داستان اموزنده

ارسال توسط: مهدی م تاریخ ارسال: ۰۵ شهریور ۱۳۹۲ دسته بندی: زندگی و خانواده»خانواده نظرات: 9 بازدید: 404

سرگرمی,داستان پند آمیز, داستان جالب

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

 

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

 

- بله حتماً. چه سوال؟

 

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

  

 

مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟

 

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

 

- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.

 

- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟

 

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

 

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

 

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

 

بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است.

 

شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.

 

بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.

 

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

 

- خواب هستی پسرم؟

 

- نه پدر بیدارم.

 

- من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

 

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا

 

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.

 

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل کردی ؟

 

بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم
0
9

Ida nanaz    ۱۹ مهر ۱۳۹۲
biiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiist:)

MIsS_zIZ0    ۰۷ شهریور ۱۳۹۲
بیســـــــــــــ20ــــــــــــت

مرضیه    ۰۶ شهریور ۱۳۹۲
ممنون

دخترمــــــــــاه آبان    ۰۶ شهریور ۱۳۹۲
جالب بود خصوصا واسه باباهای امروزی...

فرزانه    ۰۵ شهریور ۱۳۹۲
من خدا را دارم ،کوله بارم بر دوش سفری بی همراه ... گم شدن تا ته تنهایی محض....! هر کجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی، تو بگو از ته دل ، من خدا را دارم http://banoye-mehr1392.blogfa.com

مریم    ۰۵ شهریور ۱۳۹۲
20 مر30

mehrdad    ۰۵ شهریور ۱۳۹۲
2020200000000



محبوب ترین مقالات زندگی و خانواده»خانواده
بازدید: 5653
نظرات: 325
بازدید: 4568
نظرات: 214
0
219
بازدید: 2960
نظرات: 230
0
216
بازدید: 1634
نظرات: 78
0
200
بازدید: 3437
نظرات: 173
0
193
بازدید: 2730
نظرات: 156
بازدید: 2990
نظرات: 161
0
165
بازدید: 2568
نظرات: 149
0
165
بازدید: 2543
نظرات: 136
0
155