لیست خرید...

ارسال توسط: فریبا تاریخ ارسال: ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ دسته بندی: اجتماعي و جامعه»جامعه و قوانین (علوم انسانی) نظرات: 5 بازدید: 399
لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »
 
1
5

نربرتا موچولو    ۰۵ آبان ۱۳۹۳
20

متین    ۱۳ مرداد ۱۳۹۳
20

taha hoseyni    ۲۸ تیر ۱۳۹۳
بسیار عالی

اصغر    ۲۷ بهمن ۱۳۹۲
20



بازدید: 8172
نظرات: 836
بازدید: 2322
نظرات: 342
0
315
بازدید: 4640
نظرات: 250
بازدید: 2363
نظرات: 176
0
225
بازدید: 2769
نظرات: 237
بازدید: 2884
نظرات: 200
بازدید: 1480
نظرات: 158
0
165
بازدید: 1693
نظرات: 161
0
160
بازدید: 2129
نظرات: 140
0
158
بازدید: 3141
نظرات: 141
0
157
بازدید: 1214
نظرات: 156
0
137
بازدید: 1418
نظرات: 136
0
130
بازدید: 1238
نظرات: 126
0
125
بازدید: 935
نظرات: 134
0
121