لحظات خوب و بد از ايران  
   

 
  وقتی باید رفت

اینجا دیگه جای موندن نیست . اینجا دیگه جای نفس کشیدن هم نیست ! اینجا دیگه جایی برای من و تو نیست اینجا مال اونهاست - من از اونها نیستم من نمیتونم از اونها باشم مدتها بود تصمیم  داشتم تو وطنم بمونم ولی حالا دیگه دارم اقدام میکنم برای رفتن رفتن از این جهنمی که دیگه آتیشش زیادی داغ شده کجا برم نمیدونم ولی میدونم اینجا مال من نیست اینجا وطن من نیست اینجا وطن یه عده تند رو عقده ای شده که فقط میخوان تو رو مجبور کنن به کارایی که اونا دوست دارن انجام بدی اینجا جای موندن نیست ....

امیدوارم پست بعدیم رو از خونه جدیدم بزنم !

 
ارسال نظر (2) نظرات شما  
 

 
  mbc persia یا mbc وحشت

اولی که این کانال کذایی راه افتاد کلی خوشحال بودیم و خندون ولی انگار این کانال هم کار آمریکای جهان خواره و هدفش هم دیوونه کردن همین معدود آدمای عاقل تو ایرانه . خیلی جالبه که از اولی که این کانال شروع به پخش کرده اگه آمار بگیرین شاید بالای 80 درصد فیلماش وحشتناک و یا چندش آوره و مدام از سر صبح تا آخر شب مشغول نمایش صحنه های واقعا فجیعیه در حالی که کانالها با زیر نویس عربی مثل mbc4 یا dubai one زیباترین فیلمهای خانوادگی و عشقی رو نشون میدن و در حال کمک به حال خوش عربان ما بادیدن صحنه های ترس و وحشت حالمون بدتر میشه و ترجیح میدیم همین روضه خونی ها و راههای رسیدن به بهشت وطنی رو ببینیم راستی گفتم کانال وطنی این تلویزیون ایران هم دیگه معلوم نیست میخواد چیکار کنه انگار شدیدن کمر بسته همه رو بفرسته بهشت اصلا هم فکر جا و مکان نیست و یه نکته جالب دیگه هم اینکه اگه دقت کرده باشین تازگیا دارن تریپ روشنفکری هم میان نمایش صحنه های مشروب خوری و یا گفتن مداوم دوست دارم عاشقتم دوست دختر و کلماتی که سالهای سال ممنوع بوده

به هر حال نتیجه گیری اخلاقی از این نوشته اینه که برین همین کانال ایران و ببینین و بی خیال mbc persia بشین

 
ارسال نظر (6) نظرات شما  
 

 
  منم از جنس مردمم

دسته بندي اين مطلب رو فقط ميشه عشق گذاشت نه هيچ چيز ديگه وقتي خبر مرگ خسرو شكيبايي رو شنيدم انگار خبر مرگ نزديكترين قوم و خويشام رو بهم دادن حالم خيلي گرفته شد بعد از يه ساعتي كه حالم جا اومد فكر كردم چرا خسرو شكيبايي انقدر تو قلب من جا داره ميدونين چيه به نظرم رسيد كه خسرو واقعا از جنس مردم بود ميدونين از جنس مردم بودن به گاري سوار شدن و گرسنه بودن و لباس كهنه پوشيدن و روي فرش داغون نشستن نيست از جنس مردم بودن به مردم عشق ورزيدن و رو راست بودن با مردمه يادم مياد هر فيلمي كه از خسرو  ميديدم احساس ميكردم با شخصيت اين فيلم سالهاست كه آشنام و انگار نه انگار كه داره برات فيلم بازي ميكنه ولي ميدونين چيه الان خيلي ها رو تو تلويزيون ميبينم كه برام فيلم بازي نميكنن ولي مدام احساس ميكنم كه دارن نقش در ميارن و فيلم بازي ميكنن پس  همين روراستي كه جنس ناياب اين دوره زمونه شده باعث احساس عشق و علاقه من به خسرو شكيبايي شده ، يه رنگ بودن با مردم نعمت بزرگيه كه نصيب هر كسي كه بشه خوشبخته و خوشبخت از دنيا ميره .

خسرو جان عزيز نميدونم فاتحه و خدايش بيامرزد من بدردت ميخوره يا نه ولي به پاس لحظه هاي خوبي كه من رو به تفكر واداشتي و به ياد لحظه هاي خوبي كه باهات خنديدم و گريه كردم و به رسم قدر شناسي فاتحه اي و صلواتي برات ميفرستم كه دل خودم خوش باشه

بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد ...

