مهر ۱۳۹۲ دسته بندی: اجتماعي و جامعه»سفارتخانه نظرات: 0 بازدید: 941
09 01 2013 12 06 27 ق حکایت معمار و پیرزن

میگویند چند صد سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند.

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: «فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!»

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: «چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.»

در حالی که کارگران با چوب به مناره فشار می آوردند، معمار مدام از پیرزن می پرسید: «مادر، درست شد؟!»

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: «بله! درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.»

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن به مناره ای که اصلاً کج نبود را پرسیدند. معمار گفت: «اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!»


0
3

محبوب ترین مقالات اجتماعي و جامعه»سفارتخانه
بازدید: 1475
نظرات: 52
0
63
بازدید: 1601
نظرات: 38
0
38
بازدید: 1095
نظرات: 19
0
23
بازدید: 1012
نظرات: 20
0
18
بازدید: 938
نظرات: 16
0
16
بازدید: 483
نظرات: 12
0
13
بازدید: 947
نظرات: 6
0
7