ایران بیستی عزیز - با توجه به درخواستهای زیاد همراهان همیشگی ایران 20 مبنی بر راه اندای مجدد سیستم پرداخت ، امکان پرداخت انلاین در سایت فراهم شده است . لطفا برای شارژ حساب خود به قسمت بالا صفحه موجودی - افزایش اعتباربیستک مراجعه کنید.

داستان زیبای دختر زشت

ارسال توسط: آرام "فقط خدا" تاریخ ارسال: ۲۵ تیر ۱۳۹۲ دسته بندی: روانشناسی نظرات: 4 بازدید: 327

داستان زیبای  دختر زشت


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل و دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید ... بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند:

... اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد. و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند . او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و... به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او، تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود. سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری­اش رفتم، دلیل علاقه­ام را جذابیت سحرآمیزش میدانستم. و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود! در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟ همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم. و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید. شاد بودن، تنها انتقامی است که می­توان از زندگی گرفت.

آیا می دانید این داستان از کیست؟ ارنستو چه گوارا


0
4

اقیانوس آبی    ۲۲ مرداد ۱۳۹۲
جالب بود استفاده بردم 20

-رضا-    ۲۵ تیر ۱۳۹۲
زیبا بود

امیر حسین قاسمی    ۲۵ تیر ۱۳۹۲
سپاس

محبوب ترین مقالات روانشناسی
بازدید: 3129
نظرات: 188
0
323
بازدید: 3288
نظرات: 164
0
322
بازدید: 2254
نظرات: 207
بازدید: 2778
نظرات: 178
0
298
بازدید: 2696
نظرات: 131