 
ارسال نظر (0) نظرات شما  
 

 
  اينم حيفه نبينين

اينم از وبلاگ اردوان نوشته

 
ارسال نظر (5) نظرات شما  
 

 
  اين مطلب رو از دست ندين

سلام يه مطلب خيلي جالب و خوندني لطفا همش رو بخونين در ضمن من از وبلاگ اردوان نوشت اينا رو برداشتم

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

درس ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.

زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.

زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

درس هشتم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!

درس نهم: يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش

 
ارسال نظر (5) نظرات شما  
 

 
  لااکراه فی الدین
من موندم که وقتی در دین اجباری نیست چرا برای اجرای برخی قوانین دین انقده سخت گیری میشه که باعث ایجاد تنفر از دین و دینداری بشه آیا واقعا موقع حیات پیامبر اسلام بی حجابها رو دستگیر می کردن ؟ یا مثلا یه جوونی که لباس اروپایی تنش بود رو می گرفتن؟ یا مثلا یه پارچه فروش رو به جرم اینکه از پارچه هاش استفاده بد کردن مغازشو می بستن؟
 
ارسال نظر (15) نظرات شما  
 

 
  رسانه ملی !

نمیدونم اواخر چی شده که هر چی بنویسم باز احساس میکنم یه چیزایی کم نوشتم و خیلی چیزا رو نگفتم آخه همه ذهنم داره مملو از سئوال میشه که واقعا این نظام مردم و چقدر خر حساب میکنه تا حالا فکر کردین که بودجه سازمان صدا و سیما یا رسانه ملی در سال چقدره ؟ من که نمیدونم ولی فکر میکنم رقمی بالای چند ده هزار میلیارد تومان باشه و میدونین  این رقم از کجا تامین میشه ؟ خوب یا از مالیاتی پرداختی شما یا از سهم نفت شما و خلاصه از جیب شما تا اینجا شاید براتون طبیعی باشه ( که اینم از نجابتتونه ) ولی کار از جایی خراب میشه که این رسانه ملی میخواد شما رو بخوره با تبلیغات مسخره خودش که واقعا نمیزاره یه فوتبال رو مثه آدم ببینیم از هود و تلوزیون و موبایل شروع میکنه به نماز بهشت و جهنم و آب و برق میرسه آخه یکی نیست بگه بی حیا ها یه دیقه به بزنین رو ماهواره ببینین کانالایی که دارن مجانا برای شما فوتبال و تو کل دنیا پخش میکنن ( مثل zdf) چند تا زیر نویس و چرت و پرت پخش میکنه یا گزارشگرش کجا سعی میکنه شما رو مسیحی کنه یا نصیحت به صرفه جویی کنه خجالت هم خوب چیزیه هم از خودمون پول میگیرن هم هزار تا تبلیغ و چرند پرند به خوردمون میدن هم بعد از سی سال کلا 3 تا کانال دارن که 2 تاش چرنده آخه یخ زده ها تا کی !!!!! جون مادراتون کوتاه بیایین و دست از سر کچل ما بردارین !

 
ارسال نظر (4) نظرات شما  
 

 
  بالاخره نفت سر سفره ها آمد

در راستای افاضات دولت محترمه مهر ورز و آوردن نفت بر سر سفره های مستضعفین در یک اقدام کاملا عجیب و بی سابقه وزارت نفت با بنیاد مستضعفان قرارداد تجاری امضا کردن !!!

هر چند وقت یه بار میزنه به سرم و خر میشم و فکر میکنم که بابا این احمدی بیچاره اومده کار کنه اومده جلوی دزدی ها رو بگیره ولی خوب انگار دشمن زیاد داره و حریف نمیشه ولی فکر کنم با این خبر کسایی که ساده بودن و مثه من گاهی اوقات گول میخوردن آب پاکی ریخته شد رو دستشون ! این بنیاد عجیب و عریض و طویل که از قدیم داستان دزدی های مدیرانش و کثافت کاری هاشون با مستضعفان به گوش همه ملت آشنا این دفعه با کمال پر رویی اومد و شد نفت فروش خودتون قضاوت کنید!

 
ارسال نظر (8) نظرات شما  
 

 
  درنفس کشیدن صرفه جویی کنید!

