حکمت روزگار(داستان واقعی)

ارسال توسط: فریبا تاریخ ارسال: ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ دسته بندی: ادبیات نظرات: 6 بازدید: 275
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل
 
0
5

علی زارعی کوشکی    ۰۵ خرداد ۱۳۹۵
زیبا بود

reza    ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
20عالی بود

متین    ۱۳ مرداد ۱۳۹۳
20

taha hoseyni    ۲۸ تیر ۱۳۹۳
واقعا جالبه

قلندران شاهو    ۲۶ شهریور ۱۳۹۲
مرسی آبجی گلم عالی بود



محبوب ترین مقالات ادبیات
بازدید: 3430
نظرات: 329
بازدید: 2687
نظرات: 210
0
250
بازدید: 2793
نظرات: 234
بازدید: 1520
نظرات: 0
0
174
بازدید: 1621
نظرات: 164
بازدید: 1324
نظرات: 173
0
155
بازدید: 1374
نظرات: 180
0
145
بازدید: 1138
نظرات: 111
0
139
بازدید: 1158
نظرات: 124
0
127
بازدید: 1748
نظرات: 137
0
121
بازدید: 1041
نظرات: 118
0
115
بازدید: 1715
نظرات: 98
0
107
بازدید: 1010
نظرات: 93
0
106