این روزها همه چی داره سهمیه بندی و جیره بندی میشه و تلویزیون هم که مدام التماس دعا داره که مردم عزیز لطفا صرفه جویی کنید ! آب نداریم , برق نداریم , گاز نداریم , بنزین نداریم , مواد غذایی نداریم ....

خلاصه هیچی نداریم جز سربلندی بین المللی در مجامع عمومی به لطفا رئیس جمهور محبوب ولی خواهشن یه دیقه به دور از تعصب ایرانی کلاهتون رو قاضی کنید به نظر شما واقعا مشکل کجاست؟ آیا واقعا خشکسالی باعث قطعی برقه ؟ شاید من تا چند سال پیش که تجربه کمتری داشتم به راحتی این حرف رو باور میکردم و برام هم طبیعی بود ولی الان واقعا احساس میکنم که ضعف مدیریت اساسی ترین مشکل فعلی مردم ماست من نه سیاسی هستم نه مزدور استکبار و نه از آمریکا پول گرفتم فقط و فقط احساس میکنم شرایط زندگیم داره روز به روز بدتر میشه و تو سراشیبی سقوط هستیم و به عنوان یه شهروند از رئیس جمهور عزیزم میخوام استعفا بده !

 
ارسال نظر (11) نظرات شما  
 

 
  تي شرتهاي ايراني براي دختران آمريكايي
اشعار فارسی بر روی تاپ های جدید در نیویرک که از استقبال زیادی در بین نسل جوان قرار گرفته است. این طرحها توسط طراح معروف ایرانی نیویورک "نیما" طراحی و عرضه شده اند




































 
ارسال نظر (6) نظرات شما  
 

 
  وقتی کشوری می میرد!

تیم ملی ایران با امارات این کشورک در تهران مساوی کرد و خیابانی همیشه دستمال به دست از عشق و علاقه اش به این تیم گقت .

به نظر میرسه که ایران داره تموم میشه کم کم همه چیزش رو داره از دست میده و دیگه هیچی براش نمونده فوتبالی که یه موقعی سرآمد آسیا بود امروز به قدری افتضاح بازی کرد که واقعا هر تیم باشگاهی رو جاش میزاشتن بهتر بود .

وقتی مدیریت ها رو به ضعف و خرافات و کارهای غیر علمی میره و هر کسی فکر جیب و شهرت و کارهای عجیب و غریب میافته سرنوشت ما این میشه که از کوچولوهای شمال ایران تا عربای سوسمار خور برا ما شمشیر میکشن و ما هم همش میگیم 7000 سال تمدن داریم! خوب داریم که داریم الان چی داریم ؟ الان کی هستیم ؟ مگه دبی و کیش با هم فرقی داشتن مگه ترکیه چی از ایران بیشتر داشت ؟ برین ببینین اونجاها چه خبره و تو این چند سال چی شدن و کیش چی شده !

نمیدونم چی مونده از ایران و ایرانی ولی به نظر من همه چی داره تموم میشه و احتمالا شمارشگر معکوسش هم دوره  ریاست جمهوری که وظیفه داره این کشور رو نابود کنه .

ضربه ای که این چند ساله به اقتصاد , ورزش , فرهنگ , سواد این کشور خورد شاید 100 ها سال طول بکشه که جبران بشه.

 
ارسال نظر (19) نظرات شما  
 

 
  پيروزي يا پرسپوليس؟
چند وقته كه سازمان تربيت بدني اطلاعيه زده كسي حق نداره بگه پرسپوليس من نميدونم چند صد سال بايد از يه انقلاب بگذره كه تصفيه بشه و ديونه هاش برن ولي واقعا اسمي زيباتر از پرسپوليس براي ما ايراني ها وجود داره اسمي كه نشان دهنده تمدن چند هزار ساله ما و تنها چيزي كه الان داريم بهش مينازيم حالا يه عده ديوونه اومدن و ميخوان همين رو هم از ما بگيرن اصلا شايد به قول آقاي خلخالي بايد خرابش كنن و جاش مسجد بسازن!
 
ارسال نظر (7) نظرات شما  
 

 
 
ahmad

ارسال پيام

 
 

 
 

درباره من

 
  من خوب منم ديگه1  
 

 
 

درباره وبلاگ

 
  دست نوشته هاي خوب و بد بعضياش مفيدن بعضياش مضرن همه رو بخونين هر جايي يكي لازم ميشه  
 

ايران 20  |  نيازمندي ها  |  مطالب جالب

Iran20.com Web log Services